تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

خبر

به تازگی با خبر شدم که چند شعر از من به آلمانی با ترجمه ی خانم

 سوزان باغستانی در مجله آکسنته در نشر هانزر در مونیخ منتشر

   شده . آکسنته یکی از مجلا ت تخصصی در زمینه ی شعر و نقد

 شعر در آلمان است که امسال ۵۴ سال است  منتشر می شود و

 در حال حاضر سردبیر آن هم شاعر و نویسنده ی نامدار آلمانی

 میشائیل کروگر است .از او پیشتر چند شعر در همین جا  در مجله

 ی  شوکران  و lyrikline.org  به قلم نگارنده به فارسی منتشر

 شده بود.در این شماره مقاله ای از جیورجیو آگامبن و اشعاری از

 شاعران معاصر آلمانی زبان و ترجمه ی تازه ای از سرود دوم ایلیاد

 به قلم رائول شروت و مطالب دیگر آمده است . نمایه ی این شماره

 را در اینجا می آورم   مجله که به دستم رسید اسکن جلد آن را 

 ملاحظه خواهید کرد. 

                            نمایه ی مجله :

Akzente, 54. Jahrgang, Heft 1/ Februar 2007
Inhaltsverzeichnis
:
Michael Krueger -An die Akzente-Leser   S. 1
Durs Gruenbein - Venezianische Sarkasmen     S. 3
Durs Gruenbein - Strophen für Übermorgen    15
Luigi Trucillo - Gedichte      21
Giorgio Agamben - Ueber die Gedichte von Luigi Trucillo    27
Dana Gioia - Denkt an die Briefe, die wir unseren Toten schreiben. Gedichte
31
Juergen Brocan - Dana Gioia, kalifornischer Dichter    38
Rachel Hadas - Doppelbilder der Erinnerung. Gedichte    41
Ali Abdollahi - Gedichte     46
Andrew Motion - Auf dem Dachboden. Gedichte    51
Homer / Raoul Schrott - Ilias. Vierter Gesang    58
Barbara Patzek - Warum Paris kein Feigling war oder: Was die Goetter in der
Ilias sollen 73
Edzard Visser - Der zweite Gesang der Ilias    82

+ نوشته شده در  Mon 19 Feb 2007ساعت 7:40 PM  توسط علی عبداللهی  | 

 

یه شعر نه چندان جدید از خودم با یه کم تغییر گرچه  ممکنه خیلی ها خونده باشن اش .با پوزش

مونيخ

 

آسمان همان آسمان است

فقط در "تهران" گاهی آبی است

ولی خدا همیشه از پشت چادر دود

مردم  را نمی بیند

و در زمستان های "مونیخ "

ابرهای بلا منازع

چشم های خیس خاکستری شیطان اند

که دست بالا تا دو متری خود را می بینند

پس چه توفیر

بالای شهر خدا  یا شیطان؟

همه جا   نور هست  البته

و دودلاخ و دروغ .

و انگشت هائی که

 روی ریز اقلام صورت حساب ها را وا می رسند

در سرمای زیرصفر کبود  نمی شوند

و چشم های دوخته

 بر اعلان الکترونیکی  آمد و شد قطارها

مه صد لایه را می شکافند

 

دوستی همان دوستی است

در تهران و در مونیخ

"هانس" و "کامران"

"حسن" و "کارل"

"آوا" و "آینارا"

"ماریا" و"مرجان"

یکی هستند و دیگری نیستند حتما

امّا خورشیدهاشان

از جای دیگری سر می زند ، بي شك

تا در تداوم منطقی این شعر

وقتی "کارل" بخواهد

"آوا" را ترک گوید

- پس از روزی رنگارنگ –

بي اما  او را به خانه اش برساند

کنار کوچه رو به روی درگاه بماند

تا برود به درون دختر

و از پنجره اتاق

دست تکان بدهد  برایش

آن وقت  پسر بتواند

سردرپیش و سلانه

به ایستگاه برود

چنین نیست به یقین

دست شیطان و خدا هم

کار نمی کند اینجا

 

با کامران از"صادق هدایت" حرف می زنم

و از "بورخس"

گوش های "آینارا " تیز می شود

با کلمه آخری

هر سه در کتاب خانه ي  بابل هستیم

آینارا می گوید

"خوزه آلبرتو کارلوس"

دشنه اش را در آهنگرخانه های نشابور

جلا داده بود  انگار

البته اگر گوش تیز می کرد

قهقهه ي  خیام را می شنید از پشت دیوار تاکستان

- این را کامران می گوید –

زیرا مگر آسمان همان آسمان نیست ؟

" فائوستا " که چشم هایش

نقشه ی کوچه های "ونیز " است [1]

از راه می رسد و خندان می گوید

بالای همه قله ها هم آرامش نیست

اینجاست که "گوته " به "فاووست" شبیه تر می شود

تا پیرمردی

که سکندری می خورد در کوچه ي  حافظ شیراز

از بس که هوش و هواسش

به ماریانه[2] است

پس لابد باید آسمان همان آسمان نباشد

و دود ها وابرها و تَفِ گرما

واقعی تر از دودها و ابرها و تَفِ گرما نباشد

هر چند کوچه های"دَرَکه"

و بلندی های " شوانتالر"[3]

هر کدام خودشانَند

و هر دو از کوچه باغ های قدیم "سیوجان"[4]

که به جاده می خورد    هیچ نمی دانند

حتی از کوچه ئی

که از ایستگاه قطار  "لیندآو"[5]

به ساحل "بودن زه" می رود

اما گاه در کوچه های "چِنِشت"[6]

احساس می کنی  در " ماسوله" و

"ابیانه" هستی

ابیانه ، ماسوله و چنشت

 "آمباخ"[7]نیست

که البته  به بودن زه می رسد.

آنجا   کنار ساحل

چراغ های رستوران بایری

تا وسطِ دریاچه را

روشن کرده  

و چنشت ، آخرش تن  می سراند

به ماسه های روان

که در مونیخ ، یک باره بَرف دانه های سفیدند و

بی امان می بارند

تا روزها با خورشید دوست نباشند

و شصت و شش آفتاب

به صفحه های تقویم تبعید شود

تا نگویی آسمان همان آسمان است .

 

                             فوریه 20۰۴ مونیخ علی عبداللهی

 

1-  اشاره به شعری از گوته: بالای همه قله ها ، آرامش هست !
2-  معشوقه ي  گوته

3- از محله های مونیخ که دوستم حسین در آنجا اقامت دارد .
4-  روستای زادگاهم در خراسان جنوبی.
5-  شهرک زیبایی برکنار "بودن زه" در جنوب آلمان هم مرز با سوئیس.

6-  روستائی تاریخی و کهن در جنوب خراسان.
7- دهکده ئی برکرانه "بودن زه" که با "تانکر دورست" نمايشنامه نويس  به آنجا رفتم .
 

+ نوشته شده در  Sun 18 Feb 2007ساعت 2:48 AM  توسط علی عبداللهی  | 

 

مردم چنان ساده دل اند و خوگرفته به فرمانبری از هر التزام که هر که بخواهد فریب کاری پیشه کند  همیشه هستند کسانی که با جان ودل آماده ی فریب خوردن اند.

                                                                از : ماکیاوللی برای معاصران/ ترجمه ی علی  عبداللهی

چند روز پیش کتاب " ماکیاوللی برای معاصران " به ترجمه ی من منتشر شد. این کتاب ادامه ی معرفی متفکران جهان برای  خوانندگان معاصر است که پیشتر دو جلدش : "نیچه برای معاصران " و  "شیللر برای معاصران"  در نشر مرکز در آمده بود .همین نشر اکنون کتاب ماکیاوللی را در آورده در ۸۸ صفحه به قیمت ۱۳۰۰ تومان.

اهمیت این کتاب آن جا است که شناختی نسبتا وسیع تر از ماکیاوللی به ما خوانندگان ایرانی می دهد. مایی که مانند بسیاری دیگر  از این متفکر  چهره ای کلیشه ای و یکسویه در ذهن داریم.

این اثر با رعایت قانون کپی رایت و اجازه نویسنده وناشر آلمانی به فارسی در آمده و فقط مقدمه ی اول کتاب  و کتابشناسی ماکیاوللی در ایران  به قلم مترجم به آن افزوده شده. طرح ها یی کاریکاتوری نیز در کتاب آمده است .

کتاب غیر از مقدمه و کتابشناسی فارسی دوازده فصل دارد :

انسانی - انسانیت /خودشناسی - خودپسندی  / نزدیک - دور  / پول - افتخار  / قدرت - سیاست

استراتژی - تاکتیک / بود - نمود  / خیر - شر  / بختیاری - هوش  / هنر - علم  / مرد - زن  / و گذشته -  آینده   "

از منظر ماکیاوللی.

در آینده فرازهایی از مقدمه و تصویر ی از جلد کتاب را همینجا می آورم.  چون حرفهایم را در مقدمه روشن  و لی  با اختصار آورده ام .

محال است  که هنر به چیزی بیش از طبیعت دست یابد . از : گفتگو در باب زبان  در متن کتاب.

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Feb 2007ساعت 2:12 AM  توسط علی عبداللهی  | 

(این است ) هر چه‌ هست‌

 

 

 ياوه‌ است‌

 عقل‌ مي‌گويد

 عشق‌ مي‌گويد

 اين‌ است‌ هر چه‌ هست‌.

  

 حسابگري‌ مي‌گويد

 بداقبالي‌ است‌

 ترس‌ مي‌گويد

 جز درد هيچ‌ نيست‌

 بصيرت‌ مي‌گويد

 نوميدكننده‌ است‌

 عشق‌ مي‌گويد

 اين‌ است‌ هر چه‌ هست‌

  

 غرور مي‌گويد

 مسخره‌ است‌

 احتياط‌ مي‌گويد

 سبكسرانه‌ است‌

 تجربه‌ مي‌گويد

 محال‌ است‌

 اين‌ است‌ هر چه‌ هست‌

 عشق‌ مي‌گويد

 Erich Fried/ Ali Abdollahi

+ نوشته شده در  Wed 7 Feb 2007ساعت 0:43 AM  توسط علی عبداللهی  | 

داستاني از : راينر ماريا ريلكه

ترجمه ي علي عبداللهي

 

در زندگي

 

آقاي حسابرس عين تيرچراغ گازي كه حباب كم رنگ ِشيشه‌اي به نوكش آويزان باشد، روي ميز كار خود خم شده. اين جناب مردي‌ست بسيار كوشا و جدي و در مقابل چنين شخصي  جدي و كوشا بودن  كار چندان ساده‌اي نيست. خوشبختانه روي ميزهاي دور و برش تا بخواهي پر است از اسباب و لوازم طوري كه  مي‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ ديواري قايم شد. سرِ طاس آقاي حسابرس آنقدر روي ارقام ريز و درشت خم شده كه حرف‌هاي كارمند دون پايه از بالاي سر او قيقاج مي‌رود و يكراست به نقشه ديوار «گنجينه پادشاهي» يعني «شبكه خطوط آهنِ اروپا» برخورد مي‌كند.

به ظاهر آخرين دفعه است كه مرد جوان در اداره آفتابي مي‌شود و معلوم است كه يك جو احترام براي اموال مقدس دولتي قائل نيست و خود را براي انجام هر كاري مجاز و مختار مي‌داند. مثلاً بر مي‌دارد و مي‌گويد:

- باور كنيد جناب «كني مان1» صد شرف دارد كه آدم برود سپور يا هركاره ي ديگري بشود تا در اين خراب شده بماند و به تدريج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به اين ديوارها نگاه كنيد، درست به اين مي‌ماند كه آدم مثل چوق‌الفي لاي كتاب كهنه‌اي، وسط آن‌ها گير افتاده باشد. چوقي كه «آقاي قبلي» كه روي اين صفحه كتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.

حسابرس زير لب مي‌گويد:

- 850 و 17 !

بعد صفحه بزرگ تفكيك اموال را بر مي‌گرداند كه عينهو بادبان يك كشتي از جلوي چشمش عبور مي‌كند.

كارمند دون پايه در توضيح همين حركت مي‌گويد:

- مي‌خواهيد بفرماييد كه آدم هميشه ي  خدا كارمند دون پايه نمي‌ماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئيس دايره و خدا را چه ديدي، حتي بازرس هم مي‌شود. يعني از لاي يك دفتر در مي‌آيد و لاي دفتر ديگري كه فقط لبه اوراقش طلايي‌ست قرار مي‌گيرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغال‌ها» در مي‌آيد و وسط «كتابِ نغمه‌ها» جا خوش مي‌كند. اما من به شما عرض مي‌كنم كه آدم آخرالامر همان چوق الفي باقي مي‌ماند كه بود. مگر اينكه موقع ترفيع رتبه‌اش شعار «فراموشم مكن اي جان» را هر چه رساتر علم كند. ولي، متشكرم! اين ارزاني ديگران! من خودم را خيلي ... خيلي زرنگ‌تر از آني مي‌دانم كه دست به اين كارها بزنم. بايد بيرون بروم. بروم جايي ...

حسابرس با قيافه كاملاً بي تفاوت خود مي‌گويد:

- بله، درست مي‌فرماييد!

بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع مي‌كند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه كرده.

مرد جوان كه در خيالات خود گم شده در ادامه مي‌گويد:

- آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. اين‌جا از اين چيزها چه مي‌دانيد شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اينجاييد و آخر سر ديگر از پارچه زر بافت روز براي‌تان چه مي‌ماند؟ چند متر پارچه ارزان قيمت بنجل كه به هيچ دردي نمي‌خورد. حتي يك جليقه ناقابل هم نمي‌شود از آن دوخت. اما آن‌جا، در آن‌جا تا بخواهي روشنايي و هوا هست، رنگ هست، آزادي هست، بله ... خيلي چيزها هست.

حسابرس بي‌آنكه دست از محاسبه بكشد، با بدگماني مي‌پرسد:

- كجا ؟ كجا را مي‌گوييد؟

مرد جوان با غرور و تبختر مي‌گويد:

- در زندگي!

آقاي كني‌مان در حالي كه دارد ارقام را مي‌شمارد، با عصبانيت مي‌گويد:

- شما هنوز جوان هستيد!

و همانطور به محاسبه ادامه مي‌دهد.

ولي كارمند جزء دنباله خيالات خودش را مي‌گيرد و مي‌رود جلو. او امروز شاعر است، ولي فقط شاعري يك روزه و اتفاقي. احساساتي و سانتي مانتال هم كه هست، اما از نوعي كه ديگر خيلي باب روز نيست. حتي شرم و سادگي شاعران حقيقي و ناب را هم ندارد و از فرط اشتياق به خودش، دارد در تب التهاب مي‌سوزد. درست عينهو شمعي كه نامه عاشقانه پرسوزوگدازي را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خيال مي‌بافد و خيال‌هايش را بر زبان هم مي‌راند.

- باغ‌ها در بهار چه سحر و افسوني دارند! باغچه‌هاي حيات خلوت‌هايي كه پنجره كوچك آشپزخانه طبقه طبقه رو به آن‌ها باز مي‌شود. از همه طرف صداي آواز بلند است. از درخت‌ها، از پنجره‌ها، از پله‌ها و كوچه‌ها.

- جناب حسابرس تا به حال شنيده‌ايد كه اين جا كسي بزند زير آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط مي‌بندم كه چنين نيست. و تازه به اين ميدان‌ها نگاه كنيد! همه‌شان پر از مجسمه‌هاي سرپا ايستاده و مجلل است. همه‌اش مجسمه آدم‌هاي كله گنده ، تا بتوانند يادمان شخصيت‌هاي مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضاي خدا، يكبار هم كه شده بخت آن را داشته‌ايد كه خود اين اشخاص ابدي را روبروي خودتان ببينيد؟ واضح است بخت آن را نداشته‌ايد؟ براي اين‌كه وقت آن را نداشته‌ايد.

كارمند دون پايه به بالا نگاه مي‌كند. مگس چاق و چله‌اي روي پيشاني پايين افتاده كارمند پير قيقاج مي‌رود و وزوز دارد. كله ي  بي‌حركت و ساكن‌اش خيال مگس را از هر لحاظ راحت كرده. مرد جوان فكر مي‌كند، نكند مَرد مُرده. از اين فكري كه به سرش خطور مي‌كند، عصبي مي‌شود. عاقبت از كوره در مي‌رود و داد مي‌زند:

- محض رضاي خدا، دست كم مگس را از روي پيشاني‌تان دور كنيد! خواهش مي‌كنم ! ممنون مي‌شوم از اين لطف جنابعالي!

جناب حسابرس با دست زرد و خشكيده‌اش بي‌آنكه از محاسبه بي‌امانش دست بكشيد، در هوا حركتي رسم مي‌كند:

- 473/12

مرد جوان با لبخند نماياني دوباره بنا مي‌كند به حرف زدن:

- از آن‌جا كوچه‌هايي هست، آن‌جا ... كوچه‌ها ...

مكث مي كند. همين كفايت مي‌كند كه آدم حتي توي اين كوچه‌ها قدم بزند. هر دقيقه يك خوبروي موبور و زيبا از آنجا رد مي‌شود كه لبخندش آدم را وا مي‌دارد دل به دريا بزند و او را با ضمير «تو» خطاب كند ... تو ...» و پشت هر دريچه دختري ايستاده  دارد كوچه را نگاه مي‌كند و در همان حال پاي كوچك و ظريفش را بر زمين مي‌كوبد. بي‌تاب و منتظر است. دل توي دلش نيست ...

در انتظار خوشبختي‌ست، انگار آدم خودش دارد  از آنجا رد مي‌شود و با خود فكر مي‌كند: «من ، من خودِ خوشبختي او هستم.» و اين حقيقت محض است. چه معجزه‌اي! به نظرم، جناب كني­مان، فقط يك جو اراده مي‌خواهد. خلاصه كلام اين كه فردا صبح كه از خواب بيدار مي‌شويد، خيلي جدي به خودتان بگوييد: «من امپراتور كل اروپا هستم!» بعد خواهيد ديد كه واقعاً هم امپراتور هستيد! بله، شما امپراتور خواهيد شد.

حسابرس پشت باروي ميزش كمي خم مي‌شود و آه كشان مي‌گويد:

- واه، چطوري؟

مرد جوان با قيافه‌اي خوشبخت به كله مرغي مضطرب و پير و چروك خورده حسابرس لبخند مي‌زند و با تأكيد غليظ و آوايي رسا مي‌گويد:

- بله، آن‌جا دقيقاً همانطوري‌ست!

كارمند پير حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوي‌اش فرو مي‌رود ولي بعد از درنگي كوتاه، نا آرام مي‌پرسد:

- كجا؟

مرد جوان با قيافه‌اي كه انگار علامت سوال بزرگي‌ست مي‌گويد:

- كجا؟ مثل روز روشن است. در زندگي!

حسابرس با خود فكر مي‌كند. اين حرف را فقط تو به من مي‌زني!

او خودش آدم با تجربه‌اي است كه آبله‌اش را در آورده، مخملكش را گرفته و حتي غسل تعميدش را هم به جا آورده. پس حالا بيايد و ... هيأت مافوق‌ها را به خود مي‌گيرد و لبخندي تحويل جوان مي‌دهد. مثل اين كه خردك شعله‌ي در اين حباب خاموش، روشن شده. در قسمتي از سرش جرقه‌اي كوچك، انگار قصد خود نمايي دارد و آخر سر هم لايه ضخيمي از گرد و خاك روي حباب شيشه‌اي ظاهر مي‌شود. اما مرد جوان مقابلش از اين بابت ذره‌اي تشويش به خود راه نمي‌دهد. همين امروزست كه او بايد كليات آثارش را بيرون بدهد و منتشر كند.

در ادامه حرف‌هاي قبلي‌اش مي‌گويد:

- يك روز تابستاني را در نظر بياوريد. آيا چنين روزهايي بي‌پايان نيستند؟ تا بخواهي تابستان از اين روزها در دامان خود دارد كه هر كدامشان به تنهايي يك معجزه است.جز اين در آنجا چيزي غير از معجزه ناب در انتظار ما نيست. اگر ما چشم نداريم اين معجزه‌ها را ببينيم، اگر اينجا جا خوش كرده‌ايم به بهانه اينكه مثلاً داريم كارهاي مهمتري به سامان مي‌رسانيم، تقصير كيست؟ هي جمع مي‌زنيم، تقسيم مي‌كنيم و مي‌نويسيم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالي كه زندگي جايي در بيرون است. مي‌نويسيم «واگن شماره 8715» در حالي كه خوشبختي جايي در بيرون است.

من خودم كشاورز يا اگر لازم شد دهاتي ساده‌اي خواهم شد. چون بايد به هر حال آدم پيشه‌اي داشته باشد كه هم خدا خوشش بيايد هم خلق خدا. خيال مي‌كنيد مي‌شود خدا ما را در ته اين حياط پشتي تاريك ببيند و ده روزي هم كه شده اوقاتش از اين بابت تلخ نشود؟ از اين‌ها گذشته، فراموش نكنيد كه همه چيز در بيرون در رقص و نوسان است، مي‌جنبد و پايكوبي مي‌كند. كسي پايش خواب نمي‌رود و قلبش در سينه ي تنگش خفه نمي‌شود. ظاهراً ما زندگي ثابتي داريم. در حالي كه اصلاً اينطور نيست. روي اين زندگي نبايد چنين اسمي گذاشت. اين زندگي ما نوعي خودكشي يا دست كم مرگي تدريجي ، در حال سكون است. اما من اصلاً نمي‌خواهم بميرم. هنوز بدم نمي‌آيد چند نخ سيگار با آدم‌هاي مهم و فرهيخته در محافل بزرگان دود كنم. آنجا (مثل اين جا نيست) هر كاري در آن جايز است، حتي سيگار دود كردن ...

حسابرس در حال گوش دادن به اين خطابه غرا، نرم نرمك سرش را پايين مي‌اندازد و آن را مثل كاغذ صاف كني بي‌معني با فك جلو آمده‌اش روي پرونده‌اي پر از اسنادي مي‌گذارد كه روي آن عبارت پرونده‌هاي حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تكاني به خود مي‌دهد و مي‌گويد:

- در زندگي ؟!

مرد جوان با گونه‌هاي سرخ و قيافه‌اي جدي و حق به جانب مي‌گويد:

- بله، در زندگي !

در اين هيچ ترديدي نيست كه  پيش از آن‌كه ما در زندگي راهمان را بيابيم، مدتي دراز پشت دروازه آن به اين سو و آن سو دست مي‌سائيم. به علاوه، همين زندگي هم جز خط هيچ نيست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزيره است و هم موج. در يك كلمه، همه چيز است، همه چيز. حس مي‌كنيد اين «همه چيز» يعني چه؟

 حتما خواهيد گفت شب پيش از نوئل، عيدي‌ها و چيزهاي ديگري از اين قبيل ... آه، دست‌هاي ما اصلاً براي گرفتن اين همه هديه كافي نيست. و چشم‌هاي ما كافي نيست براي ديدن و تحسين كردن شان ما از فرط دارايي، فقير و تهي دست ايم.

حسابرس اين بار بي‌ترديد و استفهامي در حرف‌هايش، با صدايي بر آمده از شور و شوق مرد جوان، مي‌گويد:

- در زندگي !

ولي هنوز بگويي نگويي اندكي تعجب در لحن صدايش هست و عينهو كسي كه دارد زبان تازه‌اي ياد مي‌گيرد، زير لب با خودش تكرار مي‌كند:

- در زندگي.

و مرد جوان هم بلافاصله تكرار مي‌كند.

- در زندگي!

اين تأكيد دو سويه به اين عبارت نيروي سوگند يا نيايشي مي‌بخشد. شكوه ناگهاني محيط پيرامون، يك‌راست مرد جوان را به دل جنگل خاموشي پرت مي‌كند. آنجا مادرش را در لباس يكشنبه‌هايش مي‌بيند كه دارد با كلاه و سربند صورتي رنگ و چشم‌هاي اشك آلود، لبخند زنان از كليسا بيرون مي‌آيد...

حالا با آن‌كه سبيل بور و انبوهي بالاي لبش دارد، سادگي كودكانه‌اي در قيافه او پيداست. حسابرس به خود اطمينان مي‌دهد و مي‌گويد: «نه، اين يكي ديگر دروغ و دغل سر هم نمي‌كند.» بعد در انتظار بقيه ماجرا مي‌ماند. ولي مرد جوان ديگر خاموش شده. آهسته  سرجاي خودش مي‌رود، دفتر را مي‌بندد و مدتي به كاغذ خشك كن زير دستي بزرگ و سياه رنگ نگاه مي‌كند. سه لكه اي كه مدت‌هاست روي آن‌جا خوش كرده، نظرش را به خود جلب مي‌كند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر مي‌گرداند. جلوي آن هيچ نيست جز ديوار سياهي كه پنجره درست رو به آن باز مي‌شود و پرتو خورشيد در بالاي آن بازي گوشانه پرپر مي‌زند.

آقاي كني‌مان با خودش فكر مي‌كند: كه اين‌طور! پس زندگي اصلاً اين نيست كه ما داريم!

در طول ديوار خاكستري روشن از وسط حياط سه تا ماه نارنجي پديدار مي‌شود. چه سياره‌هاي عجيبي! مثل لكه مركب سياه روي هوله‌اي كثيف مرتباً محو مي‌شوند و دوباره در همان جاي قبلي‌شان به رنگ نارنجي ديده مي‌شوند. حسابرس كه مضطرب به نظر مي‌رسد ناگهان مي‌گويد:

- سه تا ماه نارنجي! اين ديگر چه جور دنيايي است؟

- دنيايي غمبار، جناب حسابرس!

حسابرس چند لحظه بعد از جايش بر مي‌خيزد و با داد و فرياد پيشخدمت اداره را صدا مي‌زند. داد و فريادهايش آنقدر بلند و پر جرس است كه مرد جوان هول برش مي‌دارد. هر چه در توان دارد در صدايش جمع مي‌كند و مي‌گويد:

- آهاي، كنی ِ ژك!

مرد جوان فكر مي‌كند حتماً يك كار فوري با او دارد.

- هاي ء  كنی ِ ژك !

 بيا و اين كاغذ خشك كن مرا عوض كن!

 

                     *    *      *                                                          .Im Leben

این داستان پیشتر در سایت ادبی جن وپری چاپ شده بود اما به دلیل اشتباهات تایپی فراوان و فاحش آن را با تصحیح مجدد در اینجا می آورم. امیدوارم این نسخه کم خطاتر باشد. ع .ع

 


 


 

+ نوشته شده در  Wed 24 Jan 2007ساعت 11:22 PM  توسط علی عبداللهی  | 

برای روزبه عزیز

دوست ندیده ام

 پاول سلان                               Paul Celan -Die Halde

نشیب

 

کنار من می زیی چون من :

به کردار سنگی

در گونه ی فرورفته ی شب .

 

آه   همین تپه   ای یار

که ما سنگها

بر آن بی وقفه می غلتیم

از جوباره ای به جوباره ای .

نوبت به نوبت مدورتر .

شبیه تر . غریبه تر .

 

آه  همین چشم مخمور

که اینجا 

پریشان می پوید چون ما

و تا درنگ کند در ما

شگفت زده به یکی نظر می دوزد .

             ع.ع

 

+ نوشته شده در  Tue 23 Jan 2007ساعت 1:33 AM  توسط علی عبداللهی  | 

             Mirko Bonne/ Die Horizontbaeume

 

ميركو بونه

 

درختان افق

 

برو

رفتني غريب

بي آنكه ترك گويي يا به دست آوري چيزي را

از آستانه اي به آستانه اي

 

مي رويد جوانه اي از پيش مهيا

زير شيشه ي ساعت مچي

درختان ِ ساعات

روان از دلِ ِ هميشه-همان

 

با نفسي گرفته

 

زن ِ كنار‌ِ ِ ريجه كنار مي آيد

با لباس هاي وصله پينه ي چروك ِ

زن همسايه كه ايده ي مجسم ِ

هذيان ِ خود اوست

 

برو

از اين سان

آويخته

درختان افق .

             ترجمه علي عبداللهي

+ نوشته شده در  Sun 21 Jan 2007ساعت 2:14 AM  توسط علی عبدا