خطابه ی میز - شعری از مارتین آور
هیچ وقت شده به یک میز فکر کنی؟
مثلا ًاینکه چه چیزی میز را تبدیل به میز می کند؟
چه چیزی آن را اینقدر میزی می کند، این قدر میزوار و میزگونه؟
نکند یک نیروی میزی ِ اسرارآمیز در کار است؟
و اصلا ًیک میز می میزد یا اینکه میزیده می شود؟
و میزبَس می شود وقتی میزیت اش تمام بشود؟
و توآنقدر سرت را با میز گرم می کنی تا این که چرتت می گیرد
و یکهو میز از شیء بودن خودش رها می شود.
و تو از خودت می پرسی: « پس چطوری میز است؟»
و کلمه میز در گوش ات آوای غریبه ای پیدا می کند
و میز برایت می شود یک چیز تازه.
و تو پاک تعجب می کنی از اینکه با اطمینان کامل می دانی
که میز اصلا ًو ابدا ًهیچ "نامی ندارد".
برای همین در اتاقت یک چیز کاملا ً بی نام ،
گیج و گول و منگ همینطوری سرجای خودش هست.
چیزی آنقدر غریبه، ناآشنا و ناشناخته
ساکتِ ساکت، دست نیافتنی و نام نیافته،
و تقریبا ً نامرئی، اصلا ً چیزی نا به جا در آنجا...
وآنوقت، آنوقت یکهو با خودت
می گویی: «آها! این همون میزه دیگه!»
و دوباره دلخور می شوی و می گویی:
«خب، معلومه، همین میزه، مگه باید چیز دیگه ای
غیر از این باشه؟»