تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

اينكه كلمات،‌اشياء را مهمتر از آني مي‌كنند كه هستند

يكي از مهمترين تجربه‌هاي كلمات است؛

و برآنم كه ، توفقط مالك ‌همان چيزهايي هستي كه درخود توست،

و نيز چيزكي از من ،‌كه من هم آن راازتو دارم،

و هماني كه اكنون دوباره تأييدش مي‌ كنند،

مثل همه چيز در لحظه، بسيار مهم است

از اين رو همه‌چيز است و نيز چندان هم مهم نيست كه

با كلمات بسيار مهم  آمده باشد.

 

                                                          ترجمه  ع. عبداللهي

+ نوشته شده در  Sat 16 Dec 2006ساعت 2:38 AM  توسط علی عبداللهی  | 

كريستيان اوتس

 

در تو پاك آرام مي‌شوم پاك

و ما به آرامش مي‌رسيم بي‌خستگي بي‌خستگي

چنان سخت مي‌رسيم

كه ناتوان مي‌شويم

 

و سرآخربيدار مي‌شويم  در مضحكه مرگ .

 

                                                                     ترجمه علي عبداللهي

+ نوشته شده در  Sat 16 Dec 2006ساعت 2:33 AM  توسط علی عبداللهی  | 

رون وينكلرRon Winkler / Laendliche Elegie                              

سوگسروده‌ي روستايي

 

فرستنده‌ي امروز

روي كانال ِ باد تنظيم شده .

*  

در گندم زاران ، ساقه‌هاي نيايش

قرب مي يابند .

 *  

در سرتاسر روستا ، گرده افشاني

رايگان و بي درد سر .

*  

شكوفه هاي گل نشده بي دريغ

عطرشان را خرج مي كنند .

*  

تندبادهاي پراكنده ، انبوه ِ بوته ها را

به سرودهايي پرشاخ و برگ بر مي انگيزند .

*  

در پاره اي گلهاي ناقوسي

پرپر مي زند جهد ِ كليساها .

*  

گربه ها تغييرنيافته‌اند

به عاليجناب ، به دستياري پيرامون شان .

*  

پرندگان پرصدا همه جا را گرفته اند .آنان روز را

درحالت سكوت ""Silent Mode به پايان مي برند .

*  

نيمه شبان ، سرود محلي ِ قورباغه‌ها

در كنار آبگير .   

        

                                                          ترجمه‌ي علي عبداللهي
+ نوشته شده در  Wed 6 Dec 2006ساعت 9:27 PM  توسط علی عبداللهی  | 

Ein Gedicht von Christian Uetz

Ins Persisch uebersetzt von Ali Abdollahi

 

آلام است كلام

كه روان پريشان را درمان مي‌كند در كلام آلام.

آلام كلام است،

كه كلام بيماري و اختلال

مسخرگي ، رنجوري و وسواس را

در كلام آلام

رهايي مي‌دهد.

آلام كلام است

كه در آن كلام آلام مي‌شود.

 

                                                            ترجمه علي عبداللهي

 

+ نوشته شده در  Wed 6 Dec 2006ساعت 9:16 PM  توسط علی عبداللهی  | 

مونيكا رينك

 Ein Gedicht von Monika Rinck

Uebersetzt von Ali Abdollahi

 

كند مي خزد ...

 

تابستان به طرز نا متصوري كند مي خزد

مثل توده اي غليظ

بارسلونا را به باران وامي گذارد ، ترينديداد را به باران مي سپارد و

مي خزد ، به طرز نامتصوري آرام ،

مثل گدازه اي غليظ .

آسمان همان است كه بوده

و رنگ پريدگي اش جزء برنامه است – گرما

همان است  كه بوده ، اما وزن اش مي افزايد

و شايد به همان آهستگي  بخزد

چيزي در من ، كه بعيد نيست نوعي آگاهي ، گونه اي شر باشد ،

به حتم چنين است .

كه في المثل چيزي هراسناك روي دهد ،

چيزي مردد رخ نمايد ، تمثيلي مثلا

وقتي كه فرود مي  آيد ضربه اي بر توده ي غليظ كند گذر

چيزي كه  محال است بتواني احساس اش كني

كه وامي نهد تن را در خيابان و جا مي ماند از ديگران ،

و فرومي افتد برگ بر رهگذر و آداب درستي نمي يابند روزها

و هرچه بوده مرده ريگ مي شود ،

هرچه كه بوده ، آرام و آهسته ، حقيقي تر مي شود

مثل توده اي گران گذر .

همان طوري كه معمول ِ گذشته هاست هميشه

و زندگي به قرار هميشه مانده ،اما يكنواختي ها اندكي خنك تر مي شوند

و بر اين منوال بقا جزء برنامه مي شود -  اشياء

و درگاه ها نشانه گذاري شده اند ، حواشي يكسان مانده اند ،

خط و ربط شان نيز گسسته  و فرازها و نوسان ها مسطح مي شوند

موازي مي شوند و بسيارشتاب ناك تر از آنكه آگاهي

مجال پيدا كند به جنبش درآيد

و به همان آزرم وترديدي كه تمثيل ها  دارند ، مي خزد در نهان ،

آخرين امكان ِ آنچه همچنان كماكان مي آيد

به سوي آرزوهاي مكتوم اين كه ميانه روي به تنهايي بتواند

آنچه سپري شده را به هراس افكند .

بسا كه  چنين باشد .حتما چنين است .                

 

                                     ترجمه علي عبداللهي
+ نوشته شده در  Wed 6 Dec 2006ساعت 9:10 PM  توسط علی عبداللهی  | 

سرو کاشمر

پر از هیاهوی سارها

دست - آموزند  می پرند روی دوش ات

 بر سر و کولت می نشینند

مه دور و مغاک بی ته

در صدای شالیزار   و گنجشکی

زیر تماشای گربه ها  

تو تا چانه در اسطوره ها  

برج بابل ؟ 

خیر وشر پارس ؟

شعبده ی هند ؟

یا حکمت مردان صحرا ؟

می گوید خودش به تنهایی

همه ی اینها ست

 بر خود می بارد ناگهان

بادی بر جنگل 

همه چیز دوباره  از آب

حتی باغ پشت حصار ها

 

- به بلندی پس بکش  حالا که سوار کشتی نشده ای

تو نباید گم شوی در سیلابش !

***

همه ی این ۱۲ شعر از ۲۹ /۱۱  تا ۴/۱۲ / ۱۳۷۹ نوشته شده اند که تاکنون  با تاسف مجال پاکنویس اش را نداشته ام.

 

+ نوشته شده در  Sat 2 Dec 2006ساعت 1:14 AM  توسط علی عبداللهی  | 

فردا را در کوچه ها می برد زن

نمی خواهد بفروشد اش به کسی

یا جویای نطفه اش باشد

می گویند مریم قلابی است

اما

تقصیر او چیست

اگر عصر معجزه به سر آمده

و "شقایق" او مسیح نخواهد شد ؟

+ نوشته شده در  Sat 2 Dec 2006ساعت 0:34 AM  توسط علی عبداللهی  | 

بخشی از خطوط بخت خوانا نیست

در طالع خورشیدی

همیشه همینطور هاست که می گویم و می شنوی

نقل شغاد است

یا نکند شغالی

بر پس مانده ی شکار شیری

یا روباه بی دمی

که فکر می کنند بره ی شیر سوزی ست

باز هم  خطوطی در هم وناخوانا

یک "نه " وسط یکی از سطرها ...

 

همیشه همینطورهاست شاید

که پاک می شود

خطوط آبستن روزهای دوری که

در مه فرامی رسند

بی آنکه نوری در پیشانی شان باشد

و می گذرند از پیشانی

اما درخت بار دیگر سبز می شود

با سایه ی نامرئی اش. 

و نهر روان با ریگها همبستر ابدی ست

و مسافر در چراغ های نیامده پرسه می زند

در خطوط در هم نسخه ای عتیق

که نوید جاودانگی به پهلوانان می دهد

اما خود نمی داند که محو خواهد شد.

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 0:57 AM  توسط علی عبداللهی  | 

استعاره ی واقعی هوا وآب

تلگرافی از خدا به بنده ی عاصی

سلام شاخه ای به باد

و ریگ های شسته ی کف جو .

لباس های سربازی را دوست می دارد

به اندازه ی شالیزاران دور !

خواب می بینم ؟

سایه ای تنومند بر شالیزار می پاشد !

 

چرا نمی وزی ای دور

به سمت دود و دم هنگام ؟

تن تو سنگ است

صدایت می کند همیشه  در باد !

+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت 0:41 AM  توسط علی عبداللهی  | 

بگذار در بهشت خودش باشد

تو را چه به عطر تن اش

نهال سراب رسته  درختی نمی شود

تکان نمی خورد

مژه های محو افقهای مثالی

روزی

-  می دانم-

سکندری خواهد خورد

روی چاهی .

 

+ نوشته شده در  Fri 24 Nov 2006ساعت 0:20 AM  توسط علی عبداللهی  |