در تنگ لبهای ماهی می جنبد
هزار دل وامی ماند
از تپیدن
یوزف.کا
تو تنها نیستی!
آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.
نه باران شلاق است
نه شیروانی یاوه گو
این دو بازبانی متفاوت
حرف می زنند.
نه گربه ام من
نه تو گنجشک
تمثیلها
پیشانی گاو را سفید کرده اند!
آواز سپور شب
در خیابان
اندکی پس از باران.
۲.زمزمه ی دروگر
از این همه گندمزار
تنها داسه ای
در چشمم.
۳. بر گور مرد صلح دوست
کبوتران چاهی و خانگی
هر دم و ساعت
بر گورش
فضله می اندازند
گوربان می گوید :
این مرده در زندگانی خود
مرد صلح دوستی بوده است!
از کتاب "هی راه می روم در تاریکی " چاپ ۱۳۷۶
مورچه ی خرامان و/سودای تا ته خواندن کوچه ی بی انتها/چاله چوله ها وپیچ ها!/ اما شاهین /نقشه ی تمام دنیا در چشم/از پشت ابرها می بیندش:/ یک مورچه/ گیرم که باد نبردش / یا زیر پا له نشود-- عمر جهان دارد مگر؟!
Ein Gedicht von Ali Abdollahi
Der Morgentau
Fuer Sh ا
Wartend auf kommende Sonne
sehnsuechtig nach einem anderen Tag
bis er einbricht, kuesst
und verheimlicht dich
Immernoch versunken
in der "Kleinen Nachtmusik
und schlummernd
in deinem sanften schoenen Duft
Oh Morgentau
ohne Zweifel
bist du weiser als wir
ابر از کنار پنجره می گذرد
بر کوهپایه
بهار بهارتر می شود
تو از کنار سال می گذری
دنیا پیرتر می شود.
Gedichte von Heike Wegner
Entzauberung
Mit Zubern von Wasser
Wasche ich
Deine Gefühle
Von meiner weißen Haut
Trockne
Mich mit
Schmerzgetränktem
Handtuch ab
In den Spiegel
Sehend
Entdecke ich
Ein neues Gesicht
Mein Gesicht
Kreuzweg
Schlaflos
Lieg ich da
Auf meinem Bett
Der Träume
Blicke über Ozeane
Betrete
Räume ohne Menschen
Weit und Breit
Kein Herz
Keine Seele
Kein Seil, das mich führt
Kein Netz, das mich fängt
Keine Hand, die mich hält