تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ - فرزانگی زنانه ؟ یادداشتی در باره ی شیمبورسکا شاعره ی لهستانی

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

سال نو خجسته باد

با بهاران سبز باشید !

 

***

فرزانگي، با نمكِ زنانه !

 

نوشته : علي عبداللهي 

 

"ببينيد هنوز هم چابك است ،

 چقدر خوب مانده ،

 نفرت در سده ي ما "  شيمبورسكا[1] . 

 

 

شعر لهستان در مقايسه با شعر برخي كشورهاي اروپايي ، شعر نسبتا جواني است .  با ريشه هايي در مزامير روحاني ، ترانه هاي قومي ، و ادبيات اشرافي پدرسرورانه و درباري... . اوج آن دردوران رمانتيك با آدام ميكيويچ ، يوليوش سوواكي ، زيگموند كرازيسكي بود . اما امروزه،  سرشت و سرنوشتي اروپايي – جهاني دارد، و توانسته خود را با شعر جهان  همسازكند. فرهنگ لهستان ، با وجود سه دوره اشغال آنجا  در سه برهه ي مختلف زماني، افتخارآميز است. درادبيات ، فلسفه و الهيات و علم چهره هاي شاخصي از دامان آن برخاسته اند. مسيحيت، كه هنوز جايگاه پررنگي در آن دارد ، خويشاوندي  زباني - قومي با اسلاوها ، همسايگي با ژرمن ها و سنت فلسفي – ادبي آنان ، تاثير انكار ناپذيري بر ادبيات لهستان گذاشته . گو اينكه رابطه ي آلمان و لهستان همواره پر فرازو نشيب ومدام ميان عشق ونفرت در نوسان بوده. آخرين سوژه ي  نفرت ، بهانه ي جنگ جهاني آلمان بر سر گدانسك يا دانتسيگ بود. ولي آميزش اين دو فرهنگ  ، شاعران و نويسندگان بزرگي پديد آورده كه بزرگترين شان گونتر گراس است.

باري ، ويسواوا شيمبورسكا ،  شاعره ي زنده و برنده ي نوبل 1996 ، يكي از تازه ترين افتخار آفرينان لهستان است . در زمانه اي كه همه جا ترجيع بند ِ افول شعر و حتي غول هاي ادبي را مي خوانند ، شاعره اي كم سروصدا ومنزوي  ناگهان همه ي قواعد را بر هم مي زند ، چون : خنده دار بودن شعر گفتن را بر خنده دار بودن شعر نگفتن ، ترجيح مي دهد ،  با منش سقراطي – سافويي اش  ، در برابر پاسخ هاي بي شماري كه ديگران ، با حرارت در پاسخ به چيستي ِ شعر، روي دايره ريخته اند ، و پوزخند زنان ، مي گويد: " اما من نمي دانم و نمي دانم ، و مي چسبم به همين، مثل حفاظ پله ها ". باري ، همين نمي دانم ، دانايي ژرفي است و بذر شهود  شاعرانه.زيرا از منظر وي ،  تنها خودكامگان با قاطعيت مي گويند ، مي دانند! وابدا نيازي به دانستن و ترديد نمي بينند . زيرا همين ترديد ، بنياد قاطعيت و بلاهت آن " من مي دانم و بس !"پرجرس  را فرو مي ريزد . در صورتي كه شاعر راستين ، هرگز از دانستن دم نمي زند. و اصولا پرسش -افكني وظيفه ي اوست نه نسخه پيچي .

شيمبورسكا ، شاعر "رنج و حيرت" است ، رنج انسان بودن و پي بردن به ناتواني هاي خود و حيرت ، از ديدن اشياء نام داري  كه در نهايت سادگي ، پيچيده اند و بي نام  . او با آنكه درخطابه ي ساده اما عميق نوبل اش ، از الهام حرف مي زند ، اما همانند ريلكه ، به " كار " ، خصلتي هنري  مي دهد و هر نوع آفرينش را نوعي " كار" مي داند ،و فقط چشم انتظارالهام نمي ماند . گويي سقراطي است كه با دهان"جامعه بن داوود " عهد عتيق حرف مي زند ، با اين دانايي ِ دردناكِ عميقترين اثر هيچ انگار بشري " كتاب جامعه "  كه :هيچ چيز در زير آسمان تازه نيست و ما را چه حاصل از اين همه تكاپو! و آنجا  كه " هر آغازي ، فقط ادامه اي است ، و كتاب حوادث ، هميشه از نيمه ي آن باز مي شود. ".  در تماشاي او، پديده ها صرفا آني نيستند كه مي نمايند ، نه ته ِ درياچه ، تهي دارد ، نه ساحلها ، ساحلي دارند و آب هم نه خيس است نه خشك . چنين نگاه تازه ، اما هيچ انگارانه به جهان ، فقط از كسي بر مي آيد كه فرزانه گي اش را با نمك زنانه  توام كرده باشد ، به دور از غوغاي فاتحان و سكوت مغلوبان . موضع شيمبورسكا در شعرش نه شورش و طغيان است ، نه ايمان  و نه حتي دلخوشي به هر اميدواري . اين بن مايه ها در زباني سرشار از گفتار، طنز فلسفي ، بازيگوشي كودكانه ، دقت علمي ، اما فارغ ازمتافيزيك بيان مي شود. شعرهاي او نوول هايي مينياتوري هستند كه روايت در آنها حرف اصلي را مي زند، با چاشني گروتسك ، تجربه هاي زيسته ي زنانه -انساني ، ظرافت ِروانشناختي ونيز شكاكيت ماليخوليايي.

 به سخن ديگر،  او بيان ساده را با كمپوزيسيون قوي همراه مي كند و زيركي دروني اش او را از فريب هاي چنين شيوه اي از شاعري دور مي دارد و همواره با اوست. و در كنايه به خود،  بروز مي كند تا اندوه دانستن ناگزير برخي چيزها ، را نسبي سازد و به او ياري كند ، از خود فاصله بگيرد . او دروازه ي يك سنگ را مي كوبد ، تا رخصت ورود به درونش بيابد . شعرهاي شيمبورسكا ، شعر انديشه و تامل اند ، در اين هيچ ترديدي نيست واز سويي نيز شعر زندگي روزمره ي آدم هاي معمول و غيرمعمول ، شعري كم ادعا ، اما ژرف و پرسشگركه نشان مي دهد هنوز هم ، آنچه شعر را شعر مي كند تا به  40  زبان در 20 كشوردنيا ترجمه شود ، وفاداري عميق آن به خود زندگي و مكاشفه در زمانه است . تفته گي در كوره ي واقعيات روزمره ي سلطه ي چپ و نازيسم كه از دالان  پيچاپيچ قاموس شعري  زبان لهستاني ، سنت و زندگي نوآن ديار گذشته  و به هيچ وجه ، حاصل شتابزدگي و مُدگرايي نيست.

 بسياري از شاعران پيش از شيمبورسكا ،در گستره ي ايده ئولوژي گرايي ذهن و زبان ، پوزار فرسودند واز ايشان هيچ نماند ، جز اين عبرت بزرگ كه شعر، تقليد زندگي ، شعبد ه ي زبان ، سفارش هاي  بخشنامه اي براي سرودن از چه وچه ها ، و مثبت نمايي زوركي ، كارگاه مطلق سازي و پرسه ي بازيگوشانه در حواشي وجود  نيست ، بلكه خود زندگي است با همه ي زشتي و زيبايي اش . شيمبورسكا نكته هاي آموزنده ي  زيادي براي ما شاعران اندوهناك ايراني - كه همه اش مي ناليم ، خدايا ! چرا جهاني نمي شويم ؟-  دارد و در زبان فارسي،  - كه شوربختانه شاعران بسياري را از طريق زبان واسطه ي انگليسي و فرانسه مي شناسد ، و اين آثار از در و ديوار به ذهن خواننده مي بارد -  ،  بسيار بختيار بوده ، چون هر دو اثر" آدم ها روي پل" و" عكسي از يازده سپتامبر" اش ، از زبان اصلي ترجمه شده  و قابل قبول است .

 

                                                     تهران 24 اسفند 86

 

 

این یادداشت در اواخر اسفند در روزنامه کارگزاران در آمد. 

 



[1] . نقل قول هاي شعري  از" آدمها روي پل "  به فارسي و گزيده ي شعر لهستاني به آلماني است.

+ نوشته شده در  Mon 7 Apr 2008ساعت 3:50 AM  توسط علی عبداللهی  |