تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

از خاطرات انزوا

 

كفش پاي راستم

به مرخصي رفته است.

نه چارپايم حالا

نه دوپا

 

در تثليث ازلي

«نيچه» مي‌خوانم

شبها به خوابم مي‌آيد و مي‌گويد:

 

عاقبت سبيل مالت مي‌كنم!

روزهاست

تلفن روي پيامگير است

امان از صاحبخانه سمج!

 

با ميله بافتني

پايم را مي‌خارانم

 

از راست هيچ خيري نديده‌ام

چپ هميشه چپ بوده است

خسته‌ام خسته

در اين تقابل سه‌تايي:

راست دستي، چپ فكري

هيچ باوري

 

                                بهمن 81 ـ تهران

بر گور مرد صلح دوست[1]

 

كبوتران چاهي و خانگي

هر دم و ساعت

بر گورش

فضله مي‌اندازند.

 

گوربان مي‌گويد:

در زندگاني‌ خود

مرد صلح دوستي بوده است!


قصابي در خانه

 

مسلخ: درگاه خانه

سلاخ: خانه خدا

 

چه زاري كند كودك

چه بگريزد

گلوي بره را

كارد

            مي‌برد


شعرهاي پادگان

 

شبهاي بلند

حكايت عشق‌هاي ممنوعه

شاديهاي خُرد

و برگه‌هاي مرخصي جعلي

 

روزها

شستن ماشين فرمانده

تي‌ كشيدن راهروها

و امربريِ افسرها

اكنون زير درختِ زبان گنجشكي

جمع‌اند

و دور از چشم فرمانده

سيگاري

دست به دست مي‌چرخد

 

همچنان كه

دودِ سيگار حلقه مي‌شود در هوا

با فحش‌هاي‌شان

مي‌توانند

به آزادي پرندگان رشك ببرند


ميز يك پايه

 

ميز يك پايه

اتاق را بر دوش دارد

كتابها و محالهاي قديمي را

و شباهت مي برد

به جامي

و درختي در كوير

و مناره‌اي با كلاه ابرهايي

كه روزهاي بي‌تو

از آن آب مي‌خورد.

 

در كاغذي مچاله مي‌شوي

كشويي ندارد پنهانت كند

پشت آن كه مي‌نشيني،

با چشم دريامردي پارسي

در عهد كهن

از همه چيز بدرود مي‌گويي

از كاغذ ديواري‌هاي شطرنجي

مهتابي  ولنگار و خيابان.

 

پله

 

من

پله مي‌شوم، يكي پله

تو

عروج كن

به هر آسمان كه مي‌خواهي!

 

 حتماً بايد!

 

 

آمده‌ها آمده‌اند

رفته‌ها نمي‌آيند

نيامده‌ها

ـ در فكرشان باشيم ـ

دريا هميشه شور است

باد ـ بسته به حال‌تان ـ

مي‌تواند به هر رنگي باشد

رفته‌ها رفته‌اند

حتماً بايد

دشت‌ها را

از تن به در كُنم

تا به خيابان بيايم؟


تا انتها

 

گيرم بر گرديد

كتاب را ورق بزنيد ـ به عقب ـ

از نيامده‌ها دورمان كنيد

عربده‌هاتان

روزها را بگيرد

و ريسمان‌تان

گلويم را ببوسد

رؤيايم مي‌برد

بدان سو

و كتاب را تا انتها

مي‌خوانم.

 

پرچم سفيد

 

تفنگ‌اش را مي‌شكند

تفنگ‌چيان‌اش را مرخص مي‌كند

آخرين دژ را مي‌گشايد

ـ پرچم سفيد بر آسمان

شبيه‌تر به كبوتر است!

 

مي‌تواني تسخيرش كني؟

 

معامله

                                                «به استادم خانم دكتر آنليزه قهرمان»

به هيچ قيمتي نتوانستند

زندگي‌اش را بخرند

تصميم گرفتند

رايگان

او را به مرگ

بفروشند.

 

كنار تو

 

 دور مي‌شوي

 

بر اسكله

دست تكان مي‌دهي

آسمان دستم را مي‌فشارَد

نگاهم مسافرِ‌كشتي

مسافران بر عرشه

دريا را

            مي‌خوانند

 

كنار تواَم

و ماسه‌ها

            بر كلام‌اَم

                        مي‌بارَد.

 

قطار رفته است!

 

 

دير رسيده‌اي ، قطار رفته است

گريه، همان پيغمبر بي‌معجزه است

 

من درد مي‌كنم اكنون

پا از بسياري دويدن

سر از بسياري سفيدي

تازه مي‌نشينم و

سياه هم كه مي‌شود سفيد

بدهكارم نيستند

حتي فرو نمي‌نشيند

قصيده‌هاي مرد تاريك

 

سالها پيش بو برده بودم

كه نبايد در حوالي ميدان آزادي خانه بگيرم

و از ترمينال‌غرب

به جايي نبايد بروم

 

حالا، چرا حالا

اينها را مي‌نويسم؟

 

بيراهه‌ها

در قصيده‌هاي مرد رژه مي‌روند

كلمات‌اش

فرصت من است

كسي نخواهد خواند پايم را

ولاي سياهي را

 

در هزار و يك شبي كه مرده‌ام

تا بيايي

روز گردان‌هاي‌ام رفته‌اند

پايم، پايشان، پايش

درد مي‌كند

بس دويده‌ام، دويده‌است، دويده‌اند

ـ در خواب و بيداري ـ

 

به آن ايستگاه رفتم

تا بروم با هر قطاري كه شد

تاريكي ريلها را مسدود كرده بود

و سوزنبان عمداً گفت:

دير رسيده‌اي،

                    قطار رفته است!

 

كارگردان

 

 

دكورها را برچيده‌اند

عروسك‌گردانها رفته‌اند

ساز، به همراهي ديگري مي‌انديشد

عروسك‌ها خفته‌اند

و سكوت

              بر صندلي‌هاست.

سر بر كاسه زانو

لحظه‌اي بعد

باران

تو را

        خواهد برد!

 

  

با «سارتر»

 

 

هر سقفي

پاره‌اي از تو را مي‌خَرد

هر شبي

سرزميني از تو را تسخير مي‌كند

 

لذّت، دروازة برده‌گي؟

 

تو فتح شده‌اي بزرگوار!

و فاتحان‌ات نيز!

 

 اتاق سفيد

 

 

گنجشكها

روي درخت انار حياط

كه دارد به برگ مي‌نشيند

با خواهرانم كه مي‌رسند

و پدر و مادرم كه پير مي‌شوند

و اتاقم كه سفيدكاري كرده‌اند.

 

كتابها، سربازان شكست خورده خشايارشاه

 

روي گچ‌هاي سفيد، زير بادگير

سه خط قهوه‌اي.

روزها

با اين اتاق و

خط‌هاي آب.

 

شب، باران مي‌زند

مردم به خاطر بزهايشان

خوشحالند.

 

ناودان«مكالمات» مي‌خواند

 

باران، باد و

شب‌هاي كنفوسيوس

در اين اتاق سفيد.

                       1/1/81 سيوجان 



[1] عبارتي از هـ م انتسنزبرگر شاعر معاصر آلماني

+ نوشته شده در  Wed 10 May 2006ساعت 0:29 AM  توسط علی عبداللهی  | 

Michael Krueger / Nachsommer

اوایل پاییز 

پيش از آنكه خانه را قفل و بند كنيم

مي‌بايد شراب را در ظرفشويي بريزيم

و روشنايي،‌اتاق‌ها را ترك گويد.

هر كلامي كه در اين حال بر زبان جاري شود،

وظيفه تأييد دارد.

و كيسه‌هاي زباله يادت نرود.

آينه‌هاي مهربان

در هشتي با چهره‌اي اندوهناك

سرخم مي‌كنند.

و كليد را در قفل بگذار!

در ساحل كشتي منتظر است

بر دماغه‌اش، سگ

با زبان آويزانش مگس‌ها را دنبال مي‌كند.

از حالا به بعد پرستوها چمن را مي‌‌زنند.

عشق را هم فراموش مكن.

برفراز آب هم

تپه‌ها را مي‌بينيم كه مي‌سوزند.

 

                                                                             

Michael Krueger / Wettervorhersage

پيش گويي وضع هوا

 

زماني برف آب خواهد شد

چون جويباري روان

كه در راه حفاظت شده خويش به دريا

رودهاي تيره  را روشن مي‌كند.

زماني ابرها بالا خواهند رفت

و باز خواهند كرد صحنه را براي چشمهاي خواهنده

زماني دوباره در هواي آزاد

خواهيم نشست

پشت ميزهاي تازه جلايافته

و خواهيم خواند كتاب‌هايي را

كه در خواب زمستاني باز نهاده بوديم .

پس هر چه زودتر بازآ

زيرا از قرارمعلوم 

زماني دوباره برف خواهد باريد.

 

                                                                   

Michael Krueger / Rede des Taxifahrers

حرفهاي راننده تاكسي

 

مشتري خودش خواست ميان بر بزنم

نه من . اولش يك جوجه تيغي عرض جاده را رد كرد،

بعد يك گله گاو، آنوقت يك آهو

كه انگار قصد جاخالي دادن نداشت كه نداشت.

يك گربه سياه باعث شد به بيراه بزنيم

تا لب مرز و جلوتر از آن هم،

به سمت شرق برويم.

آنوقت حضرت آقا هم بيرون آمد و توي جنگل غيبش زد.

لرزان و زخم وزيلي، زير يك درخت تمشك دراز كشيد

هم آنجا كه حدس مي‌زد عينك‌اش باشد.

ما با هم مأنوس شده بوديم.

دوتايي چندتايي قارچ پيدا كرديم و از زور گرسنگي

خام خام بلعيديم.

من باهاش غريبه ،‌اما خوش بودم

با وجود آنكه اصلاً درست و حسابي حرفم را نمي‌فهميد.

موقع حركت،‌هر دومان از پنجره به بيرون عق زديم.

او با چهره‌اي سفيد عينهو ماست،‌به من گفت؛

رنگ‌شان پريده به نظر مي‌آمد.

و بعد دوباره به يك مرز ديگر رسيدند.

مرز آلمان نبود، و دوباره عقب گرد.

او توي فرودگاه حول و حوش ساعت 17

سوار تاكسي‌ام شده بود.

بدون ساك و اثاث،

با پالتويي سبك و يك كتاب نازك زير بغل.

خلاصه سرتان را درد نياورم:

نزديكاي صبح بود كه به شهري رسيديم

اي! يك جورهايي خوشحال و سرحال

و در عين حال با هم حسابي عياق شده بوديم.

خداي من،‌چه زندگي‌يي داشت آن بشر!

فقط [بدي قضيه اينجا بود كه] قصد نداشت كرايه‌اش را بپردازد.

 

                                                                       

 

Michael Krueger / Rede des Gaertners

خطابه باغبان

 

ميان گلهاي سرخ، يك آسمان جل روئيده

با شكمي برآمده روي پاهاي نحيف

كه حلزونها دوستش مي‌دارند.

در نزديكي‌اش هرز بوته‌ها احساس خوشي دارند.

باران كه مي‌بارد، دوستانش را با پيش بند تيره‌اش

مي‌پوشاند

بعد از باران ، شاخكهايش را در مي‌آورد

و دنبال تماس با زنبورهاي گنده پشمالوست.

او بي ترديد تخته شستي(پالت) سبز را زياد مي‌كند،

بايد دوراش كنم؟

اگر هوا دارانش زياد شد

بايد خودم دست به كار شوم.

طبق معمول بايد به او مجال بدهم برويد

چون او هم ناسلامتي نامي لاتيني را

 با افتخار بر خود يدك مي‌كشد

گيرم كه اين نام با سرخگلها سر مويي هم نخواند.

 

                                                              

 

Michael Krueger / Geschichte der Malerei

تاريخ نقاشي

 

تاريخ نقاشي را مي‌خواندم

از آغاز تا امروز.

تاريخ بره‌هاي سفيد

پيش از آنكه پرتوي بر آنها بتابد.

تاريخ فرشته‌هاي كوچك پردار

و مرغزاري باكره

پر از گل‌هاي مينا.

تاريخ مصالح

و مقبوليت طلا.

تاريخ نرم‌بارترين اشك‌ها

بر چهره‌هاي پريده رنگ.

تاريخ پيشاني‌هاي قوس‌دار.

و گونه‌هاي تكيده

تاريخ آب و

چگونگي نقاشي آن.

تاريخ مكتب‌ها

سبك‌ها و ستيز بر سر حقيقت.

تاريخ جباريت،

پلشتي و سالوس،

تاريخ خيانت‌ورزي و پيمان‌شكني،

سوگندهاي شكسته و طاغيان

و سلاخي‌هايي كه هرگز پايان نمي‌يابد.

در پانوشت‌هايش نيز

تاريخ شرمساري را خواندم

تاريخ پيچيده تسلي خاطر.

بر روي هم، تاريخي زيبا

تاريخ نقاشي را ،

صدالبته نه فقط براي چشم‌ها.

مولف در پسگفتارش

با روده درازي تمام

توضيح مي‌دهد

كه آنچه بايد ببينيم

فقط جلوه رنگ‌هاست در شيوه‌ها و

سفارش‌هاي گوناگون.

انگار فراموش كرده بود

سمي را كه با آنها در آميخته بود

سمي براي چشم‌ها.

 

                                                      

Michael Krueger / Die Schluessel

كليدها

 

هنگام مرتب كردن انباري

جعبه‌اي از كليدهاي قديمي يافتم،

كليدهايي سنگين، با زبانه‌ها و دندانه‌هاي آشوري.

هركدام در روياي دري ديگر

در سدهِ‌اي ديگر،‌

سده دوئلها و كالباس‌هاي چرب.

يكي از آنها به قلبي خسته از عشق مي‌خورد.

آنها البته مي‌توانستند بيسمارك را ديده باشند

يا فونتانه يا دوشيزه‌اي در رماني

كه پايان خوشي نداشت.

از آنجا كه ديگر هيچ قفلي نمي‌خواهدشان ، آنها را

با احتياط همانجاي اولش گذاشتم.

خانه،‌ نفس آرامي كشيد.

 

                                                                       

 Michael Krueger / Cellosuite

سوئيت ويولونسل

 

از پنجره ، قطار را

مي‌بينم كه مي‌‌آيد

حشره‌اي زنگاري

با چشم‌هاي وق‌ زده.

چه سبك با خود مي‌كشد

تابوت‌ها را از دل دره آفتابي!

بيست و يك،‌ بيست و دو...

خالي‌اند يا پر؟

اكنون قطار سفيركشان دود و بخار از خود بيرون مي‌دهد

كه به نرمي چون پيامي مبهم به سوي من مي‌آيد

صداي راديو را بلندتر مي‌كنم:

يك سوئيت ويولون‌سل، در پسزمينه

صداي نفس‌هاي بلند نوازنده را

به روشني مي‌توان شنيد.