تبليغاتX
اکنون میان دو هیچ - ده شعر از میشائیل کروگر شاعر معاصر آلمانی

اکنون میان دو هیچ

آرام ترین سخنان توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیندجهان را راه می برند.

Michael Krueger / Nachsommer

اوایل پاییز 

پيش از آنكه خانه را قفل و بند كنيم

مي‌بايد شراب را در ظرفشويي بريزيم

و روشنايي،‌اتاق‌ها را ترك گويد.

هر كلامي كه در اين حال بر زبان جاري شود،

وظيفه تأييد دارد.

و كيسه‌هاي زباله يادت نرود.

آينه‌هاي مهربان

در هشتي با چهره‌اي اندوهناك

سرخم مي‌كنند.

و كليد را در قفل بگذار!

در ساحل كشتي منتظر است

بر دماغه‌اش، سگ

با زبان آويزانش مگس‌ها را دنبال مي‌كند.

از حالا به بعد پرستوها چمن را مي‌‌زنند.

عشق را هم فراموش مكن.

برفراز آب هم

تپه‌ها را مي‌بينيم كه مي‌سوزند.

 

                                                                             

Michael Krueger / Wettervorhersage

پيش گويي وضع هوا

 

زماني برف آب خواهد شد

چون جويباري روان

كه در راه حفاظت شده خويش به دريا

رودهاي تيره  را روشن مي‌كند.

زماني ابرها بالا خواهند رفت

و باز خواهند كرد صحنه را براي چشمهاي خواهنده

زماني دوباره در هواي آزاد

خواهيم نشست

پشت ميزهاي تازه جلايافته

و خواهيم خواند كتاب‌هايي را

كه در خواب زمستاني باز نهاده بوديم .

پس هر چه زودتر بازآ

زيرا از قرارمعلوم 

زماني دوباره برف خواهد باريد.

 

                                                                   

Michael Krueger / Rede des Taxifahrers

حرفهاي راننده تاكسي

 

مشتري خودش خواست ميان بر بزنم

نه من . اولش يك جوجه تيغي عرض جاده را رد كرد،

بعد يك گله گاو، آنوقت يك آهو

كه انگار قصد جاخالي دادن نداشت كه نداشت.

يك گربه سياه باعث شد به بيراه بزنيم

تا لب مرز و جلوتر از آن هم،

به سمت شرق برويم.

آنوقت حضرت آقا هم بيرون آمد و توي جنگل غيبش زد.

لرزان و زخم وزيلي، زير يك درخت تمشك دراز كشيد

هم آنجا كه حدس مي‌زد عينك‌اش باشد.

ما با هم مأنوس شده بوديم.

دوتايي چندتايي قارچ پيدا كرديم و از زور گرسنگي

خام خام بلعيديم.

من باهاش غريبه ،‌اما خوش بودم

با وجود آنكه اصلاً درست و حسابي حرفم را نمي‌فهميد.

موقع حركت،‌هر دومان از پنجره به بيرون عق زديم.

او با چهره‌اي سفيد عينهو ماست،‌به من گفت؛

رنگ‌شان پريده به نظر مي‌آمد.

و بعد دوباره به يك مرز ديگر رسيدند.

مرز آلمان نبود، و دوباره عقب گرد.

او توي فرودگاه حول و حوش ساعت 17

سوار تاكسي‌ام شده بود.

بدون ساك و اثاث،

با پالتويي سبك و يك كتاب نازك زير بغل.

خلاصه سرتان را درد نياورم:

نزديكاي صبح بود كه به شهري رسيديم

اي! يك جورهايي خوشحال و سرحال

و در عين حال با هم حسابي عياق شده بوديم.

خداي من،‌چه زندگي‌يي داشت آن بشر!

فقط [بدي قضيه اينجا بود كه] قصد نداشت كرايه‌اش را بپردازد.

 

                                                                       

 

Michael Krueger / Rede des Gaertners

خطابه باغبان

 

ميان گلهاي سرخ، يك آسمان جل روئيده

با شكمي برآمده روي پاهاي نحيف

كه حلزونها دوستش مي‌دارند.

در نزديكي‌اش هرز بوته‌ها احساس خوشي دارند.

باران كه مي‌بارد، دوستانش را با پيش بند تيره‌اش

مي‌پوشاند

بعد از باران ، شاخكهايش را در مي‌آورد

و دنبال تماس با زنبورهاي گنده پشمالوست.

او بي ترديد تخته شستي(پالت) سبز را زياد مي‌كند،

بايد دوراش كنم؟

اگر هوا دارانش زياد شد

بايد خودم دست به كار شوم.

طبق معمول بايد به او مجال بدهم برويد

چون او هم ناسلامتي نامي لاتيني را

 با افتخار بر خود يدك مي‌كشد

گيرم كه اين نام با سرخگلها سر مويي هم نخواند.

 

                                                              

 

Michael Krueger / Geschichte der Malerei

تاريخ نقاشي

 

تاريخ نقاشي را مي‌خواندم

از آغاز تا امروز.

تاريخ بره‌هاي سفيد

پيش از آنكه پرتوي بر آنها بتابد.

تاريخ فرشته‌هاي كوچك پردار

و مرغزاري باكره

پر از گل‌هاي مينا.

تاريخ مصالح

و مقبوليت طلا.

تاريخ نرم‌بارترين اشك‌ها

بر چهره‌هاي پريده رنگ.

تاريخ پيشاني‌هاي قوس‌دار.

و گونه‌هاي تكيده

تاريخ آب و

چگونگي نقاشي آن.

تاريخ مكتب‌ها

سبك‌ها و ستيز بر سر حقيقت.

تاريخ جباريت،

پلشتي و سالوس،

تاريخ خيانت‌ورزي و پيمان‌شكني،

سوگندهاي شكسته و طاغيان

و سلاخي‌هايي كه هرگز پايان نمي‌يابد.

در پانوشت‌هايش نيز

تاريخ شرمساري را خواندم

تاريخ پيچيده تسلي خاطر.

بر روي هم، تاريخي زيبا

تاريخ نقاشي را ،

صدالبته نه فقط براي چشم‌ها.

مولف در پسگفتارش

با روده درازي تمام

توضيح مي‌دهد

كه آنچه بايد ببينيم

فقط جلوه رنگ‌هاست در شيوه‌ها و

سفارش‌هاي گوناگون.

انگار فراموش كرده بود

سمي را كه با آنها در آميخته بود

سمي براي چشم‌ها.

 

                                                      

Michael Krueger / Die Schluessel

كليدها

 

هنگام مرتب كردن انباري

جعبه‌اي از كليدهاي قديمي يافتم،

كليدهايي سنگين، با زبانه‌ها و دندانه‌هاي آشوري.

هركدام در روياي دري ديگر

در سدهِ‌اي ديگر،‌

سده دوئلها و كالباس‌هاي چرب.

يكي از آنها به قلبي خسته از عشق مي‌خورد.

آنها البته مي‌توانستند بيسمارك را ديده باشند

يا فونتانه يا دوشيزه‌اي در رماني

كه پايان خوشي نداشت.

از آنجا كه ديگر هيچ قفلي نمي‌خواهدشان ، آنها را

با احتياط همانجاي اولش گذاشتم.

خانه،‌ نفس آرامي كشيد.

 

                                                                       

 Michael Krueger / Cellosuite

سوئيت ويولونسل

 

از پنجره ، قطار را

مي‌بينم كه مي‌‌آيد

حشره‌اي زنگاري

با چشم‌هاي وق‌ زده.

چه سبك با خود مي‌كشد

تابوت‌ها را از دل دره آفتابي!

بيست و يك،‌ بيست و دو...

خالي‌اند يا پر؟

اكنون قطار سفيركشان دود و بخار از خود بيرون مي‌دهد

كه به نرمي چون پيامي مبهم به سوي من مي‌آيد

صداي راديو را بلندتر مي‌كنم:

يك سوئيت ويولون‌سل، در پسزمينه

صداي نفس‌هاي بلند نوازنده را

به روشني مي‌توان شنيد.

                                                                 

 

Michael Krueger / Besuch in Amsterdam

ديدار در آمستردام

براي هاري موليش

 

شهر پنجره‌هايش را چهارتاق مي‌گشايد

تا هيچ آوايي را فرو نگذارد.

ترانه‌اي سوار بر دوچرخه مي‌گذرد

و به هر خانه‌اي نتي ارزاني مي‌دارد.

دوستم بر كناره كانالي[1] كشتي‌رو خانه دارد

طراحي پله‌هاي خانه خوش نشين‌اش

كار مارگيري است

تحصيل كرده در مستعمرات:

وقتي با احتياط بر آن پا مي‌گذاري

آه و ناله‌اي بادامي شكل را مي‌شنوي .

هرازگاهي كشتي قديمي از ميان راهرو مي‌گذرد

و ناخدايش نبشته‌هايي را برهره  پنجره مي‌‌نهد

رساله‌هاي قرون وسطايي

در باب روشنگري و جادو،‌

ونيز داستانهايي كاملاً طبيعي از زندگي .

اگر دوستم از پنجره به بيرون نگاه كند،

شهر دوچندان مي‌شود.

غروب كه مي‌شود، كلاسيكها از قفسه‌ها بيرون مي‌آيند

و بنا مي‌كنند به كار كردن،

سگي با پنير و شراب از ايشان پذيرايي مي‌كند.

و شبها،‌فرشته‌اي با وسواس بي‌مثالي راه ميان آب و درگاه خانه را

جارو مي‌كند، چنان كه گويي

يكي از چهار رودخانه منتهي به بهشت

را می روبد. 

 

 

 

Michael Krueger / Die Reise nach Jerusalem

 

سفر به اورشليم

 

مشت سنگي يونان را ديدم

در مديترانه و يك كشتي

كه آبي آب را از آن وامي‌گرفت

در باريكه‌هاي نوراني مدور و چرخان.

آن طرف‌تر به طرف شرق ،‌اشعار تركي

تلفظ ‌ناپذير، كه موجها ،‌موزون تاب‌اش مي‌داد.

ديدم كه چگونه آب

از نمك جدا مي‌شد ،بر ساحل توبه كار

ميان آن همه سنگهاي عبوس

حماسه‌هايي شكل مي‌يافت:

حكايت انگنارو نان

پخته از آفتاب.

آنجا،‌در آن پايين، زبان پا به خشكي نهاد

 واز آن پس

هر چيزي نامي يافت.

مي‌توانستم اين را به وضوح ببينم.

واژگان چون فوجي پرنده    

بر زميني باير

برخود مي‌لرزيدند.

ما بايد خود را در جاي‌مان محكم مي‌گرفتيم

كمر بندها را مي‌بستيم

با نفسي حبس در سينه

به سرزمين محبوب ستوده همگان رسيديم.

  

 

Michael Krueger / Marx redet

ماركس سخن مي‌گويد

 

گاهي وقتها، كه هوا آفتابي مي‌شود در غرب،

به رودهاي درخشان پول مي‌نگرم

كه كف كنان پا مي‌نهند بر ساحل

بالا مي‌آيند و ساحل خشك را به زير آب مي‌برند

.ديكتاتور ژاژخايي مايه انبساط خاطرم مي‌شود

كه خود را تاوان تئوري اجتماع

مي‌داند ، هنگامي كه اجازه مي‌يابم خبرهايي را

كه از پايين مي‌رسد،باور كنم.

حالم خوب است.

گاهي وقتها خدا را مي‌بينم.

به نظر مي‌آيد خوب خستگي در كرده است.

ما به اتفاق هم از معضلات متافيزيكي حرف مي‌زنيم

البته با چاشني طنز و به طرز شگفتي

ورزيده و ديالتيكي.

تازگي‌ها از من از چاپ مجموعه آثارم پرسيد

چون از قرار معلوم هيچ كجا نتوانسته بود

گيرش بياورد.

مي‌گويد ،‌البته نه اين كه بخواهم به آن باور بياورم،

ولي هر چه باشد، داشتن‌اش ضرري هم ندارد.

نسخه دستنويس‌ام را به او دادم،

آخرين چاپ آبي رنگ

به همراه تفسيرها و حواشي آن.

بايد بگويم، بسيار فرهيخته‌تر از آن چيزي است كه

فكر مي‌كردم ، اينكه الهيات حوصله‌اش را سر مي‌برد،

ساختار شكني را خرابكاري و باد در هاون كوبيدن مي‌داند،

روان تحليل‌گري را ياوه مي‌‌انگارد

و امكان ندارد بر زبان بياوردش.

پيش داوري‌هايش شگفت‌انگيزند.

مثلاً نيچه را به خاطر نظرات ديوانه‌وارش

مي‌بخشايد، برعكس يارا نمي‌كند هگل را برنجاند.

او از سر شكسته نفسي و شرم

هيچوقت از پروژه‌اش حرفي نمي‌زند.

اخيراً ، بعد از اينكه

نگاهي طولاني به زمين انداخت

گفت،

لطفاً ، لطفاً

هموارة خود را آماده نگه دارید

 



[1] Gracht   به كانالهاي قابل كشتي‌راني در هلند مي‌گويند.م

+ نوشته شده در  Wed 10 May 2006ساعت 0:19 AM  توسط علی عبداللهی  |