قلمروسایه ها
( چند شعر قدیمی )
1
نه اینکه سایه ام را
دوست بدارد
دوستم می دارد
در سایه!
2
دوستی سایه
هرچه که آفتابی باشد
باز گم می شود
در سایه ای
که وانمود گر
آزادي است
3
به آفتاب برآ
از سایه نشانه دارت
و از یاد مبر
"پرتو"ی
که در آن
مردی
روزگردان شد.
4
در سایه
دارم به آفتاب تو می خندم
در سایه
داری به آفتاب من می خندی!
5
Schatten
Shadow
Ombra
عجب شباهت غمناکی!
سایه نیست
که می ساید
دیگری دیگر می شود
در عروسی اشیاء!
۶
آتش زنه ها را
می دزدد
و گلسنگ ها را
سایه،
برای همین
سنگین است
8
سایه ی بنه ای
بس است
تا سراسر صحرا
برای همیشه
از یادها برود.
***
علی عبداللهی
