تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

رجوليت مفرغين تمدن/ طنز

 

کشته مرده ي آدم هایی هستم

که با کله شان راه می روند

و به ریش هرچه پاهای ماهیچه ای

و غیر ماهیچه ای ظریف وناظريف

و سفيد وناسفيد  می خندند.

و بی کله از خانه بیرون نمی روند و

 پشت تریبون ها سبز نمی شوند.

حتی اگر کله پاچه ي خر خورده باشند

اگر هم شدند ،  كلمات را

دو سه باری دور دهن  می چرخانند

بعد بیرون می فرستند.

 

زیبایی آفریقایی را دوست دارم

بخصوص اگر با درخشش مسین مایایی

و فیروزه آزتکی قرین باشد

واستواري ازلی ران ها

مار تن وار را بر خود ببرد.

 

حتی الفیه - شلفیه نمایی های قرن

با رجولیت مفرغین و ماهیچه ای تمدن

- که قائم الیل و النهار است-

 

 

اسب ها را دوست دارم

نه مثل سهراب سپهری

نه مثل فریدریش نیچه.

درازگوش  را خیلی دوست دارم

نه مثل ملانصرالدین

و مؤلف ارجمند « خرنامه».

 

حیوان اولی وقتی به بی کرانی صحرا

می نگرد

و دومی وقتی مغرورانه آب می خورد

حقیقتاً تماشایی ست!

 

همه را دوست دارم

اما نه مثل همه ي شما.

مرا از دنده ي هفتم آدم که چه عرض كنم،

از نطفه ي
 «خرد ابزاری» و

« عقل محض» ِهیج ایزدی نساخته اند

من ترديد- زاده‌ي نگره ای  فرا مریخی ام!

 آذر 85 تهران

+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 2:16 AM  توسط علی عبداللهی  | 

7.آرامش مخدر چشم گاو

 

 می گویند در چشم های گرگ شراری ابدی است،

  از دوران پیش از کشف آتش

 و زیبایی شگفتی در آن می سوزد!

 که تمامی ندارد.

ظرافت عجیبی ست دردرک این نکته

و حقیقتاً که درست است!

اما از خود می پرسم،

چشمِ ِ گرگ

واقعاً از چشم گاو ، باشکوه تر است؟

 

پاسخ به این سؤال هرچه که باشد

جدال

 همچنان پابرجاست،

 مگر با طرح این پرسش:

شرار ابدی زیبایی سوزان چشم گرگ ها

قشنگ تر است

یا آرامش سبز و مخدر زن اردیبهشتی؟

+ نوشته شده در  Fri 30 May 2008ساعت 3:52 AM  توسط علی عبداللهی  | 

 زوزه‌ي شکوهمند و بلاغی شغا ل/ طنز

 

با دهانی که بوی نفت می دهد

یا نفتالین

در به در دنبال مشبه و بهی می دوی

آغشته با سُس استعاره

تا گازش بگیری و صدات

جلاکه پیدا کرد

زوزه چند - صدایی سردهی

ای درازگوش " ترافرازنده"!

ای انچوچکِ "پسا ساختارگرا"!

در جنگل شباهت ها هم

هیچ شباهتی در کار نیست

زوزه بکش و درخت ها را بشمار

در « کوره راه های جنگلی»

تا جانت از تن بدرآید.

شغال با زوزه هزارلای اش

حرف اول را می زند

 در این طرز و بسا

پسا مدرن تر از کلیه حیوانات ناطق و

 ناناطق همه چیز خوار و

 همه چیز نخوار باشد.

 

[تحشیه يكم:

یا (یک خاطره)

 

در کودکی از زوزه‌ي هزار و یک آوایی شغال ها می ترسیدم و به پدرم می گفتم:

این همه شغال! چطوری يكهو همدیگر را پیدا کرده اند؟

پدرم می گفت: همه صداها در اصل زوزه‌ي یک شغال است در بیشه های اطراف، که همزمان، این همه صدا به گوش می رسد! سال ها بعد که با سمفونی و ساختارشگفت آن آشنا شدم، سخت به فکر فرو رفتم. اما این اواخر، با رواج فكر درخشان شعر چند صدایی، حس می کنم آن  را خیلی خوب فهمیده ام . و حالا بی بروبرگرد، چند صدایی ترین شعر جهان را زوزه‌ي شکوهمند و بلاغی شغال می دانم. باور نمی کنید؟

 خب نکنید! هیچکس نمی تواند منکر زوزه‌ي شغال های شهری، حاشیه شهری و روستایی بشود! که همیشه ي خدا به گوش می رسند. حتی شما!]

 [تحشیه دوم:

یا

(توجیه آکادمیک پدیدارشناختی)

 

          نکته سنج ديگري فردا ي همان شب گفت: درست است . در واقع ،  صداي شغال يك سمفوني تك نفره است. رهبر و نوازندگان اش همه يكي هستند. مي دانيد كه چون شغال موقع جيغ زدن ،  ماتحت اش را به زمین می كوبد، صدای اش  با توجه به زاويه ، نوع  وسرعت كوبش اش چند نوازانه يا همان  چند رگه ي معروف  می شود!

 

 

+ نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 3:15 PM  توسط علی عبداللهی  | 

. قصیده در وصف راسو

 

نمی دانم نگهداری سنجاب و

مورچه‌ي روغنی برای چیست؟

و شاعر راسوباز،

 قصیده در وصف راسو را

در کدام شب شعر باید بخواند؟

فقط این را می دانم

که هر دوست داشتنی،

 خوب است

والبته معرکه.

دوست داشتن سگ ها

با قلاده هاشان و آدم ها

با عادات جور واجورشان.

 

اما چرا برای  راسوها و سمورها

دعوتنامه‌ي شرکت در کنگره ي«شعر متعهد»

ارسال نمی کنند؟

عجب کله پوک اند

این دبیران همایش ها!

 

+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت 3:2 AM  توسط علی عبداللهی  | 

 2.کش و واکش های تن سوفی / طنز

 

 

 

از « من می خواهم» عقیم تو و

سنگ پرانی های مدام من است،

 مِرنوهای جگرسوز « حنایی» .

کش و واکش های تن «سوفی» هم

از تنگی قلاده است و

شتاب دیوانه ي دست ها و

 چرخ ها لابد

او مادگی اش را می مالد و بعد

می شاشد

بر تنه سپیدارها و

بید مجنون پیر!

« ناخرسندی های تمدن»!

جان می دهد،

فروید دوباره

از گورش بلند شود و آنها را

پیوست چاپ تازه کتاب اش کند.

    

+ نوشته شده در  Fri 14 Mar 2008ساعت 4:44 AM  توسط علی عبداللهی  | 

تأملات حیوان باز لیبرال ِکمی آنارشیست

 

 این شعرها طنز هستند و درآن  بسیاری از مفاهیمی را که خودم و دیگران دوست داریم یا بهشان علاقه مندیم به شوخی گرفته یا دست انداخته ام . آنهم در  قالب حیوانات. فعلا ۱۰ شعر آن تابپ شده که به تدریج می آورم شان اینجا. 

 

1.سگ ماماني

 

 

چه قشنگ می خرامی و

شوخ و شنگ

 دم می شورانی

از وقتی سم ات را عمل کرده و

 میخچه اش را برداشته اند

ای سگ مامانی!

 

چه ناز گاز می زنی و

هاپولی می کنی

کباب « نایب» را

با دندان های تازه جرم گیری شده ات

ای پیشی گل باقلایی!

 

در جیغ رنگارنگ جنین های مرده

در جوی خیابان ها و

پشت تریبون های رسمی و

البته غیررسمی.

 

+ نوشته شده در  Fri 7 Mar 2008ساعت 6:3 PM  توسط علی عبداللهی  | 

Memories of Seclusion

 

By Ali Abdollahi

Translated by Alireza Abiz

 

My right shoe has gone on leave

I am neither four-footed now nor two-footed

 

I read "Nietzsche" in primordial trinity

At nights, he comes to my sleep and says:

At last, I will rub your mustache away!

 

 

Telephone has been on answering for days

Again, this importunate landlord!

 

I scratch my foot with knitting needle

 

I never saw any good from the right

Left has always been left

I am tired, tired

Tired of this tripartite opposition

Right-handedness, left-mindedness, nihilistic belief!

 


http://smallstations.com/anthaf.htm   اين شعر در اينجا 

منتشر شده با يك شعر از عليرضا آبيز  

 

+ نوشته شده در  Thu 28 Feb 2008ساعت 6:59 PM  توسط علی عبداللهی  | 

علی عبداللهی

پرچم سفيد

 

تفنگ‌اش را مي‌شكند

تفنگ‌چيان‌اش را مرخص مي‌كند

آخرين دژ را مي‌گشايد

ـ پرچم سفيد بر آسمان

شبيه‌تر به كبوتر است!

 

مي‌تواني تسخيرش كني؟

 

(آلمانی)

 

Ali Abdollahi 

Weiße Flagge

 

Er zerbricht sein Gewehr,

Entläßt seine Schützen,

Öffnet die letzte Festung.

- Die weiße Flagge am Himmel

Gleicht eher einer Taube!

 

Kannst du sie erobern?

 

Aus dem Persischen von Susanne Baghestani

ایتالیایی

 Ali Abdollahi 

Bandiera bianca

 

Ha spezzato la sua spada,

si e' levato la corazza,

aperto l'ultimo laccio.

 La bandiera bianca nel cielo

somiglia a una colomba !

 

Ora li puoi conquistare?

 

 Traduzione: Nina Maria Mudita & Mario Busto

   انگلیسی

Ali Abdollahi 

The White Flag

 

He breaks his gun

Sends his soldiers home

Opens the last fort

 

-The white flag on the sky

Looks like a pigeon

 

Can you conquer it?

 

 

Translated by Alireza Abiz

با سپاس از  مترجمان این شعر.

 

 

+ نوشته شده در  Mon 31 Dec 2007ساعت 3:8 AM  توسط علی عبداللهی  | 

                                                     علی عبداللهی / اواخر فوريه ي 2004

 سفر - شعرها

مونیخ 2

 

پس باشد،

حالا که آسمان، همیشه همان  نیست

لابد زمین هم همان زمین نیست

حتی اگر همه چیز، همه چیز باشد

ابرها، همه جا رونده باشند

سنگ ، هم جا سخت باشد

و توده ای ساکن

که غوغای خود را با زیرکی می نهاَند

تا « حرکت جوهری» هم به رازش نرسد،

دراین تبدیل ها  ، تو را چه چاره ،

جز آن که فقط خاموش

چفته های کنار جاده را  بنگری

بردامنه های « پادووا»

که تقارن شان را از رباعیات خیام گرفته اند

و نیشابورهر دانه از خوشه ها

و چشم تلخ دختری در بلخ

و زکریایِ ِ راز این شباهت دور

و هندسه‌ي‌ ابرهای پیچان

در آسمان مقوايي


اینجا فقط چیزی

 از دوری « نجما» نیست

که « حسینا» را رفيق کوه و کمر کرد

و عیار و کمند افکن وهم

چه می گویم؟

همین روزها

تشت ما، ازبام مریخ می افتد

و جای حسرت روی یار

مسافر فرضیه ها می شویم

 

باران های تو، ای وطن،

برای من،

رنگین کمانی  نزاد

چه رسد كه اتفاق ،

جن گریخته ای باشد

در جنگل سیاه!

 

دردالان مه

بیابان خود را می بینی

چوب ها و دستارها

هیبت پاسبان ها را مي شويند

تو اما به مخترع اولین چرخ  می اندیشی

آیا می دانست نسل چندم آن است

آن که می گرداندت، چنین به شتاب

اكنون در دالان مه و

فانقار غریب دنیا

می بردت به افسون قرمز بام ها

و بوی تند عقل دکارتی

به هندسه نا اقلیدسی

و سایه‌ي دور و متروک فرانچسکو

در وارستگی با تکه ای پنیر بز

یکی دو دانه انجیر

و زیتون سياه  توسکانا

 

حرف شباهت هرچه

به هرچه که هست و نیست منتفی است

تو قرن هاست  مناره ای بلعیده ای

- مسئله همین است دقيقا  -

 و حالا

هرجا سبز شوی

چهار چشم مأمورها به تو است!

 

صبح های عید

بر شبستان هات

نقاره ها

 از دمادم ایمان پر و خالی می شد.

حالا در ركوئيم همان روزها

گير كرده اي ...

و ترس در وديوار

در تشنگي نابه هنگام و

جستجويي دير و

متاخر.

 

                                                             

+ نوشته شده در  Sun 18 Nov 2007ساعت 2:7 AM  توسط علی عبداللهی  | 

قلمروسایه ها

( چند شعر قدیمی )

 

                  1

نه اینکه سایه ام را

دوست بدارد

دوستم می دارد

در سایه!

                  2

دوستی سایه

هرچه که آفتابی باشد

باز گم می شود

در سایه ای

که وانمود گر

آزادي است

                  3

به آفتاب برآ

از سایه نشانه دارت

و از یاد مبر

"پرتو"ی

که در آن

مردی

روزگردان شد.

                 4

در سایه

دارم به آفتاب تو می خندم