تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

در اعتماد ملی بخوانید:

پدرم را كشتند تا من در هواي آزاد به تماشاي بهار بيايم! - [علي عبداللهي]

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=48461

+ نوشته شده در  Thu 18 Oct 2007ساعت 5:51 PM  توسط علی عبداللهی  | 

 

پنج شعر تازه :

۱.

مفصل ساعت ها درد می کند

بس که شماره ها

 دور

از هم ،

 اما روز

 در پلک زدنی می آید و می رود

تندیس میدان

پرواز نمی کند

اما فاتح قله هاست !

 

 تو

همه ی این سالها نبودی

که گریه خیابان ها را گز می کرد

و وحشت  دهان شهر را

هی باز می كرد و مي بست

اما ما قد  می کشیديم.

 

 

دریایی ها

۱.

 

یک سنجاقک، سه کلاغ

دو قایق ماهیگیری، چند پرنده

مردی در حال مراقبه

در مرز خشکی و دریا

صبح به این زودی،

همه آمده اند

نوبرانه های دریا را بچینند

و تو سوگند یادکنی،

که دیگر شعر نگویی .

 

2 

 

شب که رسیدیم

سیاهی بود و غنا هشت دریا

صبح ناگهان رنگها پیداشان شد

و کلماتی که آنها را وصف می کنند

دل کوهها را شکستیم

پشت به صحرا

تا کلمات مان را دو دستی به آب دهیم و

برگردیم

اما فهمیدیم، برای هزارمین بار

که رفتآمد موجها،

هنوز نوترین حرفهای دریا بود.

 

          3

برماسه ها، رد یک پا و

یک فرورفتگی مدور،:

مردی با چوب زیر بغل

به دیدار صبح آمده است .

         4

سه آدمک سیمانی،

یکی پیراهن صورتی دارد

و شلوار آبی

یکی پیراهن سفید و شلوار زرد

آخری پیراهن و شلوارش

آبی است

اولی

چمن ها را آب می دهد

دیگری

تندیس گلی را می بوید

سومی

 فقط خاموش

محو دورهاست

اما فقط دریا

صدای او را می شنود.

 

                                               مرداد 86 تنکابن

                                               علی عبداللهی

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 8 Oct 2007ساعت 1:39 AM  توسط علی عبداللهی  | 

با سپاس از علیرضا بهنام عزیز

 

Ali Abdollahi

علی عبداللهی

 

Love song

عاشقانه

 

 

I hide your portrait

in a closet with no holes

your dress

in the dresser

I place the mirror on the bracket

upside down

 

remains of your hair

are dancing on the windowsill

in direction of the wind

 

in my room

there is always

a vacant chair

 

 

Translated from Persian by Alireza Behnam

 

 

+ نوشته شده در  Thu 4 Oct 2007ساعت 3:41 AM  توسط علی عبداللهی  | 

كدام چشم تان شيشه اي است، آقا؟

 

نوشته ی: علي عبدالهي


 

نگاهي به كورت توخولسكي نويسنده طنزپرداز آلماني و كتاب <بعضي ها هيچ وقت نمي

فهمن>مترجم: دكتر محمدحسين عضدانلو، انتشارات افراز، چاپ اول 1385:

 

۱.
    آشنايي ما خواننده هاي ايراني با نويسندگان خارجي به خيلي از عوامل بستگي دارد و هميشه به موقع نيست، يا اگر هست واقعي نيست. بايد سال ها انتظار بكشيم تا مترجمي سراغ نويسنده اي برود و او را به ما معرفي كند. گاهي وقت ها اين آشنايي ها هم ناقص است، گاهي هم ديرهنگام و نابهنگام. در اين ميان نويسندگاني هم هستند كه هميشه در نقدها و مقالات و دانشنامه ها فقط اسم شان را مي بينيم ولي كمتر اثري از آنها منتشر مي شود. گاهي هم هرگز اين بخت سراغمان نمي آيد، نويسنده اي را بشناسيم، حتي يك نويسنده بزرگ و جريان ساز. كورت توخولسكي از آن دسته نويسندگان آلماني است كه باوجود آثار ارجمند و خواندني اش چنانكه بايد نمي شناسيم اش.
    كورت توخولسكي (
Kurt Tucholsky) در سال 1890 به دنيا آمد و در سال 1935 درگذشت؛ 72 سال پيش. او طنزنويس چيره دست و شاعر بزرگي بود كه در روزنامه نگاري نيز تجربه هاي ارزشمندي داشت. در كنار توخولسكي، برتولت برشت، والتر مرينگ و اريش كستنر سه نويسنده و شاعري هستند كه جنبش ادبي <عينيت نو) > (Neue Sachlichkeit را به راه انداختند و هرگونه تغزل گرايي و رمانتيسم را ناچيز مي شمردند و آثارشان را به <سفارش> واقعيت ملموس و عريان جامعه مي نوشتند و در پس اين عرياني، هدفي مبارزه جويانه هم داشتند. در شاعري به <شعر كاربردي) > (Gebrauchslyrik گرايش داشتند و ملاط كارشان در اغلب موارد طنز، نيشخند و گروتسك بود كه گاه به هزل مي گراييد، گاه به نكته سنجي و تفنن هدفدار. 
    اين شاعران و نويسندگان، حتي در بن مايه هاي غنايي شان، التزام سياسي را از ياد نمي بردند و به همه نهادهاي مسلط كهن نيش مي زدند تا ورم آن را خالي كنند و نشان بدهند كه آن عظمت هاي ترس آور و ابهت انگيز، به نيش سوزني از ميان مي رود. اين بود كه طرد و تبعيد اين نويسندگان و شاعران در دوره خودشان در دستور كار فاشيست هاي آن دوره قرار گرفت و دامنه اين كار به سرخوردگي، مهاجرت و خودكشي بسياري از نويسندگان انجاميد و در سال 1933 منجر به كتاب سوزي مشهور نازي ها شد و كتاب هاي برشت، توخولسكي و بسياري ديگر در سياهه <كتاب هاي مضر> قرار گرفت. برشت و كستنر كه سخت جان تر بودند، تاب آوردند و مهاجرت كردند و توخولسكي كه تاب اين حقارت ها را نداشت در سال1935 خودكشي كرد. 


    2.  
    شايد بپرسيد اين ذكر مصيبت تاريخ ادبياتي براي چيست و چه دارد؟ كمي دندان به جگر بگذاريد، خواهم گفت دليلش چيست< !بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن>! دليلش دقيقا همين است! خواهيد گفت: خب كه چي؟ اينكه واضح است! اما آنقدرها كه فكر مي كنيد واضح نيست! اگر گزاره سرراست دليل اين نوشته در گيومه، عنوان كتابي باشد، آن وقت چه! آيا نظرتان را به خود جلب نمي كند؟ آن هم اگر از كورت توخولسكي باشد كه تا حالاهيچ كتابي از او نخوانده ايد و فقط اسمش را اينجا و آنجا شنيده ايد؟ كسي كه معتقد است <خنديدن را بياموز، بي آنكه بگريي>! و مي گويد: <نذار ابهت هيچ آدم خبره اي تو رو بگيره! اون بهت مي گه كه: دوست عزيز، من بيست ساله اين كاره ام>!، <آدم ممكنه كاري رو بيست سال تموم هم غلط انجام بده.>! بله، اكنون مي توانيم در خلوت خودمان با توخولسكي باشيم كه با جديت تمام به آنهايي كه باد به غبغب مي اندازند كه ما شهره عالميم در همه چيز، مي گويد: <از اون ساعتي كه بهت پودر نوزاد مي زنن/ تا اون ساعتي كه تو قبر كرايه اي مي ذارنت/ تمام وقايع عمرت فقط و فقط بين دويست نفر آدم مي مونه>! 
    وقتي جاي جاي اين ترجمه دوست درگذشته ام را مي خوانم، دلم مي گيرد و آرزو مي كنم اي كاش مي بود و كتابش را مي ديد و باز به ياد عمران صلاحي مي افتم و افسوس مي خورم كه چرا او هم كتاب را نخواند و بي خبر گذاشت و رفت. شايد اين دو طناز دوستان خوبي مي شدند و توخولسكي به عمران مي گفت: < تو زندگيم فقط يه آرزوي كوچولو دارم و اون اينه كه يه بار چشمامو واكنم و ببينم زندونياي سياسي آلمان و قاضياي اونا جاهاشون با هم عوض بشه>! و عمران هم مي خنديد و مي گفت: جناب توخولسكي درست مي گوييد، ولي بذاريد يه داستان براتان تعريف كنم. داستان قشنگيه: يه ميلياردر آمريكايي تصادف مي كنه، يه چشمش رو از دست مي ده[چشم چپ.] مي ده براش يه چشم مصنوعي درست كنن. روز اولي كه برمي گرده دفتر كارش، از منشي اش مي پرسه: <حالااگه مي توني بگو ببينم كدوم چشمم شيشه ايه؟> منشي يه لحظه بهش نيگا مي كنه و مي گه: <چشم چپتون قربان>! ميلياردر مي گه: <عجب! از كجا فهميدي؟> منشي مي گه: <آخه توي چشم چپتون هنوز ذره اي احساس ديده مي شه>! 
    بعد از آن كورت بذله گو و عمران خجالتي مي نشستند و جوك هاي خصوصي شان را براي هم تعريف مي كردند و كلي مي خنديدند، نه؟ و آخرش هم توخولسكي مي گفت: <سرمايه دار رو از هر طرف كه بندازي باز مي افته رو پولت>! و عمران مي گفت: <نه فقط در جريانيم، كه جريان هم در ماست[ >!از لطيفه هاي صلاحي]
    
    3 .
    <استاد عزيز جناب روولت!
    نامه زير به نظرم از تمام نامه هاي خواننده هام قشنگ تر اومد. نويسنده نامه يه شاگرد دبيرستاني از شهر نورنبرگه: 
    <آقاي توخولسكي عزيز!
    اجازه بدين ابتدا بابت آثارتون شخصا ازتون قدرداني تمام و كمال بكنم، هر چند كه مي دونم تقدير و تمجيد من براتون علي السويه اس. اما يه مطلب ديگه هم دارم كه مي خوام اينجا عنوان كنم: خدا كنه شما هرچه زودتر بميرين تا بلكه كتاباتون ارزونتر شه )مثه كتاباي گوته.( كتاب آخرتون باز اونقدر گرونه كه آدم زورش نمي رسه بخره. 
 
    والسلام>!
    
    بفرما!
    استاد عزيز! جناب روولت! آقايون ناشر عزيز!
    كتابامونو ارزونتر كنين! كتابامونو ارزونتر كنين! كتابامونو ارزونتر كنين>! 
    
    شايد بپرسيد چرا توي مقاله معرفي يك كتاب اين همه نقل قول مي آوري؟ حق داريد! اما بد نيست اين بار هم كمي دندان روي جگر بگذاريد، ضرر نخواهيد كرد!
    مطلب بالاعينا صفحه 48 كتاب <بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن>! است كه سه خط اول و آخرش را توخولسكي خودش نوشته و نامه وسطي عينا نامه يك دانش آموز سال آخر دبيرستان است به توخولسكي. توخولسكي پس از دريافت آن بلافاصله آن را به ناشرش فرستاده و ناشرش با خواندن آن به فكر فرو رفته. آقاي <هاينريش ماريالديگ روولت> تا آن زمان كتاب هاي خود را در قطعي درمي آورد كه در دست جا نمي گرفت و همانطور كه مي دانيد كتاب هاي نويسندگان معاصر در آن زمان از كتاب هاي كلاسيك ها گرانتر بودند و هنوز هم هستند و طبيعي است كه براي خواننده هاي طبقه متوسط و پايين گران درمي آمد، تا چه رسد براي دانش آموز دبيرستاني. اين نامه ساده و سرراست كه نويسنده اش در آن براي توخولسكي آرزوي مرگ كرده تا كتاب هايش ارزانتر شود، سرآغاز پيدايش كتاب هاي جيبي در آلمان بود كه امروزه قطعي جا افتاده است و نه تنها روولت - كه ناشر بسيار مشهوري است در آلمان- بلكه ناشران ديگر هم كتاب جيبي منتشر مي كنند. توخولسكي پس از ارسال اين نامه، ديگر زنده نماند تا نتايج آن را ببيند. امروزه بنا به گزارش دويچه وله به قلم ميترا شجاعي، همين انتشارات روولت ) ( Rowohlt معروف به رورورو ) ( RORORO، تاكنون به تنهايي ششصد ميليون كتاب جيبي فروخته است! مي بينيد كه نامه معمولي يك بچه مدرسه اي به نويسنده مورد علاقه اش و كار هوشمندانه نويسنده در ارسال آن و ذكاوت آقاي روولت، چه انقلابي در صنعت نشر برپا كرد!
   
    4. 


    شايد يكي از عللي كه باعث تاخير هفتاد سال و اندي در معرفي اين نويسنده به فارسي زبان ها شده، نوع زبان طنزآميز توخولسكي باشد كه در آن از امكانات زبان كوچه و بازار، آن هم لهجه برليني و شهرهاي دور و اطراف آن استفاده كرده است. طبيعي است درآوردن چنين زباني، اندكي در نگاه اول ناممكن مي نمايد. اما مترجم در خلال 35 داستان كوتاه اين كتاب 92 صفحه اي انتشارات افراز، توانسته با استفاده از زبان شكسته با لهجه معيار از پس اين كار به خوبي برآيد. البته بديهي است كه با زبان ساده غيرشكسته هم مي شد برخي از داستان ها را درآورد اما اين شيوه، شايد در صميمي تر كردن لحن داستان ها و همذات پنداري خواننده با قصه ها موثرتر باشد. كورت توخولسكي نويسنده اي تا مغز استخوان متعهد، دموكرات، ضدفاشيسم، طنزپرداز، پرشور و اجتماعي بود كه در داستان ها و اشعارش هيچگاه از بيان واقعيات تلخ سر باز نزد و با اينكه مي گفت: <منتظر چيزي نباش. همين زندگي امروزتو بچسب>!، خود از يورش وهن ها و واقعيات بي رحم زمانه، به دامن مرگ پناه برد و انگار بي رحمي واقعيت ها بر بذله گويي او چربيد و او را از ميدان به در كرد. اما اين همه ماجرا نبود و نيست. زيرا در نهايت، نغمه ها و داستانك هاي طنزآميز توخولسكي از ديوار بتني فاشيسم گذشت و عاقبت آن را ويران كرد. اما افسوس ديگر نويسنده نبود تا صداي تبرها و اسكنه ها را بشنود و از ميان رفتن ديوار و ديوارسازان را ببيند. شايد به راستي بخشي از تقدير آثار ادبي همين باشد كه مي مانند و لجاجت مي ورزند و در غياب خالق شان در كار ويران كردن ديوارهاي جهل و تباهي اند. 
    تمام مطالب داخل گيومه به زبان شكسته، از خلال داستان هاي كتاب <بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن> انتخاب گرديده كه به تازگي توسط انتشارات افراز با ترجمه دكتر محمدحسين عضدانلو منتشر شده است، هرچند ديرهنگام، در حجم كم و هفتادوچندسال پس از مرگ توخولسكي، اما در نوع خود، رويدادي است خجسته براي خوانندگان ايراني.

 

 این مقاله قبلا ( سه ماه پیش ) در اعتماد ملی منتشر شده است . الان با کمی تغییر !

+ نوشته شده در  Mon 24 Sep 2007ساعت 3:33 AM  توسط علی عبداللهی  |