در ستایش نخواستن
"من میخواهم" و "تو باید"
نفسهای عشق را به شماره می اندازد
به هر روی یکی باید نخواهد
یا نباید بخواهد
تا دیگری آزاد شود
ودنیا روشن
هر چند میگدازد در خواهش سوزانش
آنکه بگوید"نمی خواهد".
آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.
در ستایش نخواستن
"من میخواهم" و "تو باید"
نفسهای عشق را به شماره می اندازد
به هر روی یکی باید نخواهد
یا نباید بخواهد
تا دیگری آزاد شود
ودنیا روشن
هر چند میگدازد در خواهش سوزانش
آنکه بگوید"نمی خواهد".
آينده
آينده ميآيد
نكند همين فردا صبح زود بيايد!
نميشود آمدنش را
به تأخير انداخت؟
چه خوب ميشد
اگر ميتوانستم
در همين امروز و همينجا بمانم
آن هم فقط با تو!
ترجمه علي عبداللهي
Hans Manz / Novembertag
روز پاييزي
مه همه جا را در بر گرفته:
خانهها ، درختها و بوتهها را.
كودكي از ايوان فرياد ميزند:
" تنهايم من، تنهاي تنها توي اين دنيا!"
از دل مه ميآيد
اين آوا:
"من هم تنهام!"
ترجمه علي عبداللهي
تأثير شگفتانگيز زبان و تف
يا
از سيارههاي دور ترسي به دل راه ندهيد!
يا
تئاتر شبانه كنار بركه روستا!
موش رو به ماه كرد و گفت
حالاست كه از ديدن من
سر تا پايت به لرز بيافتد
و توي آب
تف انداخت!
ترجمه علي عبداللهي
Ingeborg Bachmann / Die gestundete Zeit
مهلت پنج روزه
روزهاي سختتري در راه است.
مهلت پنج روزهاي كه داري
اندك اندك سر ميرسد.
به زودي بايد بند كفشات را ببندي
و سگها را به دوردستها بتاراني:
امعاي ماهيان مرده
در باد سرد شده است.
چراغ گياهان خرد سوسو ميزند
و نگاهت در مه، پي مهلت كوتاهيست
كه در افق پديدار ميشود.
نگاه كن: در دوردست،دلدارت
در ماسه فرو ميرود.
ماسه موهاي پريشاناش را در خود ميگيرد
حرفش را ميبرد و به او
فرمان سكوت ميدهد.
دلدارت را آرام و رام مييابد و
پذيراي بدرود،از پي هر هماغوشي
به دوروبرت نگاه مكن!
بند كفشات را ببند،
سگها را بتاران،
ماهيها را در آب رها كن
چراغ گياهان را فروكش!
روزهاي سختتري در راه است.
ترجمه علي عبداللهي
Fredrik Vahle /Ein Mann… mit dem Hund
خلائي در يك چشمانداز
يا
لحظهاي غمگين در صحنهاي
با حركت آهسته
مردي لابهلاي درختان
راه ميرفت
سگش هم پشت سرش بود
درختان را-
انداختهاند!
حالا ديگر مرد هيچوقت
پا به آنجا نميگذارد.
ترجمه علي عبداللهي