تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

من به پايان سي و پنج سالگي رسيده‌ام. صدها سال است كه اين سن را سن  نيمه راه زندگي می دانند. دانته  نيز بينش خاص خود را در اين سن به دست آورد، همان بينشی كه در نخستين ابيات شعر بزرگ وی متجلي است. و حالا اين نقطة مياني زندگي، مرگ آنچنان مرا از هر سو محاصره كرده كه قادر است هر لحظه كه اراده كند در ربايدم. بخاطر ماهيت عذابي كه مي‌كشم ناچار مدام تصوير مرگی ناگهاني و پرتشنج را در نظر دارم. (هر چند كه خود مرگي آرام وبي‌دردسر را ترجيح مي‌دهم كه اجازه دهد تا واپسين دم با دوستان به صحبت مشغول باشم). بنابراين حالي شبيه پيرترين افراد را دارم. علت ديگر آمادگي براي مردن در اين است كه حس مي‌كنم كاري را كه بايد در زندگي انجام مي‌دادم انجام داده‌ام. آن چه از من باقي خواهد ماند في‌نفسه ارزشمند است. من به خوبي به اين واقعيت آگاهم و ديگران هم نمي‌گذارند آن را فراموش كنم. عملاً من آن نيكبختي را داشته‌ام كه برداشتها و مشاهداتم را از زندگي به تجربه بيازمايم حال آنكه براي بسياري از مردم چنين فرصت و امكاني وجود نداشته است. روحية من غليرغم درد غذاب‌آور و مداوم هنوز به نوميدي نگراييده و گاهي حتي آنچنان احساس شادماني و نيكخواهي مي‌كنم كه درتمام زندگي من سابقه نداشته است. من اين حالت سازنده و شفابخش را به چه كسي مديونم؟ مطمئناً من به هيچ انساني مديون نيستم چون بجز چند استثنا، همه انسانهاي دوربرم در سالهاي اخير از من رنجيده‌اند و بي‌هيچ پرده‌پوشي رنجش خود را به من نشان داده‌‌اند.

 

فریدریش نیچه / علی عبداللهی

 

+ نوشته شده در  Mon 10 Sep 2007ساعت 1:14 AM  توسط علی عبداللهی  | 

آخر و عاقبت کله شقی

 

 

هراکلیت آدم مغرور و کله شقی بود. یکی از آموزه های او هم این بود که «دانایی بسیار، هیچ ارتباطی با عقل و هوش ندارد» و در مقام اثبات ادعایش همه اش می گفت:

- اگر چنین مي بود، "هزیود" 0( يكي از شاعران مشهور يوناني كهن )، "پیتاگوراس" و" گزنوفانس" ( گزنوفون ) هم  ، در كنار استعداد شعري و رياضيات ، عقل و هوش بسيار  می داشتند.

وقتی شهروندان شهر زادگاهش" افه سوس " در وضعیت بد سیاسی گرفتار شدند و کارد به استخوان شان رسید، برای رایزنی به سراغ او رفتند، او هم بی درنگ نه گذاشت و نه برداشت و گفت:

- راحت ترین راه حل این است که همه خود را حلق آویز کنند.

حتي  زیر بار اصرار و خواهش و التماس هایشان برای اینکه قانونی برای شهرشان وضع کند، هم  نرفت که نرفت. آن هم  به این دلیل که قانون اساسی بدشان شایسته شهرشان است و از سرشان هم زیادی است. اوضاع به هم ريخت و همه جا را هرج ومرج فراگرفت . خودش که دید هوا پس است، ترجیح داد به کوه بزند و از گیاهان خودرو و ریشه درخت ها شکمش را سیر کند، به همین خاطر دچار بیماری استسقاء ( تشنگي مفرط ) شد. باز هم ذره اي از مرام و روش برخوردش با قضايا كوتاه نيامد و از آنجا که همیشه توصیه های پزشکی را به باد تمسخر می گرفت و به آن پوزخند می زد، سعی کرد با نسخه هایی که خودش برای خود تجویز می کرد، کلک بیماری اش را بکند. با تبعیت از یکی از همین نسخه های کذایی که برای خودش می پیچید؛ براي رفع استسقا ء  توی تاپاله های گاو سوراخی کند و خزید توی آن. از شدت گرما آب داخل تاپاله ها دم کرد،  تبدیل به گاز شد و به جای آنکه بيمار نگونبخت  شفا پیدا کند، سگ ها فکر کردند  لاش مرداری  آن تو است و فیلسوف را با پوست و گوشت و استخوان دریدند و با اشتها بلعیدند.

 

 

                                                             بازنویسی علی عبداللهی

+ نوشته شده در  Sun 26 Aug 2007ساعت 11:54 PM  توسط علی عبداللهی  |