تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

سال نو خجسته باد

با بهاران سبز باشید !

 

***

فرزانگي، با نمكِ زنانه !

 

نوشته : علي عبداللهي 

 

"ببينيد هنوز هم چابك است ،

 چقدر خوب مانده ،

 نفرت در سده ي ما "  شيمبورسكا[1] . 

 

 

شعر لهستان در مقايسه با شعر برخي كشورهاي اروپايي ، شعر نسبتا جواني است .  با ريشه هايي در مزامير روحاني ، ترانه هاي قومي ، و ادبيات اشرافي پدرسرورانه و درباري... . اوج آن دردوران رمانتيك با آدام ميكيويچ ، يوليوش سوواكي ، زيگموند كرازيسكي بود . اما امروزه،  سرشت و سرنوشتي اروپايي – جهاني دارد، و توانسته خود را با شعر جهان  همسازكند. فرهنگ لهستان ، با وجود سه دوره اشغال آنجا  در سه برهه ي مختلف زماني، افتخارآميز است. درادبيات ، فلسفه و الهيات و علم چهره هاي شاخصي از دامان آن برخاسته اند. مسيحيت، كه هنوز جايگاه پررنگي در آن دارد ، خويشاوندي  زباني - قومي با اسلاوها ، همسايگي با ژرمن ها و سنت فلسفي – ادبي آنان ، تاثير انكار ناپذيري بر ادبيات لهستان گذاشته . گو اينكه رابطه ي آلمان و لهستان همواره پر فرازو نشيب ومدام ميان عشق ونفرت در نوسان بوده. آخرين سوژه ي  نفرت ، بهانه ي جنگ جهاني آلمان بر سر گدانسك يا دانتسيگ بود. ولي آميزش اين دو فرهنگ  ، شاعران و نويسندگان بزرگي پديد آورده كه بزرگترين شان گونتر گراس است.

باري ، ويسواوا شيمبورسكا ،  شاعره ي زنده و برنده ي نوبل 1996 ، يكي از تازه ترين افتخار آفرينان لهستان است . در زمانه اي كه همه جا ترجيع بند ِ افول شعر و حتي غول هاي ادبي را مي خوانند ، شاعره اي كم سروصدا ومنزوي  ناگهان همه ي قواعد را بر هم مي زند ، چون : خنده دار بودن شعر گفتن را بر خنده دار بودن شعر نگفتن ، ترجيح مي دهد ،  با منش سقراطي – سافويي اش  ، در برابر پاسخ هاي بي شماري كه ديگران ، با حرارت در پاسخ به چيستي ِ شعر، روي دايره ريخته اند ، و پوزخند زنان ، مي گويد: " اما من نمي دانم و نمي دانم ، و مي چسبم به همين، مثل حفاظ پله ها ". باري ، همين نمي دانم ، دانايي ژرفي است و بذر شهود  شاعرانه.زيرا از منظر وي ،  تنها خودكامگان با قاطعيت مي گويند ، مي دانند! وابدا نيازي به دانستن و ترديد نمي بينند . زيرا همين ترديد ، بنياد قاطعيت و بلاهت آن " من مي دانم و بس !"پرجرس  را فرو مي ريزد . در صورتي كه شاعر راستين ، هرگز از دانستن دم نمي زند. و اصولا پرسش -افكني وظيفه ي اوست نه نسخه پيچي .

شيمبورسكا ، شاعر "رنج و حيرت" است ، رنج انسان بودن و پي بردن به ناتواني هاي خود و حيرت ، از ديدن اشياء نام داري  كه در نهايت سادگي ، پيچيده اند و بي نام  . او با آنكه درخطابه ي ساده اما عميق نوبل اش ، از الهام حرف مي زند ، اما همانند ريلكه ، به " كار " ، خصلتي هنري  مي دهد و هر نوع آفرينش را نوعي " كار" مي داند ،و فقط چشم انتظارالهام نمي ماند . گويي سقراطي است كه با دهان"جامعه بن داوود " عهد عتيق حرف مي زند ، با اين دانايي ِ دردناكِ عميقترين اثر هيچ انگار بشري " كتاب جامعه "  كه :هيچ چيز در زير آسمان تازه نيست و ما را چه حاصل از اين همه تكاپو! و آنجا  كه " هر آغازي ، فقط ادامه اي است ، و كتاب حوادث ، هميشه از نيمه ي آن باز مي شود. ".  در تماشاي او، پديده ها صرفا آني نيستند كه مي نمايند ، نه ته ِ درياچه ، تهي دارد ، نه ساحلها ، ساحلي دارند و آب هم نه خيس است نه خشك . چنين نگاه تازه ، اما هيچ انگارانه به جهان ، فقط از كسي بر مي آيد كه فرزانه گي اش را با نمك زنانه  توام كرده باشد ، به دور از غوغاي فاتحان و سكوت مغلوبان . موضع شيمبورسكا در شعرش نه شورش و طغيان است ، نه ايمان  و نه حتي دلخوشي به هر اميدواري . اين بن مايه ها در زباني سرشار از گفتار، طنز فلسفي ، بازيگوشي كودكانه ، دقت علمي ، اما فارغ ازمتافيزيك بيان مي شود. شعرهاي او نوول هايي مينياتوري هستند كه روايت در آنها حرف اصلي را مي زند، با چاشني گروتسك ، تجربه هاي زيسته ي زنانه -انساني ، ظرافت ِروانشناختي ونيز شكاكيت ماليخوليايي.

 به سخن ديگر،  او بيان ساده را با كمپوزيسيون قوي همراه مي كند و زيركي دروني اش او را از فريب هاي چنين شيوه اي از شاعري دور مي دارد و همواره با اوست. و در كنايه به خود،  بروز مي كند تا اندوه دانستن ناگزير برخي چيزها ، را نسبي سازد و به او ياري كند ، از خود فاصله بگيرد . او دروازه ي يك سنگ را مي كوبد ، تا رخصت ورود به درونش بيابد . شعرهاي شيمبورسكا ، شعر انديشه و تامل اند ، در اين هيچ ترديدي نيست واز سويي نيز شعر زندگي روزمره ي آدم هاي معمول و غيرمعمول ، شعري كم ادعا ، اما ژرف و پرسشگركه نشان مي دهد هنوز هم ، آنچه شعر را شعر مي كند تا به  40  زبان در 20 كشوردنيا ترجمه شود ، وفاداري عميق آن به خود زندگي و مكاشفه در زمانه است . تفته گي در كوره ي واقعيات روزمره ي سلطه ي چپ و نازيسم كه از دالان  پيچاپيچ قاموس شعري  زبان لهستاني ، سنت و زندگي نوآن ديار گذشته  و به هيچ وجه ، حاصل شتابزدگي و مُدگرايي نيست.

 بسياري از شاعران پيش از شيمبورسكا ،در گستره ي ايده ئولوژي گرايي ذهن و زبان ، پوزار فرسودند واز ايشان هيچ نماند ، جز اين عبرت بزرگ كه شعر، تقليد زندگي ، شعبد ه ي زبان ، سفارش هاي  بخشنامه اي براي سرودن از چه وچه ها ، و مثبت نمايي زوركي ، كارگاه مطلق سازي و پرسه ي بازيگوشانه در حواشي وجود  نيست ، بلكه خود زندگي است با همه ي زشتي و زيبايي اش . شيمبورسكا نكته هاي آموزنده ي  زيادي براي ما شاعران اندوهناك ايراني - كه همه اش مي ناليم ، خدايا ! چرا جهاني نمي شويم ؟-  دارد و در زبان فارسي،  - كه شوربختانه شاعران بسياري را از طريق زبان واسطه ي انگليسي و فرانسه مي شناسد ، و اين آثار از در و ديوار به ذهن خواننده مي بارد -  ،  بسيار بختيار بوده ، چون هر دو اثر" آدم ها روي پل" و" عكسي از يازده سپتامبر" اش ، از زبان اصلي ترجمه شده  و قابل قبول است .

 

                                                     تهران 24 اسفند 86

 

 

این یادداشت در اواخر اسفند در روزنامه کارگزاران در آمد. 

 



[1] . نقل قول هاي شعري  از" آدمها روي پل "  به فارسي و گزيده ي شعر لهستاني به آلماني است.

+ نوشته شده در  Mon 7 Apr 2008ساعت 3:50 AM  توسط علی عبداللهی  | 

در اعتماد ملی بخوانید:

پدرم را كشتند تا من در هواي آزاد به تماشاي بهار بيايم! - [علي عبداللهي]

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=48461

+ نوشته شده در  Thu 18 Oct 2007ساعت 5:51 PM  توسط علی عبداللهی  | 

كدام چشم تان شيشه اي است، آقا؟

 

نوشته ی: علي عبدالهي


 

نگاهي به كورت توخولسكي نويسنده طنزپرداز آلماني و كتاب <بعضي ها هيچ وقت نمي

فهمن>مترجم: دكتر محمدحسين عضدانلو، انتشارات افراز، چاپ اول 1385:

 

۱.
    آشنايي ما خواننده هاي ايراني با نويسندگان خارجي به خيلي از عوامل بستگي دارد و هميشه به موقع نيست، يا اگر هست واقعي نيست. بايد سال ها انتظار بكشيم تا مترجمي سراغ نويسنده اي برود و او را به ما معرفي كند. گاهي وقت ها اين آشنايي ها هم ناقص است، گاهي هم ديرهنگام و نابهنگام. در اين ميان نويسندگاني هم هستند كه هميشه در نقدها و مقالات و دانشنامه ها فقط اسم شان را مي بينيم ولي كمتر اثري از آنها منتشر مي شود. گاهي هم هرگز اين بخت سراغمان نمي آيد، نويسنده اي را بشناسيم، حتي يك نويسنده بزرگ و جريان ساز. كورت توخولسكي از آن دسته نويسندگان آلماني است كه باوجود آثار ارجمند و خواندني اش چنانكه بايد نمي شناسيم اش.
    كورت توخولسكي (
Kurt Tucholsky) در سال 1890 به دنيا آمد و در سال 1935 درگذشت؛ 72 سال پيش. او طنزنويس چيره دست و شاعر بزرگي بود كه در روزنامه نگاري نيز تجربه هاي ارزشمندي داشت. در كنار توخولسكي، برتولت برشت، والتر مرينگ و اريش كستنر سه نويسنده و شاعري هستند كه جنبش ادبي <عينيت نو) > (Neue Sachlichkeit را به راه انداختند و هرگونه تغزل گرايي و رمانتيسم را ناچيز مي شمردند و آثارشان را به <سفارش> واقعيت ملموس و عريان جامعه مي نوشتند و در پس اين عرياني، هدفي مبارزه جويانه هم داشتند. در شاعري به <شعر كاربردي) > (Gebrauchslyrik گرايش داشتند و ملاط كارشان در اغلب موارد طنز، نيشخند و گروتسك بود كه گاه به هزل مي گراييد، گاه به نكته سنجي و تفنن هدفدار. 
    اين شاعران و نويسندگان، حتي در بن مايه هاي غنايي شان، التزام سياسي را از ياد نمي بردند و به همه نهادهاي مسلط كهن نيش مي زدند تا ورم آن را خالي كنند و نشان بدهند كه آن عظمت هاي ترس آور و ابهت انگيز، به نيش سوزني از ميان مي رود. اين بود كه طرد و تبعيد اين نويسندگان و شاعران در دوره خودشان در دستور كار فاشيست هاي آن دوره قرار گرفت و دامنه اين كار به سرخوردگي، مهاجرت و خودكشي بسياري از نويسندگان انجاميد و در سال 1933 منجر به كتاب سوزي مشهور نازي ها شد و كتاب هاي برشت، توخولسكي و بسياري ديگر در سياهه <كتاب هاي مضر> قرار گرفت. برشت و كستنر كه سخت جان تر بودند، تاب آوردند و مهاجرت كردند و توخولسكي كه تاب اين حقارت ها را نداشت در سال1935 خودكشي كرد. 


    2.  
    شايد بپرسيد اين ذكر مصيبت تاريخ ادبياتي براي چيست و چه دارد؟ كمي دندان به جگر بگذاريد، خواهم گفت دليلش چيست< !بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن>! دليلش دقيقا همين است! خواهيد گفت: خب كه چي؟ اينكه واضح است! اما آنقدرها كه فكر مي كنيد واضح نيست! اگر گزاره سرراست دليل اين نوشته در گيومه، عنوان كتابي باشد، آن وقت چه! آيا نظرتان را به خود جلب نمي كند؟ آن هم اگر از كورت توخولسكي باشد كه تا حالاهيچ كتابي از او نخوانده ايد و فقط اسمش را اينجا و آنجا شنيده ايد؟ كسي كه معتقد است <خنديدن را بياموز، بي آنكه بگريي>! و مي گويد: <نذار ابهت هيچ آدم خبره اي تو رو بگيره! اون بهت مي گه كه: دوست عزيز، من بيست ساله اين كاره ام>!، <آدم ممكنه كاري رو بيست سال تموم هم غلط انجام بده.>! بله، اكنون مي توانيم در خلوت خودمان با توخولسكي باشيم كه با جديت تمام به آنهايي كه باد به غبغب مي اندازند كه ما شهره عالميم در همه چيز، مي گويد: <از اون ساعتي كه بهت پودر نوزاد مي زنن/ تا اون ساعتي كه تو قبر كرايه اي مي ذارنت/ تمام وقايع عمرت فقط و فقط بين دويست نفر آدم مي مونه>! 
    وقتي جاي جاي اين ترجمه دوست درگذشته ام را مي خوانم، دلم مي گيرد و آرزو مي كنم اي كاش مي بود و كتابش را مي ديد و باز به ياد عمران صلاحي مي افتم و افسوس مي خورم كه چرا او هم كتاب را نخواند و بي خبر گذاشت و رفت. شايد اين دو طناز دوستان خوبي مي شدند و توخولسكي به عمران مي گفت: < تو زندگيم فقط يه آرزوي كوچولو دارم و اون اينه كه يه بار چشمامو واكنم و ببينم زندونياي سياسي آلمان و قاضياي اونا جاهاشون با هم عوض بشه>! و عمران هم مي خنديد و مي گفت: جناب توخولسكي درست مي گوييد، ولي بذاريد يه داستان براتان تعريف كنم. داستان قشنگيه: يه ميلياردر آمريكايي تصادف مي كنه، يه چشمش رو از دست مي ده[چشم چپ.] مي ده براش يه چشم مصنوعي درست كنن. روز اولي كه برمي گرده دفتر كارش، از منشي اش مي پرسه: <حالااگه مي توني بگو ببينم كدوم چشمم شيشه ايه؟> منشي يه لحظه بهش نيگا مي كنه و مي گه: <چشم چپتون قربان>! ميلياردر مي گه: <عجب! از كجا فهميدي؟> منشي مي گه: <آخه توي چشم چپتون هنوز ذره اي احساس ديده مي شه>! 
    بعد از آن كورت بذله گو و عمران خجالتي مي نشستند و جوك هاي خصوصي شان را براي هم تعريف مي كردند و كلي مي خنديدند، نه؟ و آخرش هم توخولسكي مي گفت: <سرمايه دار رو از هر طرف كه بندازي باز مي افته رو پولت>! و عمران مي گفت: <نه فقط در جريانيم، كه جريان هم در ماست[ >!از لطيفه هاي صلاحي]
    
    3 .
    <استاد عزيز جناب روولت!
    نامه زير به نظرم از تمام نامه هاي خواننده هام قشنگ تر اومد. نويسنده نامه يه شاگرد دبيرستاني از شهر نورنبرگه: 
    <آقاي توخولسكي عزيز!
    اجازه بدين ابتدا بابت آثارتون شخصا ازتون قدرداني تمام و كمال بكنم، هر چند كه مي دونم تقدير و تمجيد من براتون علي السويه اس. اما يه مطلب ديگه هم دارم كه مي خوام اينجا عنوان كنم: خدا كنه شما هرچه زودتر بميرين تا بلكه كتاباتون ارزونتر شه )مثه كتاباي گوته.( كتاب آخرتون باز اونقدر گرونه كه آدم زورش نمي رسه بخره. 
 
    والسلام>!
    
    بفرما!
    استاد عزيز! جناب روولت! آقايون ناشر عزيز!
    كتابامونو ارزونتر كنين! كتابامونو ارزونتر كنين! كتابامونو ارزونتر كنين>! 
    
    شايد بپرسيد چرا توي مقاله معرفي يك كتاب اين همه نقل قول مي آوري؟ حق داريد! اما بد نيست اين بار هم كمي دندان روي جگر بگذاريد، ضرر نخواهيد كرد!
    مطلب بالاعينا صفحه 48 كتاب <بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن>! است كه سه خط اول و آخرش را توخولسكي خودش نوشته و نامه وسطي عينا نامه يك دانش آموز سال آخر دبيرستان است به توخولسكي. توخولسكي پس از دريافت آن بلافاصله آن را به ناشرش فرستاده و ناشرش با خواندن آن به فكر فرو رفته. آقاي <هاينريش ماريالديگ روولت> تا آن زمان كتاب هاي خود را در قطعي درمي آورد كه در دست جا نمي گرفت و همانطور كه مي دانيد كتاب هاي نويسندگان معاصر در آن زمان از كتاب هاي كلاسيك ها گرانتر بودند و هنوز هم هستند و طبيعي است كه براي خواننده هاي طبقه متوسط و پايين گران درمي آمد، تا چه رسد براي دانش آموز دبيرستاني. اين نامه ساده و سرراست كه نويسنده اش در آن براي توخولسكي آرزوي مرگ كرده تا كتاب هايش ارزانتر شود، سرآغاز پيدايش كتاب هاي جيبي در آلمان بود كه امروزه قطعي جا افتاده است و نه تنها روولت - كه ناشر بسيار مشهوري است در آلمان- بلكه ناشران ديگر هم كتاب جيبي منتشر مي كنند. توخولسكي پس از ارسال اين نامه، ديگر زنده نماند تا نتايج آن را ببيند. امروزه بنا به گزارش دويچه وله به قلم ميترا شجاعي، همين انتشارات روولت ) ( Rowohlt معروف به رورورو ) ( RORORO، تاكنون به تنهايي ششصد ميليون كتاب جيبي فروخته است! مي بينيد كه نامه معمولي يك بچه مدرسه اي به نويسنده مورد علاقه اش و كار هوشمندانه نويسنده در ارسال آن و ذكاوت آقاي روولت، چه انقلابي در صنعت نشر برپا كرد!
   
    4. 


    شايد يكي از عللي كه باعث تاخير هفتاد سال و اندي در معرفي اين نويسنده به فارسي زبان ها شده، نوع زبان طنزآميز توخولسكي باشد كه در آن از امكانات زبان كوچه و بازار، آن هم لهجه برليني و شهرهاي دور و اطراف آن استفاده كرده است. طبيعي است درآوردن چنين زباني، اندكي در نگاه اول ناممكن مي نمايد. اما مترجم در خلال 35 داستان كوتاه اين كتاب 92 صفحه اي انتشارات افراز، توانسته با استفاده از زبان شكسته با لهجه معيار از پس اين كار به خوبي برآيد. البته بديهي است كه با زبان ساده غيرشكسته هم مي شد برخي از داستان ها را درآورد اما اين شيوه، شايد در صميمي تر كردن لحن داستان ها و همذات پنداري خواننده با قصه ها موثرتر باشد. كورت توخولسكي نويسنده اي تا مغز استخوان متعهد، دموكرات، ضدفاشيسم، طنزپرداز، پرشور و اجتماعي بود كه در داستان ها و اشعارش هيچگاه از بيان واقعيات تلخ سر باز نزد و با اينكه مي گفت: <منتظر چيزي نباش. همين زندگي امروزتو بچسب>!، خود از يورش وهن ها و واقعيات بي رحم زمانه، به دامن مرگ پناه برد و انگار بي رحمي واقعيت ها بر بذله گويي او چربيد و او را از ميدان به در كرد. اما اين همه ماجرا نبود و نيست. زيرا در نهايت، نغمه ها و داستانك هاي طنزآميز توخولسكي از ديوار بتني فاشيسم گذشت و عاقبت آن را ويران كرد. اما افسوس ديگر نويسنده نبود تا صداي تبرها و اسكنه ها را بشنود و از ميان رفتن ديوار و ديوارسازان را ببيند. شايد به راستي بخشي از تقدير آثار ادبي همين باشد كه مي مانند و لجاجت مي ورزند و در غياب خالق شان در كار ويران كردن ديوارهاي جهل و تباهي اند. 
    تمام مطالب داخل گيومه به زبان شكسته، از خلال داستان هاي كتاب <بعضي ها هيچ وقت نمي فهمن> انتخاب گرديده كه به تازگي توسط انتشارات افراز با ترجمه دكتر محمدحسين عضدانلو منتشر شده است، هرچند ديرهنگام، در حجم كم و هفتادوچندسال پس از مرگ توخولسكي، اما در نوع خود، رويدادي است خجسته براي خوانندگان ايراني.

 

 این مقاله قبلا ( سه ماه پیش ) در اعتماد ملی منتشر شده است . الان با کمی تغییر !

+ نوشته شده در  Mon 24 Sep 2007ساعت 3:33 AM  توسط علی عبداللهی  | 

یادداشت های سفر م به برلین برای فستیوال شعر برلین را در سایت صدای آلمان  بخوانید: تحت این نام خود گزیده ی دویچه وله :

 زمان خوشی شاعران !

شاد باشید .برلین ۲۵ یونی ۲۰۰۷

مطلب آغازین در:

 http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2628724,00.html

یا جداجدا در سه یادداشت زیر :

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2633839,00.html

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2635474,00.html

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2651275,00.html

 

+ نوشته شده در  Tue 26 Jun 2007ساعت 2:20 AM  توسط علی عبداللهی  | 

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2579905,00.html"

گزارش مفصل تر برای بعد.....

 

+ نوشته شده در  Sat 9 Jun 2007ساعت 6:18 PM  توسط علی عبداللهی  | 

راستي كه فكر كردن در اين زمانه ي تفكر برانگيز و سهمناك  كاري ست خطير. و متفكر با تفكر دست به مخاطره اي بزرگ مي زند. هميشه چنين بوده از پيشاسقراطيان تا پساپسامدرنها . اندك اند  شمار كساني كه مي انديشند و بسيارند كساني كه كاويدن در تاريخ فلسفه و چريدن در مرغزار تفكر ديگران را خود تفكر مي نامند و از اين رهگذر اسباب و بارگاهي براي خود مي سازند . اما چون نيك بنگري مي بيني كه اين همه هيچ نيست به قول حافظ شيراز. و راست است اين گزاره ي هايدگردر معني تفكركه : انديشه برانگيزترين امر در زمانه ي انديشه برانگيز ما اين است كه ما هنوز فكر نمي كنيم.

بله ما  فكر نمي كنيم و مي پنداريم فكر مي كنيم. چون كم وبيش نيمچه آگاهي يي از تاريخ فكر داريم.براي تفكر به باور هايدگر بايد آماده ي چگونه فكر كردن باشيم و امر شايان تفكر را بازشناسيم و تازه پس از اين هم نمي توانيم بگوييم قادريم به تفكرهستيم . براي قادر بودن به چنين امر خطيري بايد تفكر را بياموزيم و آموزش نياز به توجه دارد و توجه انظباط مي طلبد و علاقه مي خواهد و علاقه يعني بودن با امور و در امور است به ديگر سخن قرار گرفتن در بطن چيزها و ماندن با آنها و دركنار آنهاست.

اين است كه ماجراي تفكر سهمگين و پرآب چشم است و البته طربزا براي متفكر و دريابنده ي تفكر متفكر.

بله ما  فكر نمي كنيم و در اين پنداريم  كه فكر مي كنيم و همين كه  موضوع تفكر را مي يابيم از دستمان چون ماهي لغزاني مي گريزد و ما مي مانيم و حيرت و دريغ .

اين مقدمه ي نه چندان كوتاه را  براي معرفي  كتاب تازه اي از هايدگر  مي آورم  كه اخيرا در نشر مركز در آمده: كتاب  معناي تفكر چيست ؟

با ترجمه ي فرهاد سلمانيان . از متن آلماني. ( اين مهم است چون بي تعارف ! نمي شود هايدگر را از زبان دوم خوب برگرداند ).

 

هايدگر سه رساله ي كم حجم و مهم دارد : فلسفه چيست ؟ متافيزيك چيست ؟ و تفكر چه نام دارد ؟ يا به چه معناست ؟ دو رساله اول پيشتر از زبان انگليسي درآمده كه خيلي موفق نيست .به ويژه متافيزيك چيست ؟ بايد دوباره ترجمه شان كرد.

نام اين كتاب را در ايران تفكر چيست ؟ ترجمه كرده اند كه معادل دقيقي براي Was heisst Denken ? نيست. هايدگر عمد دارد كه به جاي ist

در دو عنوان رساله هاي  قبلي از heisst  در اين رساله  استفاده مي كند . كسي ديگر  اين عنوان را در فارسي  : چه باشد آنچه گويندش تفكر ؟ بر وزن : مفاعيلن مفاعيلن فعولن ! برگردانده كه باعث انبساط خاطر خواننده مي شود. و نقيضه اي ست بر حرف اصلي هايدگر در كتاب و از قضا  نوع اصيل تفكر درامرامرام درامرامرام درامرام  ي ما ايراني هاست از اينرو هوشمندي والاي گزارنده اش را نشان مي دهد . ولي روراست بگويم : معادل پرتي است! سينه چاكان امامزاده فرديد و نوه و نتيجه هاي متوهم آن اسطوره ي والامقام پرت و پلا گويي براي آن معادل هاي : تفكر منادي چيست ؟ و تفكر مسما به چيست ؟  را گذاشته اند. انگليسي ها هم عنوان  تفكر چه ناميده مي شود ؟ را.

از اين سه رساله اين يكي از ديگران مهم تر است براي ما متوهم ان متفكر و گرانجانان و گشادبازان ايراني . (خوب است حتي فرديدبازان هم اين كتاب را بخوانند و درست بخوانند تاكيد مي كنم درست بخوانند تا از اين رهگذر خدمتي به فكر ايراني بكنند و نيز خود از فرصت هاي باد آورده ي رهاورد اين توهم  در آرامشي رواقي وار كيف كنند البته در سايه ي سرمايه داري انگلي ي حجره اي پوسيده ي ما كه هر چه جيبش پرتر مي شود بر صيغه ها وحواشي  بست هاي وافورش مي افزايد نه بر نيروي مولدش.)

 

سالها پيش اين كتاب را گير آوردم و خواندم و 30 صفحه اي هم از آن ترجمه كردم و به لطف اميد هلالي در روزان اهواز چاپ هم شد و باز همين اخيرا كتاب مفهوم زمان را از هايدگر درآوردم و دو بار هم چاپ شد. اما در گيرودارغم نان  از صرافت  كتاب تفكر  افتادم .  تا اين كه چند روز پيش  در آمد و چه خوب كه درآمد وكسي اين كار را كرد وآنهم خوب وشايسته .

از اين بابت خوشحالم و اميدوارم مترجم باز هم از اين كارها بكند.

 كتاب را خوانده بودم  باز هم ترجمه را با آلماني مقايسه كردم كه به نظرم برگردان بي كاستي  خوشخوان و مهم ترازهمه كاملا بركنارازهپروت نگاري فرديدبازان متوهم آمد و اين حسن كمي نيست .گو اينكه ممكن است با برخي عبارات و معادل هاي مترجم در موارد انگشت شماري همراي نباشم كه اين در ترجمه و با توجه به فرديت هرمترجم بسيار طبيعي ست.

 

ما نشانه اي بوده ايم بي تعبير

/ ما بي درد بوده ايم و چه بسا در غربت

زبان خويش را از دست داده ايم.

ف. هولدرلين  از متن ترجمه

+ نوشته شده در  Tue 7 Nov 2006ساعت 4:7 AM  توسط علی عبداللهی  | 

كودك  بيكرانه ي كوچك

 

        گزارشي از كتاب سه زبانه ي  قيمت لبخند بچه هاي بم

 

           نوشته و گردآوري احمد خليلي. نشر هنر امروز .تهران 1384

 

 

 بي شك نوشتن ازكودكان، با كودكان و براي كودكان، هميشه لذتبخش است و خواندن آثار كودكان، تجربه‌اي است به ياد ماندني . هركسي به گفته نيچه، كودكي در درون خود دارد، تا دم مرگ. و كسي راز زندگي را درمي‌يابد كه به كودكي درونش توجه كند.به عبارت ديگر به او مجال بازي و شيطنت بدهد. راست است كه هنرمندان-در هر رشته هنري- نويسندگان و بيش از هم  شاعران هرچه با كودكي خود مأنوس‌تر و وفادارتر باشند و بهتر بتوانند از مواهب بي‌پايان آن بهره ببرند هنرمند‌تراند. ، كودكان به اشياء و امور از پشت عينك پيشداوري ودانسته‌هاي پيشين نمي‌نگرند.آنها به همه چيز نگاهي ويژه و يگانه دارند. مفاهيمي چون شادي،‌غم، خوشنودي، تنهايي و پرستش در نزد آنها معنايي منحصر به فرد و كاملاً متمايز از بزرگسالان دارد.

غرض از اين مقدمه نه چندان كوتاه، معرفي كتابي است خواندني كه مدتي پيش به كوشش احمد خليلي از آثار، نقاشي‌ها و لحظه‌هاي كودكان بم گردآوري شده . كتابي چند وجهي كه هم از كودكانك مي‌گويد،‌هم با آنان همدلي مي‌كند و هم براي آنها نوشته شده. از اين روست كه مخاطبان آن فقط كودكان نيستند  بلكه كودكي نهفته در درون بزرگسالان هم هستند. قيمت لبخند، بچه‌هاي بم، را مي‌گويم كه پر است از لحظه‌هاي ناب كودكانه، لحظه‌هايي عميق و ژرف كه گاه به شعر پهلو مي‌زنند و ما را با هستي عريان درون كودكان آشنا مي‌كنند.

 شگفت است كه در انبوهه ويراني و غم،‌كودكان در اين كتاب از زندگي و بازي‌هايشان مي‌گويند،‌از علاقه بي‌پرده‌شان به خداوند و او را دوست خود خطاب مي‌كنند:

«خدا دوست من است و هر وقت دلم مي‌گيرد با او درددل مي‌كنم . خدا هم با حوصله به حرفهايم گوش مي‌دهد. هم مثل بزرگترها وسط حرفم نمي‌پرد و حرفم را قطع نمي‌كند. وقتي هم كه حرفهايم تمام مي‌شود،‌دلم سبك مي‌شود».(ص58)

مثلا رابطه‌ا ي  كه سهيلا- يكي از كودكان بمي - با خداوند دارد به راستي رابطه‌اي ناب و ژرف است.  اين صميميت در  رابطه ي  كودكان با خدا  گاهي بسيار صريح و آمرانه است وشگفت كه مي تواند از ذهن آدمي صاحب كرامات تراويده باشد :

« از خدا مي‌خواهم كه ديگر بس كند و ديگر انسانهاي بم را نكشد.»(ص138) و  بي گمان همان چيزي‌ست كه عارفان برجسته و وارسته ايراني چون عطار و شمس و مولوي  و ريلكه -شاعر آلماني – در آثارشان  در آرزوي رسيدن به آنند.  پريسا وقتي در توضيح نقاشي‌اش مي‌‌نويسد:

«اگر خانه من سقف ندارد در عوض مي‌توانم هر شب ستاره‌ها را ببينم و با آنها صحبت كنم. درد دل كنم و آنها به صحبتها و درد دل من گوش مي‌دهند و من هرشب ستاره خودم را مي‌توانم در ميان آن همه ستاره‌هاي قشنمگ ببينم. آخر اگر من يك شب با ستاره‌ام صحبت نكنم،‌خيلي دلم مي‌گيرد».(ص112)اين نگره اش  گونه اي يگانگي كودك با عناصر هستي و استغنايي است كه كمتر نصيب آدم بزرگها مي شود و نمونه اش را در منطق الطير عطار و مقامات ابوسعيد مي بينيم.

 

ذكر خواطرات در نوشته‌هاي كودكان بم در اين كتاب هم  لحظه‌هاي درخشاني را به وجود مي‌آورد:

«موقعي كه خانه‌مان خراب شد، عروسكم هم زير آوار ماند و تا چند روز من نگران عروسكم بودم.تا اينكه...عروسك من و خواهرم پيدا شد و حالا دوباره من و خواهرم مي‌توانيم با هم عروسك بازي كنيم و حالا خيلي خوشحاليم».همين كودك در آغاز نوشته‌اش گفته بود كه هميشه بعد از اينكه از مدرسه مي‌آمده با خواهربزرگترش ماندانا عروسك بازي مي‌كرده.(ص150)

الهام كودك افغاني كه خانواده‌اش از مزارشريف آواره شده‌اند و در بم زندگي مي‌كنند در نقاش خود ،‌تانكي را كشيده كه داخل لوله آن گل سرخي است. او زير همين نقاشي  مي‌نويسد:

«مي‌دانيد،‌چندين سال است كه در كشور من جنگ است به همين خاطر من يك تانك كشيده‌ام كه به جاي آنكه براي كشتن آدمها گلوله به سمت آنها پرتاب كند،‌به طرف آنها گل صلح ودوستي پرتاب مي‌كند تا انسانها جنگ را فراموش كنند.» (ص166).

كودكان با وجود تجربه زيستي اندك،و رشد اندك درك  روابط و مناسبات پيچيد ه ي جهان بزرگترها در آنها  ‌با واقعيتهاي پيرامون خود بسيار فعالانه و مسئول برخورد مي‌كنند. اين وجهي از واقع‌گرايي و نگاه تحليلي و نافذ آنان به جهان است. فرق نمي‌كند در بم  ناپل سارايوو يا كوبه و كوهستانهاي بوليوي  .  اهل هركجا كه باشند نگاه شان  همين طوري‌ست. كافي ست كتاب در آفريقا هميشه مرداد است _ شصت انشاي كودكان دبستاني ناپل  -  يا نامه هاي بچه ها به خدا گرد آوري ديويد هلر را تورق كنيد . نمونه هايي از اين دست  در لابه‌لاي  كتاب قيمت لبخند  هم بسيار است   ، از آن جمله ‌نامه كودكان مدرسه "شهر كوبه ژاپن" است كه از هزاران كيلومتر دورتر از ما از آن سوي آبها  براي كودكان بم ارسال شده و در آن كودكان مدرسه ژاپني ضمن تحليل موقعيت خود در زلزله شهرشان و توصيه پايداري براي بچه هاي بم  براي آنها دعا كرده‌اند.(ص260)بي آنكه حتي بتوانند در نقشه جغرافي شهر بم را نشان بدهند. پس از آن  هم چند نقاشي از آنان زينت بخش كتاب است كه واقعاً ديدني‌اند.

در كنار اين ابتكار جالب نويسنده، نامه‌ها و نقاشي‌هايي از كوكان سراسر ايران براي همدلي با كودكان بم نيز آمده تا گفتگوي بين كودكان و نوجوانان از سراسرايران و دنيا  در يك اثر  كامل تر وچند صدايي تر شود. گفتگوي كساني كه به يقين  همديگر را هرگز نديده‌اند و ظاهراً هيچ رابطه‌اي  با هم نداشته ندارند  و نخواهند داشت و ازاين رابطه   منافعي هم نمي برند  و فقط در انسانيت و سن وسال با هم  مشتركند .

چنين احساس همدردي بي‌شيله پيله‌اي و چنين نگاه مترقي و انساني‌يي بايد سرمشق سياستمداران دنيا بشود كه با صرف ميليون‌ها دلار  و ساعتها مذاكره ي  رودررو از جيب همين كودكان  نمي‌توانند بديهي‌ترين مشكلاتشان را حل كنند آن وقت سخن از تمدن و پيشرفت هم مي‌گويند.

كتاب 414 صفحه‌اي "قيمت لبخند..." ،‌ سرشار است از خاطره، رويا، واقعيت،‌اندوه و مهمتر از همه زندگي كه به صورت گزارشي داستانوار از سوي راوي- نويسنده حوادث و تجربه‌‌هاي ارزنده‌اي را در برخورد با كودكان بم در هنگام كمك به آنها روايت مي‌كند. در لابه‌لاي نوشته‌هاي نويسنده،‌نامه‌ها،‌خاطرات،‌ اشعار و نقاشي‌هاي بچه‌ها هم آمده. علاوه بر آن اين كتاب با عكس‌هاي مستند تمام رنگي از ديوار نوشته‌هاي بم،‌ويرانه‌ها و گوشه و كنار بم،‌ عمق و پهنه حادثه را به صورت مستند به خواننده گوشزد مي‌كند و نيز تكاپوي مردم را  در واكنش به اين حادثه. كتاب با چنين ساختار توانمند و بازي توانسته  كودكان را به حرف بياورد تا هرچه دل تنگشان مي‌خواهد بگويند.در عين حال از ضبط دقيق  حادثه نحوه كمك رساني و بازتاب آن هم غافل نبوده. غير از آن توانسته كودكان   سرتاسر جهان را دور هم جمع كند صرفاً به اين خاطر كه - با استناد به نقاشي يكي از بچه‌ها به سعدي - "‌همه از اعضاي يك پيكرند". ابتكار جالب‌تر نويسنده،‌ سه‌زبانه كردن كتاب است(فارسي- ژاپني- انگليسي) آن هم به قلم خودش. آنان كه دستي در ترجمه دارند مي‌دانند كه چنين تلاشي جز با فداكاري،‌ سخت كوشي و مرارت مؤلف و همكاري عوامل ديگر ميسر نيست. از اين رو اين تلاش نويسنده جاي قدرداني دارد كه توانسته بچه‌ها را در سه حوزه زباني با هم آشنا كند. البته اين تلاش مولف چندان هم ناديده نمانده و  مؤلف و اثرش در ژاپن مورد تقدير روزنامه‌هاي پر شمارگان ژاپني قرار گرفته است.و البته از طرف معدود كساني در ايران.

بي ترديد كوشش‌هايي از اين دست جاي تقدير فراوان دارد و برد آن از ميلياردها دلار تبليغات و ساعت‌ها مذاكره پشت ميزهاي پرزرق و برق ، زير نورافكنها و فلاش‌هاي ممتد دوربينهاي خبرنگارن بيش‌تر است و گامي است عملي از سوي كودكان براي گفتگوي فرهنگ‌ها.

 آنهم بي هيچ ادعا و هياهو .

براي نويسنده كه يكتنه با هزينه شخصي دست به اين كار بزرگ زده و عوايد ناشي از آن را به كودكان زلزله زده بم  اختصاص خواهد داد،‌آرزوي توفيق بيشتر داريم و نيز اميدواريم اين  كتاب اولين و آخرين كار مؤلف در اين زمينه نباشد و از اين دست مؤلفان در كشور ما،‌بيش از اين‌ها باشند و مخاطبان دست كم با خريدن و خواندن چنين آثاري از اين تلاش‌ها حمايت كنند.

 

 

                                                                                                                 علي عبداللهي 

 

 #  عنوان مقاله بر گرفته از شعري ست از نگارنده اين گزارش.

 

 

www.khalilitour.com  آشنایی با مولف و کار او  با این آدرس

+ نوشته شده در  Sat 21 Oct 2006ساعت 4:46 PM  توسط علی عبداللهی  | 

Der Nobelpreistraeger Orhan Pamuk

Ein Bericht von Ali Abdollahi

Teheran 15! Okt.

Die Stille des Schnees

 

دو روز پيش داوران نوبل ادبي بالاخره تصميمشان را گرفتند و اورهان پاموك را به عنوان برنده نوبل ادبيات امسال انتخاب كردند. البته امسال هم مثل هرسال مطبوعات اروپا پيش از اعلام برنده نهايي به گمانه زني پرداختند و منتقدان ادبي اقبال ماريو بارگاس يوگا و آدونيس را بيش از ديگران مي دانستند. در ايران هم نام سيمين بهبهاني شاعر چند روزي مطرح شد اما اين اواخر ديگر كسي از او حرفي نزد.

اما چرا اورهان پاموك؟ براي ما ايرانيان اورهان پاموك چهره‌اي آشناست و چند اثر از او به فارسي در آمده، همچنانكه به 33 زبان ديگر. حتي خود او هم به ايران آمده . بسياري اين انتخاب را سياسي مي‌دانند و اين تا حدي درست است اما همه ماجرا نيست. بله،‌پاموك نويسنده‌اي سياسي-اجتماعي و منتقد است. ارتباطش با اروپايي‌ها خوب است. در آمريكا درس خوانده، در اروپا بورسيه بوده و چندين جايزه از اروپايي‌ها گرفته. در كشور خودش پرونده‌اش به دادگاه كشيده شده به جرم زير پا گذاشتن هويت ترك‌ها. او نويسنده‌اي منتقد است، و‌بر اين باور كه تركيه بايد مسئوليت قتل عام ارامنه را بپذيرد و بابت آن عذرخواهي كند، ديگر‌كردها را سركوب نكند و از اين حرفها.انتقاد او به اسلام گرايان تندرو تركيه به همان ميزان است كه به دولتمردان نظام لائيك كشورش. در مورد تروريسم هم هميشه اظهار نظر مي‌كند. اما اين ها فقط بخشي از كار اوست. چندي پيش در آلمان مقاله‌اي از او درباره سفرش به تهران خواندم در "زود دويچه تسايتونگ" . مقاله مفصلي بود در زمينه  ترافيك در تهران و آلودگي هوا. او رانندگان ماجراجوي تهران را با رانندگان ترك‌ در كودكي‌اش در شهر استانبول مقايسه كرده بود. گفته بود در ماشين كه نشسته بوده از پيچيدن‌هاي ناگهاني راننده‌ها، سبقت يكباره و بي محابايشان ترس برش داشته و خود را به صندلي مي  چسبانده بوده است. دستگيره را گرفته بوده اما راننده بي‌خيال مي‌رانده و هر ماشيني را كه رد مي‌كرده چند فحش يا ناسزا بار راننده‌هاي ديگر مي‌كرده و لابد نمي‌دانسته يا برايش اهميتي نداشته كه در آن سروصدا  صداي‌آش را طرف مقابل مي‌شنود يا نه.

در آنجا از اسلام گرايي ايرانيان حرف زده بود البته مختصر و اندكي يكجانبه و توريستي. به هر حال استانبول هم در شلوغي دست كمي از تهران ندارد و يكي از كلان شهرهاي پر سروصداست. اما لابد آنها در اين سالها بيشتر از ما پيشرفت كرده‌اند. يك جوري با مسائلشان كنار آمده‌اند و حلش كرده‌اند. اما ما انگار راه حلي نداريم براي اين شلوغي. بله! پاموك نويسنده تيزبين و كنجكاوي‌ست در آثارش هم همينطور است. پركار هم هست. هر اثرش بلافاصله در آلمان منتشر مي‌شود و گل مي‌كند. رمان هاي  قلعه سفيد در 1990  كتاب سياه در 1995، زندگي نو در 1998 نام من قرمز است در سال 2001 و برف (كار آخرش) در سال 6و2005.و استانبول  همين اواخر. پاموك جايزه صلح كتابفروشان آلمان را هم گرفته.

چند ماه پيش  كتاب "برف" او به همت يكي از دوستان از آلمان به دستم رسيد. خلاصه داستان كتاب از اين قرار است: بيگانه‌اي به شهر كارس،‌يكي از شهرستانهاي دور و فراموش شده ي تركيه مي‌آيد كه زماني جزء روسيه بوده . نام اين غريبه "كا" است. او اينطور خودش را معرفي مي‌كند و به سفارش يك روزنامه چاپ استانبول آمده تا از يك سري خودكشي‌هاي جالب توجه گزارش تهيه كند: خودكشي كرده‌ها دختران جواني بوده‌اند كه مجبورشان مي‌كرده‌اند روسري را از سرشان در بياورند! اين گزارشگر در اين ميان قصد دارد به طور مخفيانه دوست دختر زيباي دوران دانشجويي‌اش ايپك را ملاقات كند. هنوز در هتل قصريخ جاگير نشده، كه همه آدمها سعي مي‌كنند نظرش را به خود جلب كنند: سردار بيك مالك يك روزنامه،‌خبرها را حتي پيش از اتفاق افتادنشان برايش مي‌آورد و شوهر سابق ايپك كه كانديد شهرداري شده و سخنگوي اسلامگرايان زيرزميني كه بعداٌ مي‌فهمد معشوقه خواهر ايپك است از اين جمله اند. عصر همان روز كه كا به ميان جمع كثيري از مردم مي‌آيد، كودتايي روي مي‌دهد كه انگار بازي‌گري آن را براي تئاتر طراحي كرده، انگار تئاتري در جريان است.

اما سربازان واقعي روي صحنه مي‌آيند،‌خون واقعي راه مي‌افتد و كسي هم نمي‌تواند شهر را ترك كند چون روزهاست بي‌امان برف مي‌بارد.

مسئله هويت محوراصلي اين رمان پاموك است. هويت يك فرد و يك ملت، و كشمكش كشورش تركيه ميان "غربزدگي" و اسلام گرايي درونمايه ي اصلي آن.

همه اين موضوعات در بستر يك رمان جنايي به گونه‌اي ماليخوليايي طرح مي‌شوند. رمان بيش از 500 صفحه حجم دارد و آداب و رسوم مردم تركيه جابه‌جا در آن ديده مي‌شود. پاموك متولد 1952 كه روزنامه نگاري و معماري خوانده،‌از كودتايي در جايي در دوردست آناتولي مي‌گويد،‌ آيا كودتا  واقعي‌ست يا تئاتري؟  در اين كتاب عناصر رمان جنايي  با موضوعات سياسي به زيبايي در هم مي‌آميزد. به گفته يكي از منتقدان تاكس اشپيگل برف رماني‌ست گروتسك، موحش و كميك. مضحكه‌اي است  سياسي، كه در خلال آن خواننده هيچوقت نمي‌تواند با اطمينان جانب كسي را بگيرد و همواره ميان خنده و گريه در نوسان است. منتقد ديگري مي‌گويد "پاموك شبكه‌اي مي‌تند ميان گذشته و آينده،‌ميان امر شخصي و امرعمومي." او باديالوگها و شالوده و ساختار پيچيده و درهم و تشخص بي‌نظير آدمهاي رمانش ما را در جا ميخكوب و مجذوب خود مي‌كند... اين كار او شعبده يا معجزه نيست بلكه ادبيات است.

گفتارهايي از رابرت برونينگ، استندال، داستايوفسكي از كتاب برادران كارامازوف وجوزف كنراد در از چشم غربي، در سرآغاز كتاب آمده است. نشر كتاب زيبا و شاعرانه است. مردي پشت صندلي راننده اتوبوس نشسته و فكر مي‌كند چه مي‌شد اگر سكوت برف! آغاز يك شعر مي‌بود. غريبه شاعر است و در فصل هفدهم شعري دارد به نام "دستار يا وطن" آن را جلوي جمع مي‌خواند عده‌اي به اعتراض دست مي‌زنند و او را هو مي‌كنند.

هر چه هست اورهان پاموك نويسنده بزرگي‌ست كه هر كتاب او مدتها روي پيشخوان كتابفروشي‌ها مي‌ماند و خوانندگان بسياري براي خود دارد. بارها تجديد چاپ و نقد مي‌شود و در بازار كتاب آلمان، كه حدود 80(هشتاد) هزار عنوان جديد هر ساله به آن اضافه  مي‌شود، بايد اثر نويسنده‌اي نظرگير باشد كه ماهها بماند و خوانده و تجديد چاپ شود.

كتاب جديد پاموك "استانبول" به گفته خودش در راهپيمايي‌هاي روزانه‌اش در كوچه‌هاي قديمي استانبول شهر دوست داشتني‌اش خلق شده. هر روز چند ساعت پياده‌روي، نگاه كردن به ازدحام آدمها، فكر كردن به آنها مرور خاطرات و رمان جديدش...

رمانهايي از نويسندگان ايراني همزمان با آثار پاموك به زبان آلماني ترجمه و منتشر شدند. كداميك توانست و مي‌تواند در آن رقابت فشرده چند روزي اقبال خوانندگان و محافل ادبي را برانگيزد؟ لابد توطئه‌اي در كار است،نه! پاسخ را به من بگوييد!

 

                                                                                            يكشنبه 23 مهر 85. علي عبداللهي

+ نوشته شده در  Sun 15 Oct 2006ساعت 4:48 PM  توسط علی عبداللهی  | 

 

۱

.برتراند راسل زماني گفته است

 كه هر پژوهش ناب فلسفي فرمي ازاين دست

 دارد:با چيزي كاملا روزمره و مانوس شروع مي

شود و با چيزي سراسر ناباورانه وناشنيده

[1][ومتهورانه] به پايان مي رسد.در اين طرحواره،

خيلي چيزها ناديده و پنهان مي ماند .

حتي مي توان گفت چقدر:درست نيمي از

 

 آنچه مي بايد در دل آن باشد. تمامي  حقيقت اين است:هر پژوهش ناب فلسفي

 با چيزي يكسر روزمره و مانوس شروع مي شود ،به چيزي سراسر ناباورانه ،ناشنيده و متهورانه منجر مي شود ، تا سرانجام دوباره در چيزي كاملا روزمره و مانوس پايان گيرد.آنچه راسل در حكم بيان زباني امر كاملا ناباور بدان مي نگرد ، در برابر تمامي حقيقت تبديل به مه گزاره هاي فلسفي مي  شود.فقط خود فيلسوف مي تواند دوباره از دل اين مه ،خودش را به كنار پرتو امر مانوس و روزمره بكشاند.

 

 

                                 2

2.اگر بپرسند نكته ي راسل چگونه نكته اي است، بي درنگ مي گوييم نكته اي فلسفي درباره ي فلسفه و در پي آن اصطلاحا مي شود گفت  نكته اي ست فلسفي در خصوص فلسفه ي فلسفه.- اما خود اين عبارت فلسفه ي فلسفه چيست؟

يك پاسخ به اين پرسش دم دست وبديهي ست: فلسفه ي فلسفه همان قاعده ي فلسفي است كه موضوع آن خود فلسفه است، و به طبع همان قاعده ي فلسفي يي كه فلسفه را به گونه اي فلسفي بررسي مي كند و مي پژوهد.غير از فلسفه ي فلسفه،باز هم قواعد فلسفي ديگري وجود دارد ،مثلا  فلسفه ي روح[فرهنگ]يا زيبايي شناسي . پرسش : فلسفه ي روح[فرهنگ]چيست؟ و پاسخ دم دست :قاعده ي فلسفيي ست كه موضوع آن روح [يا فرهنگ] است و روح را به گونهاي فلسفي مي پژوهد و برمي رسد.اكنون به نظر مي رسد كه براي توفيق احتمالي چنين پژوهش فلسفي در باره ي روح [يا فرهنگ]ناگزير مبايد دو پيش شرط متحقق شود:

(1)بايد همه ي هم و غم آن اين باشد كه پژوهشگر بتواند روح را به گونه اي فلسفي  بررسي كند

و

(2) بايد به ما اطمينان بدهد كه به راستي فقط روح را بررسي مي كند.

تحقق نخستين پيش شرط بايد پرهيزمان دهد از اينكه به  جاي تحقيقي فلسفي مثلا پژوهشي روانشناختي در باب روح انجام دهيم. ما از تحقق دومين پيش شرط قاعدتا بايد انتظار اين را داشته باشيم كه به اين سوي متمايل مان نكند تا في المثل روح و امر زيبا را همسان و هم هويت بيانگاريم.اين دو پيش شرط مفهوما زماني مستقل از همديگر به نظر مي رسند كه دو خطا را در حكم نقيض وخلاف آن مشخص كنيم و بگوييم يكي بدون ديگري مي تواند روي دهد. زيرا اين امر كه كسي روح را به گونه اي فلسفي بررسي نكرده ،نه فقط به معناي آن است كه وي اساسا هيچ نكرده يا اين كه وي صرفا  هر چيز ديگري غير از روح را به نحوي از انحاء فقط به گونه اي غيرفلسفي بررسي كرده،بلكه ميتواند به اين معنا هم باشد كه چنين كسي نه روح را بلكه چيز ديگري – مثلا زيبايي-را به گونه اي فلسفي بررسي كرده است يا اين كه وي همان روح را بررسي كرده اما نه به شيوه اي فلسفي. نظير همين را در مورد زيبايي شناسي هم مي شود گفت يعني فلسفه ي امر زيبا ،اگر چه با قواعد فلسفي ديگري. يگانه تمايز در اينجا اين خواهد بود كه در شرط دوم همواره به جاي روح ، سخن از زيبايي بوده باسد يا موضوع ديگري در مطالعات وبررسي هاي فلسفي .شرط نخست در هر گونه تبديلي از اين دست تقريبا دست نخورده باقي مي ماند. واين بدان معناست كه اين شرط به سادگي قابليت همگاني شدن با فرمولبندي زير دارد:

            (1)براي اينكه بتوانيم اساسا هرچيزي را به گونه اي       فلسفي بررسيم، مي بايد به نحوي از انحاء مراقب اين باشيم                         كه پژوهش در حوزه ي فلسفه شروع ،اجرا وبه پايان رسد.

3.اكنون طبعا انتظار مي رود پرسش زير مطرح شود: چه چيز   مراقب آن است ؟[كه چنين نشود]. يك پاسخ دم دست اين است: تربيت و و آموزش فيلسوفان. در اينجا بيدرنگ پرسش بعدي مطرح مي شود: چه كسي آموزگاران و مربيان، ومربيان مربيان ،...، آخرين هاي اين سلسله والبته اولين فرد اين گروه را به مرور زمان ودر زمانه ي خودشان مي آموزاند؟
 
گزیده ای از کتاب آینده ام که در حال کار روی آن هستم.


[1].Vgl.B.Russel, Collected Papers,Bd.8:the Philosophy of Logical Atomism,London ,1986,S.172

+ نوشته شده در  Wed 11 Oct 2006ساعت 3:49 AM  توسط علی عبداللهی  | 

 

 

 

 

بردگان سه “ ميم ” * ( لحظات ، عقايد ، مدها )

نقد فريدريش نيچه از درك فرهنگي مدرن

رناته رشكه

يك

در سال 1874 ، نيچه در بازل مشغول نگارش تاملات نابهنگام است . اين استاد جوان دانشگاه ، در اين تاملات ، وضعيت عمومي فرهنگ آلماني را پس از پايان جنگ 1871 كه مقامات رسمي و عقايد عمومي ، آن را همچون پيروزي روح آلماني بر فرهنگ فرانسوي جشن گرفته اند،[1] انگيزه‌اي براي نقدي بنيادي وضعيت فرهنگي عصر مدرن[2] مي‌شمرد . او بخش‌هاي مقدماتي كه به‌ويژه درباره سومين تامل نابهنگام و شوپنهاورد در مقام مربي نوشته شده است ، اين فرهنگ را “ گونه‌اي فرهنگ منحط ” ( نوشته‌هاي پراكنده و ناتمام ( ج7 ، ص 813 )[3] مي‌خواند كه از آن سوء استفاده شده ، تضعيف گرديده و مطيعانه به خدمت حكومت و رسانه‌ها درآمده است . بنا به ديدگاه نيچه ، با اين فرهنگ كه براساس مقاصدي خاص تأسيس و تربيت شده است ، آن افرادي هماهنگ مي‌شوند كه نه فقط بي‌هيچ مقاومتي خود را در اختيار چنين فرهنگي قرار مي‌دهند ، بلكه بنيان تجربه و موجوديت خصوصي فرهنگي آنان را بي‌اهميت بودن و بي‌ارزش بودن هستي فردي و گرفتار آمدن ناخواسته و جبري به خشونتي محيلانه ، خزنده و روزافزون ، تشكيل مي‌دهد، بنا به ديدگاه اين فيلسوف ، فرهنگ به اين ترتيب از ماهيت اصلي خود تنزل مي‌يابد ، “ نيرنگ و فريب مي‌خورد ” ( همان ، ص 814) و بازيگران عرصه چنين فرهنگي نيز در “ عبادتگاه‌هايي ” كذب ،اما زيبا ‌( همان ص 816) در برابر اين فرهنگ و خويشتن خويش منجمد مي‌شوند.

از نظر نيچه ، اين دو ، يعني هم فرهنگ و هم بازيگران آن ، بيان ( تقريباً ) همسوي خود را در روزنامه‌نگاري مي‌يابند كه از ديد وي ، شايد اصلاً نماينده فرهنگ مدرن باشد : “ اين] فرهنگ مدرن[ […] در ماهيت شرارت‌بار روزنامه‌نگاران تجلي مي‌يابد كه بردگان سه “ ميم ” : لحظات، عقايد و مدها هستند و هر چه يك شخص با چنين فرهنگي بيشتر دمخور شود ، به همان نسبت نيز به روزنامه‌نگاران بيشتر شباهت خواهد يافت . ” ( همان ص 817 ) اين همان عبارتي است كه عنوان مقاله حاضر را از آن برگرفته‌ايم و همزمان يكي از بنيادي‌ترين نظريه‌هاي نقد فرهنگي نيچه را شكل مي‌دهد : هسته اصلي فرهنگ مدرن را روزنامه‌نگاري تشكيل مي‌دهد. اين فرهنگ ، روزنامه‌نگاري را پديد آورده و همزمان ، آن را به مهمترين شاخص و رسانه‌ خود بدل ساخته است .