تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

نيچه و مادرش

سيري در نامه هاي نيچه به مادرش

علي عبداللهي

در ميان فيلسوفان معاصر شايد هيچكس به اندازه‌ي نيچه با مادرش نامه نگاري نكرده است. اين نامه نگاري از آن جهت شگفت است كه بين دونفر كاملاً ناهمفكر تداوم داشته و هيچ مسئله‌اي نتوانسته مانع آن شود. نكته‌ي شگفت‌تر آن است كه نيچه‌ي مردم‌گريز و تنهايي‌طلب ، با وجود جدايي از تك‌تك افراد ، هرگز از مادرش نبريد و تا آخرين لحظات زندگي او را يگانه كسي مي دانست كه در اين جهان ديوانه‌خو داشت . قالب صميمي نامه ، نوعي برداشت دست اول از نويسنده‌را به مخاطب مي دهد. باري ، نيچه غير از نامه نگاري با مادرش ، با پتر گاست ، واگنر ، خواهرش اليزابت ، فرانتس اووربك ، پاول ره ، لوسالومه ،ياكوب بوركهارت و ديگران مكاتبه‌ي مستمر داشت. همه‌ي اين نامه‌ها جز نامه‌هاي اووربك در 5 جلد در لايپزيگ بين سالهاي 1902 تا 1909 منتشر شد. و مكاتبات وي با اووربك در سال 1916 در آمد . نامه ها هركدام به مرور زمان دچار فراز و نشيب و قهر و آشتي نويسندگان و مخاطبانش مي‌شوند و گاه موقتاً قطع مي‌شوند اما همه‌ي اين نامه ها از تجربه‌ي وجودي نيچه برمي‌جهند و سير تكامل انديشه‌ي وي را نشان مي‌دهند. همه‌ي اين نامه ها ، به جز نامه‌هاي نيچه به مادرش ، گاهي از رگه هايي از خشم و وانمودگري پر مي‌شوند ، و گاهي نويسنده در آنها در پي اثبات چيزي به مخاطب است . اما نامه‌هاي نيچه به مادرش ، هيچگاه قطع نمي شود. اين نامه ها از پنج سالگي شروع و تا پايان عمرش ادامه مي‌يابند. نيچه هرچه بود ، زير دست مادر و خواهرش تربيت شد و اين دو شخصيت اش را ، به درست يا نادرست، ساختند. اما در كنار اين مسئله ، بايد به اين هم اشاره كرد كه نيچه از همان سالهاي دانش آموزي دور از خانه مي‌زيست و تنهايي او در همان سالها رقم خورد. تنهايي در سرشت وي ريشه دواند و بعدها به استناد نامه ها ، جزء منش و "رسالت " او شد. اما در منزوي‌ترين لحظاتش نيچه به مادرش پناه مي‌آورد ، و او را از خود نراند. اين مسئله در مورد خواهرش و هيچيك از اطرافيانش صدق نمي كند. شايد فكر كنيد كه با اين اوصاف و با احتساب مهرمادري ، نامه هاي نيچه به مادرش بايستي سرشار از مهرورزي بي دريغ ، ايجابي يا نهايتاً انفعالي باشند، و در نتيجه كم‌تنش و بي فراز و فرود. اما به واقع چنين نيست. نيچه در اين نامه ها فقط تقاضاي " كالباس " " كيك خوشمزه " و لباس نمي كند و صرفاً نمي خواهد مادر عزيزش ، لباس‌هاي كهنه و نشسته‌ي او را بدوزد و بشورد و با پست براي اش بفرستد ، بلكه به روشني به آثارش ، دغدغه‌ها و بيش از همه به" رسالت گرانباري " كه بر دوش دارد و مهمتر از آن لحظه لحظه ي جدال خود با بيماريهاي گوناگون اش مي‌نويسد و در خلال آن به لوسالومه ، زني كه عاشق اش بود ولي سخن‌چيني خواهرش اليزابت و بدجنسي او باعث برهم خوردن رابطه شان شد ، از تضادها و تناقض‌هاي خودش با اليزابت و شوهر فاشيست‌اش مي نويسد و در نهايت ترجيع بند "تنهايي " عظيم اش را واگويه مي كند. نامه هاي نيچه به مادرش ، گزارش زندگي و تفكر پرفراز و نشيب اوست و مي توان  در آن پيشگويي نيچه نسبت به اقبال آيندگان به وي و حتي هشدار دستكاري‌هاي  بعدي‌اي اليزابت در كارهاي‌اش را ديد. نامه هاي نيچه به مادرش به همين قلم مدتی است  در نشر ثالث با نام " لطفا کتابهایم را نخوان! "منتشر شده است . در اينجا پنج نامه‌ي كوتاهتر از وي را مي خوانيد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009ساعت 3:49 AM  توسط علی عبداللهی  | 

فرار افكار

 

در گذار ايام مي‌گذرد هنوز

به خوشي مي‌گذرد

و صد البته از مسير خود

 

پيروزي‌هامان

مثل باد از كنارمان مي‌گذرند

 شكست‌هامان حتی

 گذرا بودن‌شان را به ثبوت رسانده اند

 

پيش روندگان خودِ ماييم

لنگ لنگان در پي آيندگان

يا همان عقب افتادگاني

كه شتابناك  از زمانه‌ي خود پيش افتاده‌اند

و حتي پايان جهان

چه بسا  كه فقط امري گذرا باشد.

 

در گذار ايام مي‌ميريم

لميده در صندلي‌هاي راحتي‌مان

آنگاه مي‌بينيم كه چه خواهد شد.

 

ترجمه علی عبداللهی

+ نوشته شده در  Sat 5 Sep 2009ساعت 3:39 AM  توسط علی عبداللهی  | 

نوشته ای به زبان آلمانی

Loorens unfrisierte[1] Gedanken

.10

Als ich hierher kam, schnitt Pedro das Gras vor dem Haus . Da ließ er in der Mitte ,ein paar schöne Blümchen blühend bleiben, mit duftenden Träumen. Nun sind die Blümchen gewachsen und damit jenes Gras auch. Der Feigebaum vor der inneren Tür war damals unreif und jetzt ist er schon reif  und süß. Da lebten viele Leute , die mir fremd waren und wurden im Nu mir zum besten Freunde und dann kamen viele andere und gingen die ältere Tag für Tag  und bekam davon mein Himmel neue Sterne aus verschiedenen Kreisen .Jeder leuchtet mit seinem eigenen Licht.Einer blitzt , einer geht hinter der Wolken , aber man weiss , daß alle schon da blitzen .Einer wird zu einem Meteor, leuchtet feuerig in einen Augenblick.Einer kommt und jener  geht , so kommt es uns vor . Das Leben lebt ,bald lebendig, bald langweilig , und bald sterbensneugirieg.

Neulich hat Pedro das Gras zweitensmal geschnitten , jene  Blümchen leuchten noch da in der Mitte und blühen schadenfreudig und todesbegierig wie immer. Sind sie nicht unsere Zeit , in der ich hier die Kühen beim Weiden ansah , ( wie ernst weideten sie! Wenn ich so ernst übersetzten würde , könnte ich sicher mein Buch fertig machen , von A. bis Z. Dann die Sonne vielleicht eine andere Bedeutung hätte !)Wer träumt wen? Die Kühe uns, oder wir sie ? Oder niemand träumt!

Die Zeit hat viele verschidene Gesichter , 1001 Gesichter in einem riesigen dichen  Buch . Irgendwo  in der Welt , in der das Grüne neue Dimensionen findet , wo es im Nu rot wird , gelb , blau , weiss und schwarz , taucht etwas Namenloses . Im Weisse warte ich mit und neben einer Frau auf einen Sohn , auf eine Zukünft . Wo im Firmament , Hoffnung und Schrecken , Liebe und Haß am Horizont aufgehen , zugleich und widersprüchig.

Ich und die Frau und meine Leute warten auf jenen ungeborenen Tage , auf jene Verheißung , aus einem Land , wo das Leben ein Ungefähr ist , ein Halbleben , ein Scheinleben und plötzlich eine Art Widerstand um  irgendeines Sich-Orientieren .

Das Gras wächst noch , wie Haare von uns , und das Leben lebt weiter . Die Blümchen sind immer noch da , ohne wie und warum , ohne Kein und Aber .

Das Leben lebt mit und ohne Lebenden bald lebendig , bald todesspöttend. Es beharrt  immer da zum Bleiben und zum Sein, nun wir müssen gehen , ohne Aber und Also und Wenn.Als Ungefährs-Da-Seinenden. 

Ali Abdollahi,

 Zürich

am 23 August 2009.



[1] Dieser Begriff entnahm ich von Stanislaw Jerzy Lec.

+ نوشته شده در  Sun 23 Aug 2009ساعت 11:21 PM  توسط علی عبداللهی  | 

علی نجفی ،

دوست شاعر و نویسنده‌ی نیشابوری به دیار سایه‌ها شتافت!

خواندن این خبر به قلم دوست عزیزم مجید نصرآبادی در بامداد سه‌شنبه ساعت چهار چنان ویرانم کرد که نمی‌توانم چیزی بگویم و این اطراف کسی هم نیست که بخواهد از او چیزی بشنود و یارا نمی‌کنم  که بنویسم .

بیرون اتاقک خالی غربت، باران شدیدی می بارد . به شعر و بی‌قراری ابدی‌اش می‌اندیشم که اکنون بی‌درکجاتر از همیشه در فاصله‌ی  منزلگاه خیام بزرگ ، از فراسوی یغمای خشتمال می‌گذرد و به خاموشی گویای عطار والامقام می‌رسد ، می‌رود و بر می گردد. دستش اما هموراه تهی است . پرسه می‌زند در باد ، کنار سپیدارهای مستی خیام و جام واژگون همه‌ی شاعران جهان آرام ندارد .نمی‌خواهد که داشته باشد. با دهانی تلخ و سری گردان و چشمی برهم نهاده .اما علی کنار خاموشی پرهیاهوی سه شاعر خراسانی همشهری‌اش آرام یافته و دیگر شعر نخواهد گفت و دوستانش را دور خود گرد نخواهد آورد یا از خود دور نخواهد کرد.نخواهد رنجاند و نخواهد نواخت.

باری ، در این بامداد بارانی که این کلمات نوشته می‌شوند ، به خود ناسزا می‌گویم ، از خود بدم می‌آید که ماههاست از او دور شده بودم دل و دماغی نبود و حتی دریغ از پیامی و کلامی . و همه چیز مختصر شده بود، فقط  در همان نوشته‌های بی‌روح دنیای مجاز! چنانکه

دوست مغموم نازک‌طبع ، دیگر تاب نیاورد و برای همیشه قهر کرد و رفت.

تا ما همچنان نامردمان را شاد و مردمان را مغموم بنگیرم و او نباشد تا همه را سرکار بگذارد: مفتی و شحنه و پاسبان و شاعران را. شگفت روزگاری است و شگفتتر مردمانی که ماییم!

چاره‌ای ندارم اکنون و نمی‌توانم از هزاران فرسخ دوری نشابور، با او بدرود کنم. سکوتی به خاموشی این اتاقک خاموش می‌افزایم و بعد می‌روم بیرون . بیرون می‌زنم  و در باران درون و بیرون سیگاری می‌گیرانم.

 

ــــــــــــــــــــــــ

تسلیتم نثار دختر عزیزش آیدا و همه‌ی خویشان و دوستان‌اش باد!   
+ نوشته شده در  Tue 11 Aug 2009ساعت 7:16 AM  توسط علی عبداللهی  | 

ندانستن كه كجا 
 شعری زبانی از اویگن گومرینگر / شاعر معاصر سویسی
ندانستن[1] كه كجا 
ندانستن كه چه 
ندانستن كه چرا 
ندانستن كه چگونه 
 
ندانستن كه چگونه كه كجا كه چه 
ندانستن كه چگونه كه كجا كه چرا 
ندانستن كه چگونه كه چرا كه چه 
 
ندانستن كه كجا كه چه كه چرا كه چگونه 
ندانستن كه كجا كه چرا كه چگونه كه چه 
ندانستن كه كجا كه چگونه كه چه كه چرا
 
ندانستن كه چه كه كجا كه چرا كه چگونه 
ندانستن كه چه كه چرا كه چگونه كه كجا 
ندانستن كه چه كه چگونه كه كجا كه چرا
 
ندانستن كه چگونه كه كجا كه چه كه چرا 
ندانستن كه چگونه كه چه كه چرا كه كجا 
ندانستن كه چگونه كه چرا كه كجا كه چه 
 
ندانستن 
ندانستن 
ندانستن 
ندنستن 
 

ترجمه علی عبداللهی

Eugen Gomringer 

nicht wissen wo

 
nicht wissen wo
nicht wissen was
nicht wissen warum
nicht wissen wie
 
nicht wissen wie wo was
nicht wissen wie wo warum
nicht wissen wie warum was
 
nicht wissen wo was warum wie
nicht wissen wo warum wie was 
nicht wissen wo wie was warum
 
nicht wissen was wo warum wie
nicht wissen was warum wie wo 
nicht wissen was wie wo warum
 
nicht wissen wie wo was warum 
nicht wissen wie was warum wo
nicht wissen wie warum wo was
 
nicht wissen 
nicht wissen 
nicht wissen 
nicht wissen 


 



[1] - به جاي «نداشتن» در كل شعر مي‌ِشود «نداني» كه... را هم آورد. م

+ نوشته شده در  Sun 9 Aug 2009ساعت 5:27 AM  توسط علی عبداللهی  |