تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

آخر و عاقبت کله شقی

 

 

هراکلیت آدم مغرور و کله شقی بود. یکی از آموزه های او هم این بود که «دانایی بسیار، هیچ ارتباطی با عقل و هوش ندارد» و در مقام اثبات ادعایش همه اش می گفت:

- اگر چنین مي بود، "هزیود" 0( يكي از شاعران مشهور يوناني كهن )، "پیتاگوراس" و" گزنوفانس" ( گزنوفون ) هم  ، در كنار استعداد شعري و رياضيات ، عقل و هوش بسيار  می داشتند.

وقتی شهروندان شهر زادگاهش" افه سوس " در وضعیت بد سیاسی گرفتار شدند و کارد به استخوان شان رسید، برای رایزنی به سراغ او رفتند، او هم بی درنگ نه گذاشت و نه برداشت و گفت:

- راحت ترین راه حل این است که همه خود را حلق آویز کنند.

حتي  زیر بار اصرار و خواهش و التماس هایشان برای اینکه قانونی برای شهرشان وضع کند، هم  نرفت که نرفت. آن هم  به این دلیل که قانون اساسی بدشان شایسته شهرشان است و از سرشان هم زیادی است. اوضاع به هم ريخت و همه جا را هرج ومرج فراگرفت . خودش که دید هوا پس است، ترجیح داد به کوه بزند و از گیاهان خودرو و ریشه درخت ها شکمش را سیر کند، به همین خاطر دچار بیماری استسقاء ( تشنگي مفرط ) شد. باز هم ذره اي از مرام و روش برخوردش با قضايا كوتاه نيامد و از آنجا که همیشه توصیه های پزشکی را به باد تمسخر می گرفت و به آن پوزخند می زد، سعی کرد با نسخه هایی که خودش برای خود تجویز می کرد، کلک بیماری اش را بکند. با تبعیت از یکی از همین نسخه های کذایی که برای خودش می پیچید؛ براي رفع استسقا ء  توی تاپاله های گاو سوراخی کند و خزید توی آن. از شدت گرما آب داخل تاپاله ها دم کرد،  تبدیل به گاز شد و به جای آنکه بيمار نگونبخت  شفا پیدا کند، سگ ها فکر کردند  لاش مرداری  آن تو است و فیلسوف را با پوست و گوشت و استخوان دریدند و با اشتها بلعیدند.

 

 

                                                             بازنویسی علی عبداللهی

+ نوشته شده در  Sun 26 Aug 2007ساعت 11:54 PM  توسط علی عبداللهی  | 

سرباز «لاسیوتا»             ب . برشت / ع .عبداللهی

 

جنگ جهانی اول به پایان رسیده بود آنروز در سیوتا ، بندری کوچک در جنوب فرانسه برای به آب انداختن یک کشتی جنگی جشنی حسابی برپا کرده بودند. در یکی از میدانها دورادور تندیس برنزی یک سرباز جمعیتی انبوه گرد آمده بودند. ما که نزدیک شدیم دیدیم تندیس ، مردی زنده بود که با پالتوی خاکی رنگ، کلاه فولادی بر سر،  نیزه به دست، در تف آفتاب سوزان تابستان، برسکویی سنگی ایستاده بود. دستها و صورتش را به رنگ برنز در آورده بود. هیچ یک از عضلاتش کمترین تکانی نمی خورد حتی پلک هم نمی زد.پایین پایش روی مقوایی که به سکو تکیه اش داده بودند این عبارت نوشته بود:

 

                                                  مرد مجسمه ای

 

«اینجانب شارل لویی فرانشار، سرباز...مین هنگ ارتش فرانسه در حین برگزاری مراسم تدفینی در ناحیه وردن نیروی فوق العاده ای را ناگهان در خود دیدم من توانستم بی حرکت بایستم و مدت مدیدی عین یک مجسمه برجا بمانم . این نیروی خاص من مورد بررسی اساتید متعدد قرار گرفته و بیماری وصف ناپذیری نامیده شده. لطفاً از بذل اندکی پول خرد به سرپرست بیکار خانواده ای عیالوار دریغ نفرمایید.»

 

در ظرف کنار مقوا سکه ای انداختیم سرتکان دادیم و را ه خود را در پیش گرفتیم. باخود فکر کردیم که تاریخ را به دست او و امثال او ساخته اند. همان کسی که به تصمیمهای سرنوشت ساز اسکندرها، قیصرها و ناپلئون ها که شرح آن را درکتابهای درسی می خوانیم جامه عمل پوشانده. نگاه کنید خودش است پلکهایش کوچکترین تکانی نمی خورد.

او یکی از کمانداران کوروش است . ارابه ران جنگی کمبوجیه  که ماسه های صحرا با همه تقلایش نتوانست او را در خود مدفون کند. او سرباز سپاه قیصر است. نیزه دار قشون چنگیزخان. جانباز اردوی اویی چهاردهم. نارنجک پران ارتش ناپلئون. او چنان نیرویی در خود سراغ دارد(نیرویی نه آنقدرها هم خارق العاده) که وقتی همه ابزارهای قابل تصور انهدام و نابودی را روی سرش آزمایش کردند، خم به ابرو نیاورد و هیچ اظهار وجودین نکند . هنگامی که او را به هم آوردی با مرگ اعزام می کنند( به گفته خودش) عین سنگ ساکت و بی احساس بماند. ساکت و بی حرکت با تنی زخم و زیلی از نیش نیزه های سده های مختلف. از ضربت سنگ و برنج و آهن. نشخوار ارابه های جنگی کرزوس و ژنرال لودن دروف . لگد مال فیلهای هانیبال و سواران آتیلا. زخمی ترکشهایی که چندین قرن با گلوله ها از دهانه توپهای همواره رو به تکامل بیرون می جهند و حتی زخمی از سنگهای پران از کاسه منجنیق ها، سوراخ سوراخ از فشنگ درشت تفنگها . گوله ای به درشتی تخم کبوتر یا به ریزی زنبور عسل. از هرزبانی و به هرزبانی فرمان می برد. همیشه آماده به خدمت است. ولی هیچ وقت نمی داند در راه چه هدفی و برای چه فرمانده ای. زمینهایی که فتح کرده به تصرف خودش درنیاورده، درست همچون بنایی که هرگز در خانه ای که خود ساخته نمی نشیند. کاش دست کم کشوری که با جان و دل ازآن دفاع می کرد یک وجبش مال او بود. حتی ساز و برگ و اسلحه و ادباتش نیز مال خودش نیست. اما همچنان ایستاده . برسرش باران مرگ می بارد از هواپیماها سنگ و قیر سوزان از درودیوار شهرها. زیر پایش مین است و تله دوروبرش طاعون و گازهای سمی طعم گوشتی زوبین ها و نیزه ها. سیبل تیرو کمانها خوراک تانکها و گازکش ها . دشمنش پیش رو و فرمانده اش درپس. چه دست های بسیاری که کلاه او را ساخته اند سلاح اش را روبراه کرده و کفشش را دوخته اند. چه جیب های بسیاری که به یمن وجود او پر می شوند.چه غریوهای بسیار که به تمام زبانهای دنیا او را تهییج و تشجیع می کنند. هیج خدایی نیست که او را مشمول برکتش نکرده باشد.ولی او دچار جذام وحشت ناک صبر و تحمل و خوره و بیماری شفاناپذیر بی احساسی ست. درآن حال باخود اندیشیدیم ،آن مراسم تدفینی که چنین بیماری وحشتناک و خارق العاده و تا بدین حد واگیر را در او بوجود آورده، چیست؟ و در کجا بوده است؟ و از خود پرسیدیم با همه این تفاسیر آیا این بیماری علاج پذیر نیست؟

 

                            
+ نوشته شده در  Thu 26 Jul 2007ساعت 8:37 PM  توسط علی عبداللهی  | 

.  حيوان محبوب آقاي ك.

داستانی از برتولت برشت / ترجمه علی عبداللهی

 

وقتي از آقاي كوينر پرسيدند كدام حيوان را بر ساير حيوانات ترجيح مي‌دهد  بیدرنگ فيل را نام برد ، استدلا لش  هم اين بود :

فيل هم قوی است هم حیله ورز.و حيله را با قدرت همراه می کند.این حیله اش به هیچ وجه موذیانه و حقیرانه نیست که بخواهد با جلب نظر کردن کسی یا چیزی، براي فرار از آسيب يا به‌دست آوردن غذایی به آن متوسل شود، بلكه حيله‌اي است كه براي كارهاي بزرگ در اختيار نیرومندان قرار دارد.از هرجا اين حيوان بگذرد، گذرگاه پهنی ست از طرفی دیگر  خوش خلق و خو است و شوخي هم سرش مي‌شود.به همان میزان که دوست خوبي‌ست دشمن خوبي هم هست.بسیار بزرگ و سنگين و درعين حال بسیار تند و تیز است. خرطومش به هيكل ستبر و ناهنجاری منتهي می شود اما با آن كوچكترين خوردني حتي فندق را برمي‌دارد. گوشهايش متحرك است.فقط چيزهايي را مي‌شنود كه مورد توجه‌اش باشد. عمري طولاني هم دارد. موجودي اجتماعي است، آن هم نه فقط باساير فيلها بلکه با همه. همه جا همانقدر كه دوستش دارند به همان میزان نيز از وي مي‌ترسند. با قدري چاشنی شوخ طبعی حتي مي‌شود بزرگش داشت و او را پرستید. پوست كلفتي دارد تا آن حد که چاقو توي آن فرومي‌شكند؛اما احساساتش لطيف است. مي‌تواند غمگين و در عین حال خشمناک شود. ازسرعلاقه می رقصد. درانبوهه بيشه زار مي‌ميرد. بچه‌ها وساير حيوانات را دوست می دارد. خاکستری ست فقط به خاطرجثه تنومندش به چشم مي‌آيد. گوشتش خوردنی نيست. مي‌تواند خوب كار كند. با میل مفرط مي‌آشامد و سرکیف ‌مي‌شود. به هنرنیز خدمت مي‌كند: عاج توليد مي‌كند.

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Jul 2007ساعت 8:49 PM  توسط علی عبداللهی  | 

.  فرستاده

برتولت برشت

 

اخيراً‌ با آقاي ك. درباره قضیه آقاي «ايكس» فرستاده قدرتی بيگانه صحبت  مي‌كردم كه در كشور ما مأموريتهاي خاص حكومت خود را انجام داده و با كمال تأسف آنطور كه ما اطلاع پيدا كرديم،‌با وجود اينكه با موفقيت چشمگیری مراجعت كرده بود،‌بعد از بازگشت شديداً مورد توبيخ رسمي دولتش قرار گرفت.

من ‌گفتم:

«او به اين خاطر مورد توبيخ قرار گرفته كه براي اجراي مأموريت‌هايش زیاده از حد با ما كه دشمنانش باشیم گرم گرفته است، فكر مي‌كنيد اصلاً بدون چنين رفتاري مي‌توانست موفقيت داشته باشد؟ »

آقاي ك. گفت:

«البته كه نه. او بايد خوب مي‌خورد تا مي‌توانست با دشمنانش مذاكره بكند. بايد از جنايتكاران  تملق مي‌گفت وگاهی كشورش را مسخره مي‌كرد تا به هدفش برسد».

سؤال كردم:

پس به اين ترتيب رفتارش صحيح  بوده ؟

آقاي ك. با حواس پرتي گفت:

«البته ! رفتار او در اين مورد صحيح بوده.» و خواست از من خداحافظي بكند. باوجود اين من آستین اش را کشیدم و با عصبانيت داد زدم:

«پس چرا بعد از مراجعت با چنين تحقيري روبرو شد؟»

آقاي ك. بي‌تفاوت گفت:

«حتماً به غذاي خوب عادت كرده ،‌مراوده  با جنايتكاران را ادامه داده و در قضاوتش نامطمئن شده بود،‌و بدين جهت مجبور شده‌اند توبيخش بكنند.»

من وحشتزده پرسيدم:

«و به عقيده شما عمل آنان صحيح  بود؟»

آقاي ك. گفت:

«البته كه صحيح بود. غير از اين باید چه رفتاری با وی مي‌كردند؟ او جرأت و لياقت اين را داشت كه مأموريت مرگباري را برعهده بگيرد. او در اين مأموريت مرد. آيا در این وضع آنان باید به جاي دفن او همينطور ولش مي‌كردند تا بپوسد و بوي تعفن بگيرد

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Jul 2007ساعت 8:44 PM  توسط علی عبداللهی  | 

۱. گوش های جبار در پاهای اوست

 

 

 

دیونیسیوس یکی از جباران خونریز شهر سیراکوس  در يونان باستان  بود. شهرت او درستمگري مرزهای زمان را درنوردیده است. روزی از روزها، آریستیپ، یکی از فرزانگان کهن یونانی، به پیشگاهش رفت و از او تقاضایی کرد. اما کو گوش شنوایی که خواسته اش را اجابت کند! مرد  که ديگر بي در كجا و مستاصل شده  بود چاره ای ندید جز آنکه، جلوی جبار سیراکوس زانو بزند، پیشانی بر خاک بسايد و پاهای جبار را بوسه باران کند. پس از این مراسم ابراز بندگی، خواسته اش  بي درنگ  و دردم از طرف فرمانرواي ستمگر اجابت شد. مرد خشنود و سركيف برخاست و پی کار خود رفت.

بعدها دوستان و همصحبت هایش او را به خاطر این کار حقيرانه اش به باد سرزنش گرفتند و باران طعنه و نيش وكنايه  بروی باریدن گرفت. آریستیپ  كمي فكر كرد واز آنان  پرسید:

چرا سرزنشم می کنید دوستان عزيز؟ من چه گناهی دارم که گوشهای دیونیسیوس در پاهای اوست؟

ملامت گران از اين پرسش وي يكه خوردند ،  لختی به فکرفرو رفتند وديگر دست از سر آریستیپ برداشتند.

 

 

علي عبداللهي

+ نوشته شده در  Sun 3 Jun 2007ساعت 3:30 AM  توسط علی عبداللهی  | 

                                          یک

آقاي كوينر به آقاي وير گفت:

براي من روي يك تكه كاغذ بنويسيد براي اينكه روزنامه‌ها بتوانند منتشر شوند خواهان چه شرايطي هستید. چون روزنامه ها در هر صورت منتشر خواهند شد. کمترین شرايط را پيشنهاد بكنيد. مثلاً اگر شما به اشخاص رشوه‌خوار اجازه انتشار روزنامه مي‌دهيد من بهتر مي‌دانم كه پيشنهاد روزنامه‌هاي غير قابل تطميع را بكنيد. چون من در اين صورت خيلي ساده اين اشخاص را مورد تطميع قرار مي‌دهم تا روزنامه‌ها را اصلاح بكنند. اما حتي اگر پيشنهاد روزنامه‌هاي غير قابل تطميع را هم  نمی دهید ما بدمان نمی آید به جستجوي چنين روزنامه‌اي بپردازيم و وقتي موفق به پيدا كردنشان نشديم بدمان نمی آید چنين روزنامه هایي را خودمان به وجود بياوريم. روي يك تكه كاغذ بنويسيد روزنامه‌ها بايد چگونه باشند و اگر مورچه‌اي پيدا كنيم كه اين تكه كاغذ را تأييد بكند بلافاصله شروع به اقدام خواهيم كرد. براي اصلاح روزنامه‌ها اين مورچه بيشتر یاری مان خواهد كرد تا فرياد دسته‌جمعي مردم درباب اصلاح ناپذیری آنها.یعنی اینکه  كوهی به وسيله ی مورچه ای آسان‌تر از سرراه برداشته مي‌شود تا با شايعه عدم امكان از سر راه برداشتن آن.

 

                                                                               دو

 

 آقاي وير انسان را والا و روزنامه‌ها را غير قابل اصلاح مي‌دانست. آقاي كوينر برعکس او انسان را پست و روزنامه‌ها را قابل اصلاح مي‌دانست.

آقاي كوينر مي‌گفت:

هر موجود دیگری بهبود یافتنی ‌است، مگر انسان.

 

                                                                                سه

 

آقاي كوينر با آقاي وير،‌مخالف قسم خورده روزنامه‌ها روبرو شد. آقاي وير گفت:

من دشمن سرسخت روزنامه‌ها هستم و نمي‌خواهم هیچ روزنامه‌اي باشد.

آقاي كوينر گفت:

من دشمن سرسخت تر روزنامه‌ها هستم: من مي‌خواهم روزنامه‌هاي ديگري وجود داشته باشد.

 

                                                                                  چهار

 

گرچه روزنامه‌ها وسيله‌اي براي بي‌نظمي هستند،ولی در عين حال وسيله‌اي براي نظم هم هستند و اشخاصي مانند همین آقاي وير با نارضايتي خود ارزش روزنامه ها را ثابت مي‌كنند. آقاي وير عقيده دارد بي‌ارزش بودن امروزي روزنامه‌ها فكر او را به خود مشغول كرده ، اما در حقيقت ، ارزش فرداي آنهاست كه اورا به فكر واداشته .

 

                                                                                  پنج

 

بسیار اندیشه ها وجود دارد، من اندک می اندیشم. نه اینکه آنچه من می اندیشم وجود ندارد، بلکه قضیه این است که من اندکی از آن را می اندیشم.

 

 

                                                                           شش

 

.اقداماتي عليه زور

 

وقتي آقاي كوينر متفكر درحضور عده زيادي در تالاري داشت علیه زور داد سخن می داد، متوجه شد كه  مردم به وي  پشت کردند و رفتند. به اطرافش نگاه کرد  زور را ديد كه درست پشت سرش ايستاده بود.

زور از او پرسيد:

« داشتی چی مي‌گفتي؟»

آقاي كوينردر جواب اش گفت :

« داشتم از زور طرفداري مي‌كردم.»

وقتي آقاي كوينر بيرون رفت شاگردانش ازوی جویای  ستون فقراتش شدند.آقاي كوينر پاسخ داد:

« من ستون فقراتي براي در هم شكستن ندارم.مخصوصاً من يكي بايد بيشتر از زور زندگي كنم.»

 بعد هم  آقاي كوينر حکایت زير را تعريف كرد:

روزي  در روزگار بي‌قانوني و هرج و مرج به منزل آقاي «اِگه» كه ياد گرفته بود هميشه «نه» بگويد مأموري آمد و كاغذي نشان داد كه از طرف حكمرانان شهر صادر شده بود و در آن نوشته  بود هر منزلي كه مأمور پا به آن مي‌گذارد متعلق به خودش است, در آنجا هر غذايي كه بخواهد می تواند بخورد وهر كس كه وي را مي‌بيند بايد خدمتش كند.

مأمور روي صندلي نشست، دستورداد غذا آوردند ،‌به سروصورتش صفایی داد ،‌ روی تخت دراز كشيد و قبل از اینکه خواب اش ببرد  همانظوركه رويش به ديوار بود پرسيد:

« به من خدمت خواهي كرد؟»

آقاي اگه تن او را با لحافي پوشاند ، مگسها را تا راند و نگهبان خوابش شد و هفت سال تمام مثل همآن روز از او اطاعت كرد. اما در هركاري هم كه براي او انجام می داد دست کم  از ارتكاب يك عمل اجتناب می كرد : و آن اظهار  يك كلمه بود.

 هفت سال سپري شد، مأمور كه ازفرط خوردن و خوابيدن و دستور دادن گنده شده بود مرد. آن وقت آقاي اگه او را لای لحاف مندرسي پيچيد ، كشان كشان از خانه بيرون برد ، جای خواب اش  را شست  ، ديوارها را تميز كرد ، نفسي به راحتي كشيد و جواب داد:

«نه!»

                                           برتولت برشت

                                           ترجمه علی عبداللهی

+ نوشته شده در  Sun 22 Apr 2007ساعت 4:0 AM  توسط علی عبداللهی  | 

اشاره:

«روياهايي درباره رويا ديدن» يا «روياي روياها» Sogni di Sogni ، عنوان كتابي است از آنتونيو تابوكي   Antonio Tabucchi نويسنده معاصر ايتاليايي متولد 1943،كه مجموعه بيست روياست از بيست نويسنده، متفكر،نقاش،‌شاعر،‌موسيقي‌دان و روانكاو. بيست شخصيتي كه تابوكي به آنها ارادت مي ورزيده  يا در خاطرش جايگاه ويژه‌اي داشته‌اند. اولين رويا از"ددالوس" معمار و پرنده است . مردي در فراسوي هزاره‌ها و آخرين رويا از دكتر زيگموندفرويد، كسي است كه خود روياي ديگران را تعبير مي‌كرد. فصلهاي كتاب مستقل‌اند و هركدام با توجه به دلمشغولي‌ها و جايگاه رويا بين تنظيم شده‌اند و نشان از تيزهوشي نويسنده دارند. مثلا  تولوز لوترك رويا مي‌بيند كه پاهاي بلندي دارد، استيونسون 15 ساله در رويا در جزيره‌اي در درياي جنوب كتاب "جزيره گنج" را پيدا مي‌كند،گويا مي‌كوشد در رويا تصاوير هراسناك سالهاي آخرش را با قلم‌مو بزدايد و... روياها در عين وفاداري به زندگي و انديشه‌هاي رويا بين، به گونه‌اي غير مستقيم ما را با وي آشنا مي‌كند تا آنجا كه مي‌توانيم با رويابين و نويسنده هم‌آوا شويم و همذات پنداري كنيم.  اطلاعات زندگي نامه اي رويابينان به گونه اي ماهرانه در دل رويا تعبه شده است . رويايي كه  مي خوانيد ، از فدريكو گارسيا لوركا مي‌گويد ، ‌از شاعر معاصر اسپانيايي كه به طرز مرموزي به دست فاشيستها  كشته شد .مرگ او هنوز هم در هاله اي از ابهام قرار دارد . خوشبختانه او  در ايران  چهره اي  است كاملاً شناخته شده  و آثارش به قلم مترجمان مختلف در دسترس ماست.

                                                                                             ع. ع

آنتونيو تابوكي

ترجمه علي عبداللهي

                       روياي فدريكو گارسيا لوركا، شاعر و ضدفاشيست

 

در شبي از شبهاي ماه آگوست سال 1936 فدريكو گارسيا لوركاي شاعر و ضدفاشيست در خانه‌اش در گرانادا رويايي ديد.او خواب ديد بر صحنه تئاتر سياري حضور داشت، ترانه‌هاي كوليان را مي‌نواخت و همزمان خودش با پيانو داشت ترانه‌هايش را همراهي مي‌كرد. هرچند فراك پوشيده بود،‌اما يك كلاه لبه پهن مازانتيني Mazantini  سرش بود. در بين تماشاگران چند پيرزن سياه پوش ديده مي‌شدند كه شال روي دوش انداخته بودند شش دانگ حواسشان به او بود و با شيفتگي به او گوش مي‌دادند. صدايي از درون تالار از او ترانه‌اي درخواست كرد و فدريكو گارسيا لوركا بنا كرد به نواختن‌اش. ترانه‌اي بود درباره دوئل‌ها و نارنجستانها،‌عشق و مرگ.

همين كه ترانه به پايان رسيد فدريكو گارسيا لوركا برخاست و از تماشاگران خداحافظي كرد. پرده افتاد .تازه در آن لحظه بود كه لوركا دريافت پشت پيانو هيچ دكور و پس‌زمينه‌اي وجود نداشت، بلكه صحنه پشت به چشم انداز خالي از آدم باز مي‌شد. شب بود و ماه مي‌تابيد. فدريكو گارسيا لوركا از ميان شكاف پرده چشم تيز كرد و ديد كه صحنه تئاتر به گونه‌اي جادويي خالي شده ،‌در سالن تنابنده‌اي نبود و چراغها هم خاموش شدند.در اين لحظه صداي زوزه‌اي به گوشش خورد، و پشت سرش سروكله سگ سياه كوچولويي پيدا شد، كه به نظر مي‌آمد منتظرش بود. فدريكو گارسيا لوركا احساس كرد چاره‌اي ندارد جز اينكه دنبالش برود و به سمت سگ رفت. سگ انگار باپيروي از علامت از پيش توافق شده‌اي به حركت درآمد و به لوركا راه را نشان داد. فدريكو گارسيا لوركا پرسيد:‌مراداري كجا مي‌بري سگ سياه كوچولو؟ سگ زوزه‌ي رقت انگيزي سرداد و فدريكو گارسيا لوركا ترسيد، سربرگرداند و به عقب نگاه كرد و ديد ديوارهاي صحنه تئاتر كه پيشتر از تابلو نقاشي و چوب بود، ناگهان ناپديد شده بودند. درآن لحظه از دكورها و صحنه اوليه فقط صحنه‌اي خالي مانده بود در زير نور ماه ، در حالي كه پيانو خودبه‌خود، انگار با تماس انگشتاني ناپيدا، همچمنان آهنگي قديمي را مي‌نواخت.چشم انداز را حصاري به دوقسمت تقسيم كرده بود: حصار سفيد بلندي بي‌هوده، كه آن طرفش دوباره فضاي باز قرار داشت. سگ ايستاد و دوباره زوزه كشيد، فدريكو گارسيا لوركا هم برجاي  خود ايستاد . سپس سربازاني پشت حصار پيدايشان شد كه خندان دور او حلقه زدند. آنها اونيفورم‌هاي قهوه‌اي رنگ تنشان بود و يك سه‌شاخ روي سرشان. در يك دستشان تفنگ و در دست ديگرشان بطري شرابي بود. سركرده‌شان كوتوله‌اي مهيب بود با سري پراز قر و پستي بلندي . كوتوله گفت، توخائني و ما جلاد تو هستيم. فدريكو گارسيا لوركا، درحالي كه سربازان او را محكم گرفته بودند، توي صورت كوتوله تف انداخت. كوتوله خنده بي‌ادبانه‌اي سرداد و رو به سربازان با فرياد بلندي گفت: شلوارش را دربياوريد. او گفت،‌تو زني و زنان نبايد شلوار تن‌شان باشد، آنها بايد تمام روز توي خانه بمانند و سرشان را با شال بپوشانند. با اشاره ي  كوتوله سربازان دستهاي لوركا را بستند،‌ شلو‌ارش را درآوردند و سرش  را با شالي پوشاندند.

كوتوله گفت، زن كريه ، چي توي كله‌ات بود كه خودت را به شكل مردها درآوردي‌، حالا زمانش رسيده تا به درگاه مريم باكره دعا كني . فدريكو گارسيا لوركا  توي صورتش تف انداخت و كوتوله خندان تف‌ها را از صورتش پاك كرد. سپس تپانچه‌اش را از جيب درآورد و روبروي دهان لوركا گرفت. از دورو اطراف صداي آهنگ پيانو مي‌آ‌مد. سگ زوزه كشيد.

فدريكو گارسيا لوركا صداي انفجاري شنيد و از ترس از تختخوابش پريد. درخانه‌اش در گرانادا را با قنداق تفنگ مي‌كوبيدند.

+ نوشته شده در  Mon 9 Apr 2007ساعت 3:55 AM  توسط علی عبداللهی  | 

داستاني از : راينر ماريا ريلكه

ترجمه ي علي عبداللهي

 

در زندگي

 

آقاي حسابرس عين تيرچراغ گازي كه حباب كم رنگ ِشيشه‌اي به نوكش آويزان باشد، روي ميز كار خود خم شده. اين جناب مردي‌ست بسيار كوشا و جدي و در مقابل چنين شخصي  جدي و كوشا بودن  كار چندان ساده‌اي نيست. خوشبختانه روي ميزهاي دور و برش تا بخواهي پر است از اسباب و لوازم طوري كه  مي‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ ديواري قايم شد. سرِ طاس آقاي حسابرس آنقدر روي ارقام ريز و درشت خم شده كه حرف‌هاي كارمند دون پايه از بالاي سر او قيقاج مي‌رود و يكراست به نقشه ديوار «گنجينه پادشاهي» يعني «شبكه خطوط آهنِ اروپا» برخورد مي‌كند.

به ظاهر آخرين دفعه است كه مرد جوان در اداره آفتابي مي‌شود و معلوم است كه يك جو احترام براي اموال مقدس دولتي قائل نيست و خود را براي انجام هر كاري مجاز و مختار مي‌داند. مثلاً بر مي‌دارد و مي‌گويد:

- باور كنيد جناب «كني مان1» صد شرف دارد كه آدم برود سپور يا هركاره ي ديگري بشود تا در اين خراب شده بماند و به تدريج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به اين ديوارها نگاه كنيد، درست به اين مي‌ماند كه آدم مثل چوق‌الفي لاي كتاب كهنه‌اي، وسط آن‌ها گير افتاده باشد. چوقي كه «آقاي قبلي» كه روي اين صفحه كتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.

حسابرس زير لب مي‌گويد:

- 850 و 17 !

بعد صفحه بزرگ تفكيك اموال را بر مي‌گرداند كه عينهو بادبان يك كشتي از جلوي چشمش عبور مي‌كند.

كارمند دون پايه در توضيح همين حركت مي‌گويد:

- مي‌خواهيد بفرماييد كه آدم هميشه ي  خدا كارمند دون پايه نمي‌ماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئيس دايره و خدا را چه ديدي، حتي بازرس هم مي‌شود. يعني از لاي يك دفتر در مي‌آيد و لاي دفتر ديگري كه فقط لبه اوراقش طلايي‌ست قرار مي‌گيرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغال‌ها» در مي‌آيد و وسط «كتابِ نغمه‌ها» جا خوش مي‌كند. اما من به شما عرض مي‌كنم كه آدم آخرالامر همان چوق الفي باقي مي‌ماند كه بود. مگر اينكه موقع ترفيع رتبه‌اش شعار «فراموشم مكن اي جان» را هر چه رساتر علم كند. ولي، متشكرم! اين ارزاني ديگران! من خودم را خيلي ... خيلي زرنگ‌تر از آني مي‌دانم كه دست به اين كارها بزنم. بايد بيرون بروم. بروم جايي ...

حسابرس با قيافه كاملاً بي تفاوت خود مي‌گويد:

- بله، درست مي‌فرماييد!

بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع مي‌كند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه كرده.

مرد جوان كه در خيالات خود گم شده در ادامه مي‌گويد:

- آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. اين‌جا از اين چيزها چه مي‌دانيد شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اينجاييد و آخر سر ديگر از پارچه زر بافت روز براي‌تان چه مي‌ماند؟ چند متر پارچه ارزان قيمت بنجل كه به هيچ دردي نمي‌خورد. حتي يك جليقه ناقابل هم نمي‌شود از آن دوخت. اما آن‌جا، در آن‌جا تا بخواهي روشنايي و هوا هست، رنگ هست، آزادي هست، بله ... خيلي چيزها هست.

حسابرس بي‌آنكه دست از محاسبه بكشد، با بدگماني مي‌پرسد:

- كجا ؟ كجا را مي‌گوييد؟

مرد جوان با غرور و تبختر مي‌گويد:

- در زندگي!

آقاي كني‌مان در حالي كه دارد ارقام را مي‌شمارد، با عصبانيت مي‌گويد:

- شما هنوز جوان هستيد!

و همانطور به محاسبه ادامه مي‌دهد.

ولي كارمند جزء دنباله خيالات خودش را مي‌گيرد و مي‌رود جلو. او امروز شاعر است، ولي فقط شاعري يك روزه و اتفاقي. احساساتي و سانتي مانتال هم كه هست، اما از نوعي كه ديگر خيلي باب روز نيست. حتي شرم و سادگي شاعران حقيقي و ناب را هم ندارد و از فرط اشتياق به خودش، دارد در تب التهاب مي‌سوزد. درست عينهو شمعي كه نامه عاشقانه پرسوزوگدازي را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خيال مي‌بافد و خيال‌هايش را بر زبان هم مي‌راند.

- باغ‌ها در بهار چه سحر و افسوني دارند! باغچه‌هاي حيات خلوت‌هايي كه پنجره كوچك آشپزخانه طبقه طبقه رو به آن‌ها باز مي‌شود. از همه طرف صداي آواز بلند است. از درخت‌ها، از پنجره‌ها، از پله‌ها و كوچه‌ها.

- جناب حسابرس تا به حال شنيده‌ايد كه اين جا كسي بزند زير آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط مي‌بندم كه چنين نيست. و تازه به اين ميدان‌ها نگاه كنيد! همه‌شان پر از مجسمه‌هاي سرپا ايستاده و مجلل است. همه‌اش مجسمه آدم‌هاي كله گنده ، تا بتوانند يادمان شخصيت‌هاي مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضاي خدا، يكبار هم كه شده بخت آن را داشته‌ايد كه خود اين اشخاص ابدي را روبروي خودتان ببينيد؟ واضح است بخت آن را نداشته‌ايد؟ براي اين‌كه وقت آن را نداشته‌ايد.

كارمند دون پايه به بالا نگاه مي‌كند. مگس چاق و چله‌اي روي پيشاني پايين افتاده كارمند پير قيقاج مي‌رود و وزوز دارد. كله ي  بي‌حركت و ساكن‌اش خيال مگس را از هر لحاظ راحت كرده. مرد جوان فكر مي‌كند، نكند مَرد مُرده. از اين فكري كه به سرش خطور مي‌كند، عصبي مي‌شود. عاقبت از كوره در مي‌رود و داد مي‌زند:

- محض رضاي خدا، دست كم مگس را از روي پيشاني‌تان دور كنيد! خواهش مي‌كنم ! ممنون مي‌شوم از اين لطف جنابعالي!

جناب حسابرس با دست زرد و خشكيده‌اش بي‌آنكه از محاسبه بي‌امانش دست بكشيد، در هوا حركتي رسم مي‌كند:

- 473/12

مرد جوان با لبخند نماياني دوباره بنا مي‌كند به حرف زدن:

- از آن‌جا كوچه‌هايي هست، آن‌جا ... كوچه‌ها ...

مكث مي كند. همين كفايت مي‌كند كه آدم حتي توي اين كوچه‌ها قدم بزند. هر دقيقه يك خوبروي موبور و زيبا از آنجا رد مي‌شود كه لبخندش آدم را وا مي‌دارد دل به دريا بزند و او را با ضمير «تو» خطاب كند ... تو ...» و پشت هر دريچه دختري ايستاده  دارد كوچه را نگاه مي‌كند و در همان حال پاي كوچك و ظريفش را بر زمين مي‌كوبد. بي‌تاب و منتظر است. دل توي دلش نيست ...

در انتظار خوشبختي‌ست، انگار آدم خودش دارد  از آنجا رد مي‌شود و با خود فكر مي‌كند: «من ، من خودِ خوشبختي او هستم.» و اين حقيقت محض است. چه معجزه‌اي! به نظرم، جناب كني­مان، فقط يك جو اراده مي‌خواهد. خلاصه كلام اين كه فردا صبح كه از خواب بيدار مي‌شويد، خيلي جدي به خودتان بگوييد: «من امپراتور كل اروپا هستم!» بعد خواهيد ديد كه واقعاً هم امپراتور هستيد! بله، شما امپراتور خواهيد شد.

حسابرس پشت باروي ميزش كمي خم مي‌شود و آه كشان مي‌گويد:

- واه، چطوري؟

مرد جوان با قيافه‌اي خوشبخت به كله مرغي مضطرب و پير و چروك خورده حسابرس لبخند مي‌زند و با تأكيد غليظ و آوايي رسا مي‌گويد:

- بله، آن‌جا دقيقاً همانطوري‌ست!

كارمند پير حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوي‌اش فرو مي‌رود ولي بعد از درنگي كوتاه، نا آرام مي‌پرسد:

- كجا؟

مرد جوان با قيافه‌اي كه انگار علامت سوال بزرگي‌ست مي‌گويد:

- كجا؟ مثل روز روشن است. در زندگي!

حسابرس با خود فكر مي‌كند. اين حرف را فقط تو به من مي‌زني!

او خودش آدم با تجربه‌اي است كه آبله‌اش را در آورده، مخملكش را گرفته و حتي غسل تعميدش را هم به جا آورده. پس حالا بيايد و ... هيأت مافوق‌ها را به خود مي‌گيرد و لبخندي تحويل جوان مي‌دهد. مثل اين كه خردك شعله‌ي در اين حباب خاموش، روشن شده. در قسمتي از سرش جرقه‌اي كوچك، انگار قصد خود نمايي دارد و آخر سر هم لايه ضخيمي از گرد و خاك روي حباب شيشه‌اي ظاهر مي‌شود. اما مرد جوان مقابلش از اين بابت ذره‌اي تشويش به خود راه نمي‌دهد. همين امروزست كه او بايد كليات آثارش را بيرون بدهد و منتشر كند.

در ادامه حرف‌هاي قبلي‌اش مي‌گويد:

- يك روز تابستاني را در نظر بياوريد. آيا چنين روزهايي بي‌پايان نيستند؟ تا بخواهي تابستان از اين روزها در دامان خود دارد كه هر كدامشان به تنهايي يك معجزه است.جز اين در آنجا چيزي غير از معجزه ناب در انتظار ما نيست. اگر ما چشم نداريم اين معجزه‌ها را ببينيم، اگر اينجا جا خوش كرده‌ايم به بهانه اينكه مثلاً داريم كارهاي مهمتري به سامان مي‌رسانيم، تقصير كيست؟ هي جمع مي‌زنيم، تقسيم مي‌كنيم و مي‌نويسيم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالي كه زندگي جايي در بيرون است. مي‌نويسيم «واگن شماره 8715» در حالي كه خوشبختي جايي در بيرون است.

من خودم كشاورز يا اگر لازم شد دهاتي ساده‌اي خواهم شد. چون بايد به هر حال آدم پيشه‌اي داشته باشد كه هم خدا خوشش بيايد هم خلق خدا. خيال مي‌كنيد مي‌شود خدا ما را در ته اين حياط پشتي تاريك ببيند و ده روزي هم كه شده اوقاتش از اين بابت تلخ نشود؟ از اين‌ها گذشته، فراموش نكنيد كه همه چيز در بيرون در رقص و نوسان است، مي‌جنبد و پايكوبي مي‌كند. كسي پايش خواب نمي‌رود و قلبش در سينه ي تنگش خفه نمي‌شود. ظاهراً ما زندگي ثابتي داريم. در حالي كه اصلاً اينطور نيست. روي اين زندگي نبايد چنين اسمي گذاشت. اين زندگي ما نوعي خودكشي يا دست كم مرگي تدريجي ، در حال سكون است. اما من اصلاً نمي‌خواهم بميرم. هنوز بدم نمي‌آيد چند نخ سيگار با آدم‌هاي مهم و فرهيخته در محافل بزرگان دود كنم. آنجا (مثل اين جا نيست) هر كاري در آن جايز است، حتي سيگار دود كردن ...

حسابرس در حال گوش دادن به اين خطابه غرا، نرم نرمك سرش را پايين مي‌اندازد و آن را مثل كاغذ صاف كني بي‌معني با فك جلو آمده‌اش روي پرونده‌اي پر از اسنادي مي‌گذارد كه روي آن عبارت پرونده‌هاي حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تكاني به خود مي‌دهد و مي‌گويد:

- در زندگي ؟!

مرد جوان با گونه‌هاي سرخ و قيافه‌اي جدي و حق به جانب مي‌گويد:

- بله، در زندگي !

در اين هيچ ترديدي نيست كه  پيش از آن‌كه ما در زندگي راهمان را بيابيم، مدتي دراز پشت دروازه آن به اين سو و آن سو دست مي‌سائيم. به علاوه، همين زندگي هم جز خط هيچ نيست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزيره است و هم موج. در يك كلمه، همه چيز است، همه چيز. حس مي‌كنيد اين «همه چيز» يعني چه؟

 حتما خواهيد گفت شب پيش از نوئل، عيدي‌ها و چيزهاي ديگري از اين قبيل ... آه، دست‌هاي ما اصلاً براي گرفتن اين همه هديه كافي نيست. و چشم‌هاي ما كافي نيست براي ديدن و تحسين كردن شان ما از فرط دارايي، فقير و تهي دست ايم.

حسابرس اين بار بي‌ترديد و استفهامي در حرف‌هايش، با صدايي بر آمده از شور و شوق مرد جوان، مي‌گويد:

- در زندگي !

ولي هنوز بگويي نگويي اندكي تعجب در لحن صدايش هست و عينهو كسي كه دارد زبان تازه‌اي ياد مي‌گيرد، زير لب با خودش تكرار مي‌كند:

- در زندگي.

و مرد جوان هم بلافاصله تكرار مي‌كند.

- در زندگي!

اين تأكيد دو سويه به اين عبارت نيروي سوگند يا نيايشي مي‌بخشد. شكوه ناگهاني محيط پيرامون، يك‌راست مرد جوان را به دل جنگل خاموشي پرت مي‌كند. آنجا مادرش را در لباس يكشنبه‌هايش مي‌بيند كه دارد با كلاه و سربند صورتي رنگ و چشم‌هاي اشك آلود، لبخند زنان از كليسا بيرون مي‌آيد...

حالا با آن‌كه سبيل بور و انبوهي بالاي لبش دارد، سادگي كودكانه‌اي در قيافه او پيداست. حسابرس به خود اطمينان مي‌دهد و مي‌گويد: «نه، اين يكي ديگر دروغ و دغل سر هم نمي‌كند.» بعد در انتظار بقيه ماجرا مي‌ماند. ولي مرد جوان ديگر خاموش شده. آهسته  سرجاي خودش مي‌رود، دفتر را مي‌بندد و مدتي به كاغذ خشك كن زير دستي بزرگ و سياه رنگ نگاه مي‌كند. سه لكه اي كه مدت‌هاست روي آن‌جا خوش كرده، نظرش را به خود جلب مي‌كند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر مي‌گرداند. جلوي آن هيچ نيست جز ديوار سياهي كه پنجره درست رو به آن باز مي‌شود و پرتو خورشيد در بالاي آن بازي گوشانه پرپر مي‌زند.

آقاي كني‌مان با خودش فكر مي‌كند: كه اين‌طور! پس زندگي اصلاً اين نيست كه ما داريم!

در طول ديوار خاكستري روشن از وسط حياط سه تا ماه نارنجي پديدار مي‌شود. چه سياره‌هاي عجيبي! مثل لكه مركب سياه روي هوله‌اي كثيف مرتباً محو مي‌شوند و دوباره در همان جاي قبلي‌شان به رنگ نارنجي ديده مي‌شوند. حسابرس كه مضطرب به نظر مي‌رسد ناگهان مي‌گويد:

- سه تا ماه نارنجي! اين ديگر چه جور دنيايي است؟

- دنيايي غمبار، جناب حسابرس!

حسابرس چند لحظه بعد از جايش بر مي‌خيزد و با داد و فرياد پيشخدمت اداره را صدا مي‌زند. داد و فريادهايش آنقدر بلند و پر جرس است كه مرد جوان هول برش مي‌دارد. هر چه در توان دارد در صدايش جمع مي‌كند و مي‌گويد:

- آهاي، كنی ِ ژك!

مرد جوان فكر مي‌كند حتماً يك كار فوري با او دارد.

- هاي ء  كنی ِ ژك !