علی عبداللهی / اواخر فوريه ي 2004
مونیخ 2
پس باشد،
حالا که آسمان، همیشه همان نیست
لابد زمین هم همان زمین نیست
حتی اگر همه چیز، همه چیز باشد
ابرها، همه جا رونده باشند
سنگ ، هم جا سخت باشد
و توده ای ساکن
که غوغای خود را با زیرکی می نهاَند
تا « حرکت جوهری» هم به رازش نرسد،
دراین تبدیل ها ، تو را چه چاره ،
جز آن که فقط خاموش
چفته های کنار جاده را بنگری
بردامنه های « پادووا»
که تقارن شان را از رباعیات خیام گرفته اند
و نیشابورهر دانه از خوشه ها
و چشم تلخ دختری در بلخ
و زکریایِ ِ راز این شباهت دور
و هندسهي ابرهای پیچان
در آسمان مقوايي
اینجا فقط چیزی
از دوری « نجما» نیست
که « حسینا» را رفيق کوه و کمر کرد
و عیار و کمند افکن وهم
چه می گویم؟
همین روزها
تشت ما، ازبام مریخ می افتد
و جای حسرت روی یار
مسافر فرضیه ها می شویم
باران های تو، ای وطن،
برای من،
رنگین کمانی نزاد
چه رسد كه اتفاق ،
جن گریخته ای باشد
در جنگل سیاه!
دردالان مه
بیابان خود را می بینی
چوب ها و دستارها
هیبت پاسبان ها را مي شويند
تو اما به مخترع اولین چرخ می اندیشی
آیا می دانست نسل چندم آن است
آن که می گرداندت، چنین به شتاب
اكنون در دالان مه و
فانقار غریب دنیا
می بردت به افسون قرمز بام ها
و بوی تند عقل دکارتی
به هندسه نا اقلیدسی
و سایهي دور و متروک فرانچسکو
در وارستگی با تکه ای پنیر بز
یکی دو دانه انجیر
و زیتون سياه توسکانا
حرف شباهت هرچه
به هرچه که هست و نیست منتفی است
تو قرن هاست مناره ای بلعیده ای
- مسئله همین است دقيقا -
و حالا
هرجا سبز شوی
چهار چشم مأمورها به تو است!
صبح های عید
بر شبستان هات
نقاره ها
از دمادم ایمان پر و خالی می شد.
حالا در ركوئيم همان روزها
گير كرده اي ...
و ترس در وديوار
در تشنگي نابه هنگام و
جستجويي دير و
متاخر.

علي عبداللهي*