هیچ وقت شده به یک میز فکر کنی؟

مثلا ًاینکه چه چیزی میز را تبدیل به میز می کند؟

چه چیزی آن را اینقدر میزی می کند، این قدر میزوار و میزگونه؟

نکند یک نیروی میزی ِ اسرارآمیز در کار است؟

و اصلا ًیک میز می میزد یا اینکه میزیده می شود؟

و میزبَس می شود وقتی میزیت اش تمام بشود؟

و توآنقدر سرت را با  میز گرم می کنی تا این که چرتت می گیرد

و یکهو میز از شیء بودن خودش رها می شود.

و تو از خودت می پرسی: « پس چطوری میز است؟»

و کلمه میز در گوش ات آوای غریبه ای پیدا می کند

و میز برایت می شود یک چیز تازه.

و تو پاک تعجب می کنی از اینکه با اطمینان کامل می دانی

که میز اصلا ًو ابدا ًهیچ "نامی ندارد".

برای همین در اتاقت یک چیز کاملا ً بی نام ،

گیج و گول و منگ همینطوری سرجای خودش هست.

چیزی آنقدر غریبه، ناآشنا و ناشناخته

ساکتِ ساکت، دست نیافتنی و نام نیافته،

و تقریبا ً نامرئی، اصلا ً چیزی نا به جا در آنجا...

وآنوقت، آنوقت یکهو با خودت

می گویی: «آها! این همون میزه دیگه!»

و دوباره دلخور می شوی و می گویی:

«خب، معلومه، همین میزه، مگه باید چیز دیگه ای

غیر از این باشه؟»