نگاه ِ دکتر «عباس پژمان» به کتاب «یک جفت چکمه برای هزارپا»/ فرانتس هولر/ ترجمه‌ی علی عبداللهی

بتازگي «يك جفت چكمه براي هزارپا»ي فرانتس هولر سوئيسي را خواندم، كه مترجمش علي عبداللهي و ناشرش نشر آموت است. كتاب، مجموعه اي است از داستان هايي كه اغلب در يك صفحه يا حتي چند سطر است، تعداد اندكي از آنها هم در چند صفحه هستند.
    يكي از داستان هاي كتاب درباره باغباني است كه پاهاي سنگي اش شهره عالمش كرده اند. براي همين گروه گروه آدم از همه جاي دنيا به ديدنش مي آيند تا وقتي او دارد باغچه ها و كرت هايش را آب مي دهد پايش را لمس كنند يا وقتي در گلخانه اش سرگرم كار است دستشان را به ساق پايش بكشند. بعد هم بگويند آدم تصورش را هم نمي تواند بكند كه پر و پاي يك نفر از سنگ است، اما هيچ گاه كسي از گل هاي او چيزي نمي گويد.
    وقتي شروع كردم داستان هاي اين كتاب را خواندن، طولي نكشيد كه متوجه نكته اي شدم. احساس كردم در بعضي از آنها چيزي هست كه يكدفعه ظاهر مي شود و وقتي آن ظاهر شد داستان به وجود مي آيد. معمولادر هر موقعيتي از زندگي چيزهايي هست كه ازشان غافل هستيم؛ اما اي بسا كه بسياري از آنها خيلي مهم تر از چيزهاي ديگري است كه ذهن ما را به خود مشغول مي كنند. داستان ها سر و كار زيادي با اين مساله دارند. چيزهايي كه معمولااز آنها غافل هستيم، گاهي نقش مهمي در داستان ها بازي مي كنند.
یک جفت چکمه برای هزارپا
مجموعه داستان طنز
   البته رمان ها و داستان هاي بلند جايگاه خودشان را دارند، اما زيبايي واقعا مي تواند در يك قالب خيلي كوچك و در نهايت سادگي هم به درخشش درآيد و صورت كمال پيدا كند: «داستان عاشقانه ـ يك بشكه مواد ترانزيتي و يك واگن زغال بر، توي يكي از ايستگاه هاي اصلي قطار مونتس به هم خوردند و احساس كردند كه برخوردشان به هيچ وجه تصادفي نيست، زغال بر زمزمه كرد: دوست دارم عزيزم. بشكه مواد ترانزيتي از شنيدن اين حرف تا بناگوش سرخ شد و مدتي هر دو خيره به هم نگاه كردند. بعد هم آه كشان به حركت در آمدند، بشكه مواد ترانزيتي به سمت كياسو رفت و زغال بر به سمت كپنهاك. واقعا متاسفم كه آنها هرگز دوباره همديگر را نديدند.» احساس كردند كه برخوردشان به هيچ وجه تصادفي نيست. بعضي از داستان هاي «يك جفت چكمه براي هزارپا» براي كودكان و نوجوانان هم مناسب هستند، اما نكته هاي ظريفي در بسياري از آنها هست كه درك آنها ذهني ورزيده تر از ذهن كودك و نوجوان مي خواهد. در هر حال تعدادي از داستان ها ممكن است بعد از اين كه آنها را خواندي براي هميشه در ذهنت بماند؛ به دليل اين كه زيبا و صميمي هستند. علي عبداللهي كه كارنامه عالي و پرباري در شعر و ترجمه دارد. اين كتاب را هم خيلي زيبا و عالي ترجمه كرده است.
* روزنامه جام‌جم، شماره 3649 به تاريخ 17/12/91، صفحه 8 (ادبيات)
http://www.aamout.com/search/label/ali-abdollahi

چهار کتاب جدید

خبر کتابهای جدیدم.


به تازگی کتابهای زیر از من منتشر شده اند:

1. چهار فصل، کتاب هایکو، سروده ی ایمما فون بودمهرزهوف، شاعره ی اتریشی، (دوزبانه) نشر گل آذین، تهران، 

2. یک جفت چکمه برای هزارپا، مجموعه ی داستانک طنز، فرانتس هولر، نویسنده ی معاصر سویسی، نشر آموت، تهران

3. عشق با پاهای چوبین، عاشقانه ها و شعهرای دیگر، از گونتر گراس، نشر سرزمین اهورایی، تهران،

4.فقط تو را دوست دارم، عاشقانه ی اریش فرید شاعر اتریشی، نشر سرزمین اهورایی،

تجدیدچاپ های تازه:

1. اکنون میان دو هیچ، مجموعه شعرهای نیچه، نشر جامی ، چاپ پنجم(ششم)،در نشر جامی، چاپ هشتم در مجموع.

2. سپیده دمان، فریدریش نیچه، نشر جامی، چاپ سوم،



یادکرد ملا محمد ابن حسام خوسفی/ شعر

یادکرد ملا محمد ابن حسام خوسفی

(ادای دینی به شاعر قرن نهم هجری )

1.

به روزگار تو، آب

جانِ تَری داشت

و شاعر ، زبان سرختری

خاک با خیش غریبه

آشنای ازل بود.

سربیل ات را

آهنگران خوسف جلا می دادند

یا قرشمالان نیمروز .

یقین دارم که نوک تیز بود

زبان بُراتَری داشت و

روزی دوسه کَرت می کَند

دسته اش از بیدستان بیناباد بود

یا دامنه های رچ

 

باد که می وزید

خنده ی زعفرانزار

همه را برمی خیزاند

ولی حیات

در تمام لحظه هاش

حماسه بود.

2.

اکنون دستارپوشان نامرئی

در غارهای تورابورا

با یاسای تفنگ

با برادران شان حرف می زنند

آب به زیر موج خون می گریزد

و قد راست نمی کند

تا دسته ی بیل ات.

 

خاک می دود

غبار در دستارهای چرکمرده

ساروج می شود

حتی با خیش آشنا

کسی گندم نمی کارد.

 3.

همین روزها

باید خاوران نامه ای بسرایم  

نه در مدح اولیاء خداوند

که در هجو

حمالان تفنگ

با تقدیم - نامچه ای

برای ملامحمد عمر قندهاری

و اسامه ابن محمود غزنوی .


سال 1386

فواره ، نه درخت و قله/ شعر

یک شعر

فواره ، نه درخت و قله

 

هر چیز بلندایی دارد

درخت  قله  فواره.

ما که چنته ی  ابرها را دیده ایم

و تکیه مان

فقط به باد نیست

جا دارد شما را

که پشت و وارو می زنید

بر سکوی عاریتی

و خود را سیلی زن آسمان می دانید

همیشه آن سومی بدانیم

که نه درخت را می شناسد

نه پا بر قله ها گذاشته است.

چاپ شعرهای آلمانی علی عبداللهی

چاپ شعرهای آلمانی علی عبداللهی

شعرهای آلمانی ام چند روز پیش در گزینه ی "اینجا ایران است " در انتشارات سوژه در شهر برمن آلمان منتشر شد.

افزون بر یک شعر پانزده قسمتی ، یک شعر شش قسمتی و یک شعر دیگر از نگارنده ، در این دفتر شعرهایی از شاعران دیگر ایرانی تبار یا ایرانی آلمانی سرا را می خوانید : پگاه احمدی ، فرهاد احمدخان ، میزا آقا عسکری ، هوشنگ ابتهاج ، سارا احسان ، محمود فلکی ، علی غضنفری ، سالم خلفانی ، مینا خانی ، عبدالرضا مجدری ، حسین منصوری ، عباس معروفی ، مجید محیط ، لیلا نوری نائینی ، شیرین نوروزیان ، نسرین رنجبر ایرانی ، شهروز رشید ، نگار .ل. روبانی ، علی اکبر صفائیان ، درنا صفائیان ، سعید ، محمد علی شکیبایی ، میترا شاهمرادی- اشتروه مایر، میکال نوما شایقی ، جواد طالعی ، ساناز زارع ثانی و کتی زرنگین . این کتاب 243 صفحه ای ، که به کوشش گریت ووستمن شاعر جوان آلمانی فراهم آمده ، دوازده صفحه پیشگفتار دارد و در آغاز شعرهای هر شاعر ، زندگی نامه ای مختصر و دانشنامه ای از شاعر آمده است. گزینه ی حاضر در نوع خود بی نظیر است .چون شاعرانی با سبکها ، نسل ها و دیدگاه های مختلف را در کنار هم آورده و  کاری است تازه در حوزه ی زبان آلمانی. به جز شعرهای پگاه احمدی ، هوشنگ ابتهاج ، شهروز رشید و یکی دو نفر دیگر ، که به قلم مترجمان دیگر به آلمانی ترجمه شده اند ، بقیه به زبان آلمانی سروده شده اند.کتاب را می توانید در این لینک سفارش بدهید:

 http://www.sujet-verlag.de/index.php?id=9

و در اینجا مقاله ای به آلمانی را در معرفی ناشر، در روزنامه ی معروف "زوددویچه تسایتونگ " بخوانید:

    http://www.sueddeutsche.de/kultur/exilliteratur-menschen-mit-den-luftwurzeln-1.1129241

و چند شعر چاپ نشده از خودم

۱.نیمه ی رو به آسمان

 

باران می شویدش

آفتاب خشک اش می کند

باد در گوش اش نجوا دارد

شب در دامن می گیردش

و برای اش لالایی می خواند ؛

فقط آن نیمه از سنگ

که رو به آسمان دارد.

 

۲.

از (روزنوشت ها)

 

روزهای بدی دارم

روزهای بدی داریم

روزهای خوشی دارند.

 

روزهای خوشی خواهم داشت

روزهای خوشی خواهیم داشت

روزهای بدی خواهند داشت.

 

۳. از خود می پرسی .

(یک شعر منثور)

سرگیجه ات که فرو نشست . چرت ات که پرید . اول به درخت های کنار راه نگاه کن ، بعد به جاپاهای مانده روی شن ها دقیق شو. حق داری بدانی رد پای کی هستند ، ولی خودت را به زحمت نیانداز، چون هرگز این را نخواهی دانست . دور و بر تا چشم کار می کند ، بوته ی آفتابگردان است. از دور سواد شهری پیداست .

تو که اسبی نداشته ای که چموشی اش تو را برزمین افکنده باشد ، یا قطعاً یکی از جان بدربرده گان سانحه ای هوایی نیستی ، از کره ای دیگر هم که نیامده ای ، حق داری از خود بپرسی ، در آن جا چه می کنی . و از خود می پرسی .

 

بعد از ماهها خبر کتابهای جدیدم

ببخشید که ماههاست این وبلاگ را به روز نکردم و فرصتی هم نداشتم که پیامهای شما را بخوانم و پاسخ بدهم . فکر نمی کنم بتوانم آن همه پیام را پاسخ بدهم با این اینترنت نفتی که گاهی هست و گاهی نیست و گاهی نه هست و نه نیست!از این بابت شرمسارم. اگر دوستی کاری شخصی یا هر نظری دارد شاید بهتر باشد به من ایمیل بزند چون دستکم ایمل ها را مجبورم بخوانم. در این جا خبر چند کتاب را خدممتان می دهم که البته خیلی جدید نیست:

.۱. درود بر نهنگ ُ چهارمین کتاب شعرم در نشر امرود در آمد و دستکم در نشر رود و چشمه در پل کریمخان پیدا می شود.

۲. کتاب "فریدریش نیچه " در باره ی نیچه و اثار و زندگی اش به قلم ایفو فرنتسل در نشر هرمس درآمده است با ترجمه ی مشترک با دکتر سعید فیروزآبادی. این کتاب از مهمترین کتابها در سری انتشارات رورورو ... در آلمان در شناخت نیچه است.

۳. نمایشنامه ی عجیب و غیرمتعارف "میان دو آتش " به قلم آلبرت اوسترمایر ُ نمایشنامه نویس و شاعر جوان المانی در نشر افراز درآمد. این نمایش را به دوستان ساختار شکن ُ پست مدرن دوستان ُ شاعران زبانگرا ُ و خلاصه هر کسی که دنبال آثار نامتعارف است توصیه می کنم.

۴. کتاب صد سال شعر آلمانی زبان یا "پرندگان دریایی دوصدایی می خوانند ُ با حجمی در خور و به صورت دوزبانه در نشر علمی فرهنگی از من درامده ُ بیشتر چهل شاعر این مجموعه برای اولین بار معرفی می شوند و آنهایی هم که خودم قبلن معرفی شان کرده ام شعرهای جدیدی در این مجموعه دارند.

۵. چاپ سوم کتاب " آواره و سایه اش " در نشر مرکزُ ُ چاپ پنجم "چهل و سه داستان عاشقانه " و چاپ در همان نشر ُ مدتی است منتشر شده است. چاپ چهارم "هرگز مگو هرگز " شعرهای برتولت برشت ُ در راه است.   

شاد باشید.

Ali Abdollahi

 

Kastanienlied

(Ein Reisegedicht) 

für Ilma Rakusa

1.

Kastaniengesang

Kastanienbrot

Kastanienwald

Kastanienhimmel

Im Zauberberg der Kastanien

 

Kastanienblut

Kastanienadern

Kastanienhonig

Kastanienwabe

Kastanienblüten

In den Blüten der Kastanien

 

Sag mir,

was wäre das Leben

in Bondo

ohne Kastanien?

 

ادامه نوشته

در میانه

زیر خط فقر

روی خط زلزله

در میانه  خشکسالی و دروغ!

یادداشتی برای بیژن الهی

کم گو و آرام

(دو دیدار)

یادداشتی برای بیژن الهی

بیژن الهی هم رفت. چه بسا خودش دوست داشت بگویم "کوچید". آثار او را پیشتر خوانده بودم ، ولی همین چندی پیش از نزدیک دیدمش! به لطف محمدرضا پورجعفری ، در خانه ی جلیل شاه چشمه. مهدی غبرایی ، علیرضا آبیز ، مانی پارسا ، روح الله نورمحمدی ، و مجتبا عبدالله نژاد هم بودند آنجا. آن شب ، هیچکدام ذره ای فکر نمی کردیم که الهی رفتنی است ، یعنی سرزنده تر و سرپاتر از آن بود که بخواهد چنین فکری به ذهن مان برسد. چند روز بعد، به مناسبتی دوباره جایی دیگر، اتفاقی دیدمش و این واپسین دیدار بود. افسوس که در آن نیمه شب نمی دانستم این را. در دیدار نخست، بسیار حرف زدیم. از ادبیات و ترجمه و موسیقی و... از ترجمه های بیژن الهی و سلیقه ی گزین اش در نوشتن. از هانری میشو ، پروست و حلاج اش و ازاشراقهای آرتور رمبواش گفتیم .می گویم ، حلاج اش و رمبوی اش و مرادم دریافت خاص او و برخورد یگانه ی او با هرکدام از اینهاست. و گرنه اینها شاعران و نویسندگان همه هستند.

او در پاسخ اظهارارادتها فقط محجوبانه سپاس می گفت و ذره ای هم از آن ذوق زده نمی شد. کم گو بود و بیشتر گوش سپار. شنیده بودم که رفت و آمد چندانی با کسی ندارد و دریافتم سالها انزوا او را به حکمت سکوت رسانده است. یکی از ما از ترجمه ی پاره ای از پروست به قلم او گفت و این که آن را نمی پسندد به اندازه ی کارهای دیگرش. چیزی نگفت و باز گفتیم که اگر قرار باشد تمام کتاب پروست با این شیوه درآید ، کندخوان می شود و چغر.و درنهایت به این جا رسیدیم که برگردانهای شعری وی از نثرهای اش بهتر است. بحث کمی جدلی شد و تنها حرفی که از او یادم مانده این بود که گفت می خواسته در آن کار و همه ی کارهای اش "شاًن اثر" در زبان اصلی را به زبان فارسی احیاء کند و تاًکید کرد که در همه ی کارهای اش در پی همین بوده است. البته مرادش ، بازآفرینی سبک ، لحن ، موسیقی و در یک کلام جایگاه اثر در زبان فارسی بود که کاری به مراتب دشوارتر از برگردان خشک و خالی و دانشگاهی است. این حرفها البته نقل به مضمون است. همین دریافت بیژن الهی نشان از تیزهوشی و وسواس بی اندازه ی او در کار نوشتن است. الهی کم کار بود و گزیده نویس و این منش نیز رابطه ی تنگاتنگی با آن تلقی از ترجمه و نوشتن دارد بی گمان. چه بسا چنین رویه ای را بسیاری نپسندند و برآیند آنچه از نظر وی "شاًن اثر" است در فارسی ، همیشه به دل همگان ننشیند ، اما هرچه بود و هست ، بیژن الهی به تحقق ظرفیتهایی نهفته در زبان فارسی می اندیشید که از نظر بسیاری دور مانده بود. او بسی ازاین نهفته ها و نکته های زبانی را در آثار خود کشف کرده بود و در پی کشف بسیاری دیگر بود که شوربختانه مجال اش را نیافت.

در دیدار دوم ، کمی از ترجمه ی جدیدم از " آمریکا"ی کافکا برای اش گفتم و خصلتهای سبکی خاص آن و اهمیت اش در میان آثار نویسنده. گفت آن را به دقت خوانده و حتی با یکی از دوستان اش سالها پیش ، پیش از انقلاب گویا ، به فارسی در آورده ولی اکنون دستنوشته اش از میان رفته. نکته ی تاًمل برانگیز حرفهای اش این بود که "آمریکا " را شاهکار کافکا می دانست نه آثار دیگرش را. دلایل بسیاری برای باورش داشت و همه شان حول و حوش خاص بودن این اثر ، فضای آن و فراخی نظرگاه کافکا در آن اثر می گشت.

باری ، بیژن الهی در هر دو دیدار ، کم گو و آرام بود و به گواه آثارش کم نویس و گزیده نویس. در همین دو دیدار شبانه ، او را فردی فرهیخته یافتم ، فرهیخته نه به معنای کسی که سرشار باشد از اطلاعات معقول و منقول ، یا بسیاری خوانده ها و نوشته ها. گونه ای فرهیختگی به معنای راستین کلمه که مترادف فرزانگی و حکمت است در مفهوم شرقی عبارت که در جایی همسایه ی دیوار به دیوار عرفان و ژرفنگری کاهنانه نیز هست. بی آنکه بخواهم دراین توصیف ، بر منش و روش کم نویسان وکاهلان عرصه ی نوشتن صحه بگذارم و او را در صف آنان جای دهم که  که با گریختن به عافیت سقراط-منشی شان کاری نمی کنند تا خود را فیلسوفان و شاعران شفاهی بنامند که افق پس فردا از آن آنها خواهد بود. (چون این حضرات ، همیشه سقراط را از ژرفای سده ها احضار می کنند که ببینید! او هم چیزی ننوشت!)

چه بسا خودم همه ی کارهای بیژن الهی را دوست نداشته باشم و دوستتر داشته باشم که از او کارهای بیشتری در می آمد و در همان دیدارها هم گفتم بهتر است کارهای اش بازچاپ شود ، ولی هر چه باشد ، بیژن الهی به هر روی، نگاه و زبان ویژه ای داشت و از بس – بسیاران در مرغزار تنک بوته ی فرهنگ معاصرمان نبود. او آوای خودش را داشت و با زبان ، رفتاری سختگیرانه و همزمان عشق ورزانه داشت و با آنکه کم گفت و سرود ، ولی خوش سرود و نوشت.

هرچه باشد این دو دیدار انگاره ی مرا از او دگرگون کرد. انگاره ای به خطا دریافته از طنین یکه ی آثارش.اینکه می پنداشتم کسی که چنین می نویسد ، بی گمان "من" سنگین و برنتافتنی یی دارد که بسیاری را از خود می رماند! ولی از همان آغاز این انگاره از ذهنم رخت بربست. زیرا او هیچ ادعایی نداشت و به قول معروف ، عارف تر از آن بود که بخواهد " من" سنگین خودش را ، چماقوار، بر فرق مخاطب بکوبد. او فرهیخته ای ساده و بی پیرایه و دیرآشنا بود و با اینکه از کوچ اش اندوهگینم ، از این بابت خوشنودم که پیش از رفتن همیشگی اش ، دانستم چگونه مردی است.

  علی عبداللهی 

۱۳ آذر ۸۹

این متن عینا به همین صورت در روزنامه فرهیختگان روز چهارشنبه پیش چاپ شده است.    

چهار شعر در فرهیختگان

چهار شعر از من در فرهیختگان امروز شنبه ۱۵ آبان ۸۹

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/15769/40/

چهار شعر از علی عبداللهی

من یا تو ؟


من تاریکم یا تو
در این راه شیری
که تو را نمی‌یابم
یا تو می‌گریزی
که نیابمت
به هیچ سال و هیچ ماه
و هیچ روز؟

چنین گفت دریا!

از حدود تو بیزارم
از نهرها و حواشی محتوم‌اش
که هی قرار را در گوشم موعظه می‌کنند
بوسه‌ی نوازش نیست
رفتآمدم بر کناره
لیسه‌ی خشم است
در اتفاق آبی
تا بلکه زنجیری تمثیل‌ها نباشم.
 
...

ادامه نوشته

گزارش شب ریلکه

گزارش کامل شب ریلکه را در اینجا به فارسی بخوانید:

http://bukharamag.com/?p=1192#more-1192

Oh , reiner Widerspruch( جستاری درباره ی گور نوشته ی ریلکه به آلمانی)

گل سرخ ، ای تناقض ناب

 

گل سرخ، ای تناقض ناب

شوق خواب هیچکس نبودن

در پشت اینهمه پلک.

مطالبی در باره ی گورنوشته ی ریلکه (شعر بالا) به زبان آلمانی که هفته پیش در موسسه ی فرهنگی اتریش خواندم. در این جلسه ُ افزون بر انی گفتار  کامران جمالی در باره ی شعر پلنگ و شباهت آن با قوی نیما و دکتر سعید فیروزآبادی در باره ی ترجمه ی آثار ریلکه به فارسی (هر دو به دو زبان) سخن گفتند. این یادبود تحت نام "شب ریلکه" به همت مجله بخارا و موسسه ی اتریش برگزار شد. ترجمه ی فارسی همین گفتار به همین قلم در مجله ی بخارا منتشر می شود. 

ROSE , OH REINER WIDERSPRUCH 

Rose, oh reiner Widerspruch , Lust ,

Niemandes Schlaf zu sein

unter soviel Lidern.   

Oh , reiner Widerspruch 

(Eine Interpretation )

Ali Abdollahi 

    Freilich hat man Rainer Maria Rilke geliebt und gepriesen, ihn verehrt und auch verklärt, und zuletzt ihn gedeutet und viel komentiert.Er gilt uns als Verkörperung des Dichterischen , sogar sein kalgvoll- rhytmischer Name ,Rainer Maria Rilke ,wie Marchel Reich-Ranicki einmal gesagt, wird zum Inbegriff des Poetischen.Es ist sicher , daß seit Heinrich Heine kein deutscher Lyriker so erfolgreich und beliebt , so kalgvoll und vielseitig wie er gewesen ist. Keiner hatte so großen Einfluß auf  Lyrik der Welt ausgeübt hat wie er.Ja, Sein Einfluß auf unseres bekannten Schriftstellers Sadik Hedayat besonders im Buch „die blinde Eule“ ist klar und unumstritten.

Rilke wurde auch anders als Heine , Mörike oder Eichendoff,  mehr als ein Einseher und Prophet empfunden . In dieser Hinsicht kann man ihn nur mit einem einzigen deutschen Dichter , mit Friedrich Hölderlin vergleichen.Und genau wie er , hat man ihn mißbraucht und nicht gut verstanden. Der Engländer Stephan Spender , hat ihn sogar „einen der großen Heiligen der modernen Kunst „ genannt. Dieses Gesicht von einem Dichter bei uns Iraner ist nicht ganz fremd , wie Hafez, Rumi (Maulawi) usw.

ادامه نوشته

آمریكا، تیر خلاص به آخرین آرمانشهر

مصاحبه با مجتبا پور محسن در رونامه فرهیختگان: پنجشنبه ۷ آبان ۸۹

آمریكا، تیر خلاص به آخرین آرمانشهر

آمريكا، تير خلاص  به آخرين آرمانشهرعکس از روزنامه فرهیختگان

مجتبا پورمحسن:در حالي كه فرانتس كافكا همچنان با آثارش در بازار كتاب ايران حضوري پررنگ دارد، علي عبداللهي شاعر و مترجم، رمان «آمريكا» از اين نويسنده را مجددا به فارسي ترجمه كرده است. آمريكا قبلا نيز با ترجمه دكتر بهرام مقدادي به فارسي ترجمه شده بود، اما عبداللهي متن را از زبان آلماني و از نسخه‌اي كه جديدا در اروپا و آمريكا منتشر شده، به فارسي برگردانده است. علي عبداللهي مقدمه مفصلي بر اين كتاب نوشته و در آن اشاره كرده نام اين رمان ناتمام كافكا در اصل «گمشده» بوده و نه آمريكا. با او درباره ترجمه او از رمان «آمريكا» گفت‌وگو كردم.

مجبورم از يك سوال كليشه‌اي شروع كنم. چطور بعد از سال‌ها دوباره سراغ كتاب «آمريكا» نوشته كافكا رفتيد؟
خب مي‌دانيد كه كافكا در سطح جهان نويسنده بسيار بزرگي بوده و هست. تقريبا تمام آثار كافكا در ايران تا چندي پيش از زبان‌هايي غير از آلماني به فارسي ترجمه مي‌شد و همه‌‌ آنها از نظر سبك و لحن مشكل داشت، ترجمه از زبان ديگر‌، طبعا نمي‌تواند لحن و سبك اثر را به خوبي انتقال بدهد‌. البته در سال‌هاي اخير، بيشتر آثار كافكا مجددا از زمان آلماني به فارسي ترجمه شده اما «آمريكا» تا به حال ترجمه نشده بود و من به اين دليل كه شايد از سوي فرد ديگري ترجمه نشود، تصميم گرفتم آن را ترجمه كنم.
البته مثل اينكه دلايل ديگري هم داشته‌ايد‌، ازجمله تغييرات متن پايه شما نسبت به نسخه قديمي‌تر، نه؟
نسخه قبلي چاپ شده از آمريكا‌، در جاهاي ديگر هم به همين نام چاپ شده. اين ويراست را در سال 1927 ماكس برود تهيه كرد كه بعدا بارها تجديدچاپ شد. اما چند سال پيش در آلمان مجموعه آثار انتقادي كافكا را منتشر كردند. در نتيجه تمامي آثار وي را از روي دستنوشته‌هايش بازچاپ كردند و بعد اسم اين كتاب را گذاشتند «گمشده»؛ همان اسمي كه كافكا خودش مي‌خواسته روي كتاب باشد. ماكس برود علاوه بر نامگذاري كتاب آمريكا‌، در فصل‌ها و ترتيب آنها هم با سليقه خودش تغييراتي داده و بعضي از فصل‌ها را از سوي خودش اسم‌گذاري كرده بود. در ويراست تازه انتقادي، همه را دوباره در نسخه جديد تصحيح كردند‌. حالا اسم كتاب را تغيير داده‌اند ‌و بعضي از قطعاتي را كه ماكس برود به انتهاي فصل‌ها اضافه كرده بود يا به عكس جداگانه آورده بود‌، به ويژه در آخر كتاب‌؛ جابه‌جا كردند كه اين ويراست به نظرم كامل‌تر و درواقع به خود نوشته كافكا نزديك‌تر است. ويراست قبلي ماكس برود‌، طوري انجام شده بود كه طي آن خود ماكس برود توانسته بود به گمان خود‌، مالا نوعي پايان خوش از نوشته كافكا به دست دهد. ولي منتقدان با استفاده از متن اخير و بررسي نامه‌ها و يادداشت‌هاي كافكا بر اين باورند كه چنين نيست. اين كتاب ادامه همان گفتمان كافكايي است، منتهي به شيوه‌اي ديگر. ولي ابدا رماني با پايان خوش نيست.
چرا بايد ماكس چنين كاري كرده باشد؟ ماكس برود دوست صميمي كافكا بود؟
خب‌، برخي اوقات ممكن است دوست صميمي آدم هم برداشتش از آثار آدم اشتباه باشد. چنانكه بعضي از نامه‌ها از لابه‌لاي نوشته‌هاي كافكا درآمده به نظر مي‌رسد ماكس برود يا نديده بوده يا ممكن است از آن سطحي رد شده باشد. چون كافكا به دوستش نامه مي‌نويسد و خاطرنشان مي‌كند كه «مي‌خواهم رماني آمريكايي بنويسم»‌، در آن‌جا حتي بارها از عنوان كتاب نام مي‌برد و البته مراد او از رمان آمريكايي‌، رماني با پايان خوش يا به شيوه رمان آمريكايي نيست. تمام فصل‌هايي كه از آن كتاب نوشته و اسم كتاب، گواهي بر اين است كه اين كتاب نمي‌توانسته پايان خوش داشته باشد و آن تلقي‌اي كه ماكس برود از پايان خوش فصل تئاتر اوكلاهاما كرده، فقط در رويا، آن هم اگر با نگاه سطحي به آن بنگريم‌، اتفاق مي‌افتد. در آرمانشهر همان فصل هم‌، اگر باز به كنه قضيه برويد، مي‌بينيد عدالت يا پايان خوشي كه موردانتظار برود بوده‌، حتي در رويا هم اتفاق نمي‌افتد.
البته شما در مقدمه كتاب،
يك جورهايي اشاره كرديد كه در نگاه كافكا باز هم اميدي وجود دارد، ‌آنجا كه از تمايلات گنوسي وي نام مي‌بريد

ادامه نوشته

زادروز  فریدریش نیچه

 

در گذر زمان : سالروز تولد فریدریش نیچه

ویران کننده ی جهان

سال پیش درست همین روزها در سیلس- ماریا بودم ؛ اقامتگاه تابستانی نیچه در سوئیس . اتاقکی کوچک با یک پنجره ی خرد در ضلع جنوب غربی خانه ای بزرگ که حالا موزه شده و برخی وسایل شخصی و دستنوشته های نیچه و یک نسخه از اولین چاپ آثارش را در آن نگهداری می کنند. حال و هوای آنجا درست همانند چشم انداز فکری نیچه است: دریاچه ای کوچک با آب های زلال و خنک ، جزیره ای کوچک در میانه اش ، در جزیره  و دور دریاچه ، درختهای کاج و سرو و در میان این دو کوره راهی است که نیچه هرروز از آن می گذشته و اندیشه های خود را در حال راه رفتن و گام زدن می آفریده. در میان جزیره ، در لابه لای درختان غان ، سروده ی زیبای نیچه ، " ای آدمی هشدار که شب ژرف چه می گوید! را " بر تخته سنگ بزرگی حک کرده اند. سروده ای که در " چنین گفت زرتشت" آمده است. کوه های آلپ ، دور و بر این کلیت خاموش را فراگرفته اند : آرامجایی دنج و به کمال که هم دریا دارد ، هم کوه های بلند و سربه فلک کشیده ی گاهی پربرف و گاهی سبز و هم جنگل و هم جزیره.

با نگریستن به این چشم انداز، ناخودآگاه به یاد زرتشت می افتی ، - پیامبر ایرانی با اندیشه های فرارونده و آتشین اش- . اگر زرتشت را برسازنده ی جهان دوقطبی بدانیم – که هست - ، نیچه ویران کننده ی آن است و عجیب این است که این دو درجایی به هم می رسند و از فراز سده ها و سرزمین ها ، دو ناهمگون کنار هم قرار می گیرند. نیچه را معمولاً برسازنده ی ابرانسان ، فروریزنده ی بنیان های کهن و بنیانگذار اراده ی معطوف به قدرت می دانند. اما به باور من ، نیچه جانی فرارونده و آتشگون است. بیقراری که زندگی را می فلسفد ، با همه ی جلوه های آن ، و جلوی همه چیز پرسشنمادی می گذارد و درعین حال برای هیچ کدام از آن پرسش ها ، پاسخ حاضر-آماده ای در چنته ندارد! و نگریستن با چشمهای عقاب را به ما می آموزد. او همان گونه که در جهانواره ی کامل سیلس – ماریا ، همه چیز را دور و بر خود دارد ، در اندیشه های اش نیز هیچ چیز را از قلم نمی اندازد و چون کاهنی است که برخلاف معمول ، با دنباله روی و تقلید بس- بسیاران و انسان- رمه گان میانه ای ندارد.

همانگونه که به تماشای تکامل مثالی سیلس- ماریا نشسته ای ، و آوای گاتها در هوا ، در ذرات هوا پراکنده است ، از خود می پرسی که جهان و فلسفه ، و اصولاً زندگی ، ، غرور و عظمت بدون نیچه چه رنگی می داشت!

( این یادداشت را تلفنی برای روزنامه شرق خواندم و روز پنجشنبه ، چهار شهریور 1389 ، در ستون درگذر زمان منتشر شد. در اینجا همان یادداشت را ، با تصحیح دو سه خطای شنیداری و به طبع نوشتاری ، البته با افزوده هایی اندک می خوانید.)  

چرا" آمریکا" را ترجمه کردم؟

چرا " آمریکا " را ترجمه کردم ؟

"آمریکا " رمان متفاوت و خوشخوانی است از فرانتس کافکا ، که به تازگی به همین قلم در نشر مرکز درآمده است. دراین نوشتار کوتاه قصد پرداختن مفصل به آن را ندارم و علاقه مندان را به دوگفتار مبسوط به همین قلم در خود کتاب ارجاع می دهم.

 خوانندگان پیگیر می دانند که ترجمه ی آثار کافکا در ایران همواره فراز و نشیب هایی داشته است و اکثر آنها از زبان های دیگر  به ویژه از زبان فرانسه و انگلیسی برگردان شده اند.(خوشبختانه این اواخرآقای علی اصغر حداد همه را از زبان اصلی بازترجمه کرده) ترجمه های پیشین آثارکافکا از زبانهای دیگر، بعضاً غیرکافکایی ، مغشوش یا با لحن های عجیب و غریب و زیادی ادیبانه یا حتی عامیانه و ناقص (ترجمه ی پیشین آمریکا) هستند و البته به تفسیر و تعبیرهای متفاوت هم دامن می زنند. 

" آمریکا " ، بر خلاف نظر ماکس برود (که آن را دارای " پایان خوش " دانسته ) رمانی به شدت کافکایی است و پر از نشانه های آشکار از گفتمان و دلمشغولی های خاص کافکا: ناتوانی و تنهایی انسان ، خرده محاکمات عبث و بهره کشی و مسخ و... شاید بتوان گفت تنها در مکان داستان و فصل " تئاتر اوکلاهاما " با رمانهای دیگر کافکا فرق دارد.

 این اثر از سویی نیز خواندنی تر از سایر آثار وی است ، زیرا ماجرا در مکانی غیر از اروپا با پسزمینه ای متفاوت رخ می دهد و مناسبات جدید ، منطق داستانی و فضای جدیدی را پیش می کشند . شاید همین وجه اثر ، برود را بر آن داشت تا ادعا کند ، نویسنده با این کتاب قصد آغاز شیوه ی جدیدی از نوشتن را داشت که با مرگ وی ناتمام ماند.

 کافکا همواره در آرزوی سفر به آمریکا و حتی مهاجرت به این سرزمین بود ، ولی هرگز موفق به هیچکدام از اینها نشد ، اما از همان آغاز قصد داشت رمانی " آمریکایی " (به تعبیر خودش) بنویسد که در آن جوانی از دنیای تنگ و ترش اروپا می بُرد تا زیست – جهان تازه تری را تجربه کند. به سخن دیگر،  کارل ، نوجوان ساده دل اروپایی و شخصیت اصلی کتاب ،  در جست و‌جوی خوشبختی از همه‌چیز دل می‌کند تا شاید درآمریکا ، برای خود سعادتی نو دست و پا کند ، اما ناباورانه ، در خلال ماجراهای پیچیده ، سویه‌ی دیگری از ناکامی‌های خود ومردم آن سوی آبها را می‌بیند .در کوران همین تجربه‌هاست که کارل و به طبع ، خواننده ی رمان ، به بلوغ و آگاهی ناب دست می‌یابند. منابع کافکا ، به جز سفرنامه های متعدد به قلم "آمریکارفته گان "، نامه ها و اطلاعات  شخصی بسیاری از خویشاوندان "آمریکادیده" ی نویسنده بوده است که اغلب از چنان نگاهی واقعی و عینی برآمده اند که می شده ازدل آن چنین رمانی بیرون کشید.

 "آمریکا"، رمان پیشگویانه و جذابی است ، به قلم کافکا که سالها پس از مرگ نویسنده ، به کوشش دوست اش ماکس برود ، مثل اغلب آثار دیگرش منتشر شد و باز به پیشنهاد او این نام را بر خود گرفت .البته نسخه های تصحیح شده از سوی برود، به ویژه این اثر ، برکنار از دستکاری‌ها ، غفلت های سهوی ، یا دستبردهای عمدی و سوء تعبیرهای دوست اش نیست و حتی در مواردی با  دستنوشته‌های نویسنده منافات دارد.بدیهی است که همین کاستی ها به ترجمه های دیگر در زبانهای دیگر هم راه یافته است.

تا همین اواخر نسخه ی برود از آثار کافکا در زبان آلمانی معتبر بود و به زبانهای مختلف هم ترجمه می شد ، از جمله به فارسی. اما به تازگی مجموعه آثار انتقادی کافکا ، برمبنای دستنوشته‌ها ، بدون نام ماکس برود تدوین و منتشر شده و برخی تفسیرهای مبتنی بر آن تصحیحات را دچار تردید جدی کرده است. چون از طرفی ماکس برود به برخی یادداشتهای کشف شده ی بعدی کافکا دسترسی نداشت و از سوی دیگر ، در موارد زیادی به دقت به مفاد نامه های نویسنده به اطرافیان اش توجه نکرده است ، ازجمله به نامه های نویسنده در مورد همین رمان که طبق آن برداشتهای او و منتقدان بعدی متزلزل می شود.

باری ،  رمان "آمریکا" هم در این مجموعه ، برکنار از این موارد نیست . این اثر بر طبق نامه های خود کافکا ، نام اصلی "گمشده" را بر پیشانی خود دارد. نسخه ی تازه ، افزون بر نام جدید، در فصل‌بندی ، نام فصل‌ها و جاهایی از متن با نسخه‌ی ماکس برود تفاوت دارد ، تا بدان حد که "پایان خوش" فرضی ماکس برود و برخی منتقدان را زیر سوال می‌برد.

ترجمه‌ی فارسی این اثر، نخست با نگاه دقیق به ویراست ماکس برود و برگردان انگلیسی آن ، و درنهایت براساس جدیدترین ویراست سال 2008 با نام " گمشده " به زبان آلمانی ، سامان یافت.در این برگردان ، طبعاً ترتیب فصل‌ها، و تمام متن،مطابق دستنوشته‌های کافکا یا همان ویراست تازه است و تفاوت نسخه‌ها نیز به طورکامل در زیر نام فصل ها یا در یادداشتهای مفصل مترجم ، ذکر شده‌اند. به عبارت دیگر ، این اثر دربردارنده ی هر دو ویراست موجود ازآن در زبان آلمانی است که در آلمان معمولاً مجزا  منتشر می شود ، ولی در اینجا در یک کتاب گرد آمده و از این جهت حائز اهمیت است. درخلال دو گفتار جداگانه،دیدگاههای گردآورندگان هر دو ویراست نیزبررسی شده است. به دلیل شهرت نام" آمریکا" در زبان فارسی و رعایت برخی ملاحظات حرفه ای از سوی ناشر، ترجیح داده شد رمان با همین نام به فارسی دربیاید .

علی عبداللهی

( این یادداشت پیشتر به تقاضای دوست نویسنده حسن محمودی در روزنامه فرهیختگان www.fdn.ir،دوره جدید ، شماره 356 ، دوشنبه اول شهریور 1389  ، ص آخر(ستون چرک نویس) منشر شد و همان را در آنجا می خوانید.)

"آمریکا" یک هفته پیش به بازار ایران آمد!

 

بالاخره ترجمه ی رمان" آمریکا "ی کافکا ، بعد از یک سال و اندی انتظار با ترجمه ی من ، در نشر مرکز منتشر شد. پیشتر این کتاب از انگلیسی ترجمه شده بود ، البته با کمی جابه جایی در فصل ها و حدف و...و از همه مهمتر زبان غیرکافکایی!

ماجرای کتاب از این قرار است :

کارل ، نوجوان ساده دل اروپایی ، در جست و‌جوی خوشبختی از  همه‌چیز دل می‌کند تا درآمریکا ، برای خود سعادتی نو دست و پا کند ، اما ناباورانه ، در خلال ماجراهای پیچیده ، سویه‌ی دیگری از ناکامی‌های خود و مردم آن سوی آبها را می‌بیند .در کوران همین تجربه‌هاست که خواننده پا به‌ پای کارل به بلوغ و آگاهی ناب دست می‌یابد.

در سال 2008 هم در آلمان ، چاپی از آن به نام "گمشده "در آمد که با نسخه ای که ماکس برود تهیه کرده بود و قصد داشت با چاپ آن ، این رمان را رمانی از کافکا با پایان خوش غالب کند ، فرق دارد. ترجمه ی من با استفاده از این نسخه ی انتقادی و البته مطابقت دقیق با نسخه ی ماکس برود و ذکر تمام تفاوتهای این نسخه با نسخه ی جدید و مهمتر از همه دو یادداشت مهم در 40  صفحه در مورد این اثر و پیشینه ی گرایش به موضوع آمریکا در ادبیات آلمان و اروپا و دلایل کافکا برای انتخاب چنین موضوعی و.. در آغاز کتاب، سامان گرفته و کتاب هم به تازگی پخش شده است.

 قصد داشتم نام رمان ، " گمشده " (نام  پیشنهادی خود کافکا در یادداشتهایش) باشد ، اما به پیشنهاد ناشر با توجه به برخی ملاحظات دیگر از سوی آنها ، که بعضاً منطقی هم  می آمد ، همان عنوان مشهور" آمریکا" بر آن ماند.

آمریکا ، تاکنون کاملترین ترجمه ی فارسی از این کتاب کافکاست ،که از اصل متن جدید و انتقادی آلمانی انجام گرفته ، و با ترجمه ی انگلیسی هم مقایسه شده.  

 کتاب 394 صفحه دارد و هفتهزار و نهصد تومان قیمت.

عکس جلد کتاب و برخی از اثار دیگرم را در اینجا ببینید:

http://www.tadaneh.com/search/label/Ali-abdollahi

عروس بید در میلک !

عروس بید در میلک !

( پیشنهاد یک کتاب)

عروس بید ، سومین اثر از سه گانه‌ی میلک است(به تعبیر نگارنده)از یوسف علیخانی ، که مدتی است آن را خوانده‌ام. این روزها نویسندگان ما ، روستانویسی را کمتر جدی می گیرند ، شاید به این باور- نه چندان درست-  که برآن است ، قصه‌ی مدرن لزوماً از دل مناسبات شهری وشهرنشینان برمی‌آید.ولی  همه می دانند آثار زیادی در ادبیات جهان وجود دارد که خلاف این دیدگاه را ثابت می کند و با آنکه روستایی محض اند، اما سخت مدرن‌اند ، مثل پدرو پارامو، و...شاید هم بسیاری از نویسندگان و خوانندگان به زبان بی دروپیکر و فقیر وکم جان رسانه ای یا تلویزیونی معتاد شده باشند و زبان چنین آثاری را برنتابند. آن نگاهی در قصه‌نویسی  که می خواهد همه‌ی قصه‌ها را در یک زبان تخت و بی بو و خاصیت ببیند. اما من درست به همین دلیل        

ادامه نوشته

روياي فدريكو گارسيا لوركا، شاعر و ضدفاشيست

آنتونيو تابوكي

ترجمه علي عبداللهي و علی رضا زارعی

  

اشاره:

«روياهايي درباره رويا ديدن» يا «روياي روياها»[1] ، عنوان كتابي است از آنتونيو تابوكي[2]  نويسنده معاصر ايتاليايي متولد 1943،كه مجموعه بيست روياست از بيست نويسنده، متفكر،نقاش،‌شاعر،‌موسيقي‌دان و روانكاو. بيست شخصيتي كه تابوكي به آنها ارادت مي ورزيده  يا در خاطرش جايگاه ويژه‌اي داشته‌اند. اولين رويا از"ددالوس" معمار و پرنده است . مردي در فراسوي هزاره‌ها و آخرين رويا از دكتر زيگموندفرويد، كسي است كه خود روياي ديگران را تعبير مي‌كرد. فصلهاي كتاب مستقل‌اند و هركدام با توجه به دلمشغولي‌ها و جايگاه رويا بين تنظيم شده‌اند و نشان از تيزهوشي نويسنده دارند. مثلا  تولوز لوترك رويا مي‌بيند كه پاهاي بلندي دارد، استيونسون 15 ساله در رويا در جزيره‌اي در درياي جنوب كتاب "جزيره گنج" را پيدا مي‌كند،


[1] Sogni di Sogni

[2] Antonio Tabucchi

ادامه نوشته

اندوهیاد 6 ( شعر ی تازه )

 

 اندوهیاد ۶

(برای علی نجفی که اکنون

شاعر دیار سایه هاست)

 

قطار از کنار گورستان گذشت

در نیمه شب تابستانی

در نخستین بارانی

که خاک تو را گل می کرد.

هوا

شراب ریواس بود

آذرخش های بی گاه

در سیاهی بیهوده گم شدند

همچنانکه تو.

 

اکنون آرامش تو

ماران  خون – مست  را

بی قرار

از خواب پرانده ست

در نشئه ی کلماتی که

بربرگهای بی نوا ننشاندی شان

و اکنون

زیر دندان ماران

فریاد می کشند و

بر تو ناسزا می بارند.

 

به احترام دوستان قدیم

برخیز

کلاهت را روی گوشهایت بکش 

هنوز

کشیشان یخی ات در قطب

رغمارغم گرمایش زمین

آب نشده اند

و انجیل یهودا را

نوشته بر پوست خرسها

به زبان برف زمزمه می کنند.

 

برخیر و

سرخوش

پی خوان افیون و تلخابه شو

نمی شود به باغ خیام آمد و

گلوخشک

فقط خیره شد

به سروهای بلند و جام واژگون

نمی شود از غریوهای تو زیر دندان مار

به شادیاخ گریخت و

دل خوش کرد که

 "پیش از من و تو

 لیل و نهاری بوده است ! "

نمی شود

همیشه از گویایی[1]

به خاموشی نشست

و آن را چون یاسای مقدسی

به ایما اندرز داد

بی های و هویی

که از دهان تو برخیزد .

بی آه و ناله ای

تا واعظان یخ را آب کند.   



[1] زگویایی به خاموشی رسیدیم ( عطار)

شمشیرم من ،  شعله ام من

شعری از هاینریش هاینه، شاعر مبارز آلمانی قرن ۱۹  

ترجمه ی علی عبداللهی

سرود

شمشیرم من ،  شعله ام من.

در تاریکی راهتان را  روشن می داشتم و آندم  که آغاز شد نبرد

پیش می تاختم من ، پیشاپیش در ردیف نخست .

گرداگردم ، افتاده بود پیکر غرقه در خون یارانم  ، اما ما پیروز شدیم . ما پیروز شدیم ، اما گرداگردمان افتاده هنوز پیکر یاران مان  .

در شور هلهله ترانه های پیروزی، نوای سوگ مردگان  نیز طنین دارد.اما ما را نه مجال شادمانی است ، نه وقت اندوه و سوگواری . از نو طبلها طنین می افکنند ، پیکار تازه ای در پیش است.-

شمشیرم من . شعله ام من.

 

Heinrich Heine

[Hymnus]

Persisch von Ali Abdollahi 

Ich bin das Schwert, ich bin die Flamme.

Ich habe euch erleuchtet in der Dunkelheit, und als die Schiacht begann, focht ich voran, in der ersten Reihe.

Rand um mich her liegen die Leichen meiner Freunde, aber wir haben gesiegt. Wir haben gesiegt, aber rund umher liegen die Leichen meiner Freunde. In die jauchzenden Triumphgesänge tönen die Choräle der Totenfeier. Wir haben aber weder Zeit zur Freude noch zur Trauer. Aufs neue erklingen die Drommeten, es gilt neuen Kampf -

Ich bin das Schwert, ich bin die Flamme.


 

لطفاً کتابهایم را نخوان !

نيچه و مادرش

سيري در نامه هاي نيچه به مادرش

علي عبداللهي

در ميان فيلسوفان معاصر شايد هيچكس به اندازه‌ي نيچه با مادرش نامه نگاري نكرده است. اين نامه نگاري از آن جهت شگفت است كه بين دونفر كاملاً ناهمفكر تداوم داشته و هيچ مسئله‌اي نتوانسته مانع آن شود. نكته‌ي شگفت‌تر آن است كه نيچه‌ي مردم‌گريز و تنهايي‌طلب ، با وجود جدايي از تك‌تك افراد ، هرگز از مادرش نبريد و تا آخرين لحظات زندگي او را يگانه كسي مي دانست كه در اين جهان ديوانه‌خو داشت . قالب صميمي نامه ، نوعي برداشت دست اول از نويسنده‌را به مخاطب مي دهد. باري ، نيچه غير از نامه نگاري با مادرش ، با پتر گاست ، واگنر ، خواهرش اليزابت ، فرانتس اووربك ، پاول ره ، لوسالومه ،ياكوب بوركهارت و ديگران مكاتبه‌ي مستمر داشت. همه‌ي اين نامه‌ها جز نامه‌هاي اووربك در 5 جلد در لايپزيگ بين سالهاي 1902 تا 1909 منتشر شد. و مكاتبات وي با اووربك در سال 1916 در آمد . نامه ها هركدام به مرور زمان دچار فراز و نشيب و قهر و آشتي نويسندگان و مخاطبانش مي‌شوند و گاه موقتاً قطع مي‌شوند اما همه‌ي اين نامه ها از تجربه‌ي وجودي نيچه برمي‌جهند و سير تكامل انديشه‌ي وي را نشان مي‌دهند. همه‌ي اين نامه ها ، به جز نامه‌هاي نيچه به مادرش ، گاهي از رگه هايي از خشم و وانمودگري پر مي‌شوند ، و گاهي نويسنده در آنها در پي اثبات چيزي به مخاطب است . اما نامه‌هاي نيچه به مادرش ، هيچگاه قطع نمي شود. اين نامه ها از پنج سالگي شروع و تا پايان عمرش ادامه مي‌يابند. نيچه هرچه بود ، زير دست مادر و خواهرش تربيت شد و اين دو شخصيت اش را ، به درست يا نادرست، ساختند. اما در كنار اين مسئله ، بايد به اين هم اشاره كرد كه نيچه از همان سالهاي دانش آموزي دور از خانه مي‌زيست و تنهايي او در همان سالها رقم خورد. تنهايي در سرشت وي ريشه دواند و بعدها به استناد نامه ها ، جزء منش و "رسالت " او شد. اما در منزوي‌ترين لحظاتش نيچه به مادرش پناه مي‌آورد ، و او را از خود نراند. اين مسئله در مورد خواهرش و هيچيك از اطرافيانش صدق نمي كند. شايد فكر كنيد كه با اين اوصاف و با احتساب مهرمادري ، نامه هاي نيچه به مادرش بايستي سرشار از مهرورزي بي دريغ ، ايجابي يا نهايتاً انفعالي باشند، و در نتيجه كم‌تنش و بي فراز و فرود. اما به واقع چنين نيست. نيچه در اين نامه ها فقط تقاضاي " كالباس " " كيك خوشمزه " و لباس نمي كند و صرفاً نمي خواهد مادر عزيزش ، لباس‌هاي كهنه و نشسته‌ي او را بدوزد و بشورد و با پست براي اش بفرستد ، بلكه به روشني به آثارش ، دغدغه‌ها و بيش از همه به" رسالت گرانباري " كه بر دوش دارد و مهمتر از آن لحظه لحظه ي جدال خود با بيماريهاي گوناگون اش مي‌نويسد و در خلال آن به لوسالومه ، زني كه عاشق اش بود ولي سخن‌چيني خواهرش اليزابت و بدجنسي او باعث برهم خوردن رابطه شان شد ، از تضادها و تناقض‌هاي خودش با اليزابت و شوهر فاشيست‌اش مي نويسد و در نهايت ترجيع بند "تنهايي " عظيم اش را واگويه مي كند. نامه هاي نيچه به مادرش ، گزارش زندگي و تفكر پرفراز و نشيب اوست و مي توان  در آن پيشگويي نيچه نسبت به اقبال آيندگان به وي و حتي هشدار دستكاري‌هاي  بعدي‌اي اليزابت در كارهاي‌اش را ديد. نامه هاي نيچه به مادرش به همين قلم مدتی است  در نشر ثالث با نام " لطفا کتابهایم را نخوان! "منتشر شده است . در اينجا پنج نامه‌ي كوتاهتر از وي را مي خوانيد:

ادامه نوشته

شعری از هانس ماگنوس انتسنزیرگر

فرار افكار

 

در گذار ايام مي‌گذرد هنوز

به خوشي مي‌گذرد

و صد البته از مسير خود

 

پيروزي‌هامان

مثل باد از كنارمان مي‌گذرند

 شكست‌هامان حتی

 گذرا بودن‌شان را به ثبوت رسانده اند

 

پيش روندگان خودِ ماييم

لنگ لنگان در پي آيندگان

يا همان عقب افتادگاني

كه شتابناك  از زمانه‌ي خود پيش افتاده‌اند

و حتي پايان جهان

چه بسا  كه فقط امري گذرا باشد.

 

در گذار ايام مي‌ميريم

لميده در صندلي‌هاي راحتي‌مان

آنگاه مي‌بينيم كه چه خواهد شد.

 

ترجمه علی عبداللهی

Loorens unfrisierte Gedanken

نوشته ای به زبان آلمانی

Loorens unfrisierte[1] Gedanken

.10

Als ich hierher kam, schnitt Pedro das Gras vor dem Haus . Da ließ er in der Mitte ,ein paar schöne Blümchen blühend bleiben, mit duftenden Träumen. Nun sind die Blümchen gewachsen und damit jenes Gras auch. Der Feigebaum vor der inneren Tür war damals unreif und jetzt ist er schon reif  und süß. Da lebten viele Leute , die mir fremd waren und wurden im Nu mir zum besten Freunde und dann kamen viele andere und gingen die ältere Tag für Tag  und bekam davon mein Himmel neue Sterne aus verschiedenen Kreisen .Jeder leuchtet mit seinem eigenen Licht.Einer blitzt , einer geht hinter der Wolken , aber man weiss , daß alle schon da blitzen .Einer wird zu einem Meteor, leuchtet feuerig in einen Augenblick.Einer kommt und jener  geht , so kommt es uns vor . Das Leben lebt ,bald lebendig, bald langweilig , und bald sterbensneugirieg.

Neulich hat Pedro das Gras zweitensmal geschnitten , jene  Blümchen leuchten noch da in der Mitte und blühen schadenfreudig und todesbegierig wie immer. Sind sie nicht unsere Zeit , in der ich hier die Kühen beim Weiden ansah , ( wie ernst weideten sie! Wenn ich so ernst übersetzten würde , könnte ich sicher mein Buch fertig machen , von A. bis Z. Dann die Sonne vielleicht eine andere Bedeutung hätte !)Wer träumt wen? Die Kühe uns, oder wir sie ? Oder niemand träumt!

Die Zeit hat viele verschidene Gesichter , 1001 Gesichter in einem riesigen dichen  Buch . Irgendwo  in der Welt , in der das Grüne neue Dimensionen findet , wo es im Nu rot wird , gelb , blau , weiss und schwarz , taucht etwas Namenloses . Im Weisse warte ich mit und neben einer Frau auf einen Sohn , auf eine Zukünft . Wo im Firmament , Hoffnung und Schrecken , Liebe und Haß am Horizont aufgehen , zugleich und widersprüchig.

Ich und die Frau und meine Leute warten auf jenen ungeborenen Tage , auf jene Verheißung , aus einem Land , wo das Leben ein Ungefähr ist , ein Halbleben , ein Scheinleben und plötzlich eine Art Widerstand um  irgendeines Sich-Orientieren .

Das Gras wächst noch , wie Haare von uns , und das Leben lebt weiter . Die Blümchen sind immer noch da , ohne wie und warum , ohne Kein und Aber .

Das Leben lebt mit und ohne Lebenden bald lebendig , bald todesspöttend. Es beharrt  immer da zum Bleiben und zum Sein, nun wir müssen gehen , ohne Aber und Also und Wenn.Als Ungefährs-Da-Seinenden. 

Ali Abdollahi,

 Zürich

am 23 August 2009.



[1] Dieser Begriff entnahm ich von Stanislaw Jerzy Lec.

علی نجفی ،به دیار سایه‌ها شتافت!

علی نجفی ،

دوست شاعر و نویسنده‌ی نیشابوری به دیار سایه‌ها شتافت!

خواندن این خبر به قلم دوست عزیزم مجید نصرآبادی در بامداد سه‌شنبه ساعت چهار چنان ویرانم کرد که نمی‌توانم چیزی بگویم و این اطراف کسی هم نیست که بخواهد از او چیزی بشنود و یارا نمی‌کنم  که بنویسم .

بیرون اتاقک خالی غربت، باران شدیدی می بارد . به شعر و بی‌قراری ابدی‌اش می‌اندیشم که اکنون بی‌درکجاتر از همیشه در فاصله‌ی  منزلگاه خیام بزرگ ، از فراسوی یغمای خشتمال می‌گذرد و به خاموشی گویای عطار والامقام می‌رسد ، می‌رود و بر می گردد. دستش اما هموراه تهی است . پرسه می‌زند در باد ، کنار سپیدارهای مستی خیام و جام واژگون همه‌ی شاعران جهان آرام ندارد .نمی‌خواهد که داشته باشد. با دهانی تلخ و سری گردان و چشمی برهم نهاده .اما علی کنار خاموشی پرهیاهوی سه شاعر خراسانی همشهری‌اش آرام یافته و دیگر شعر نخواهد گفت و دوستانش را دور خود گرد نخواهد آورد یا از خود دور نخواهد کرد.نخواهد رنجاند و نخواهد نواخت.

باری ، در این بامداد بارانی که این کلمات نوشته می‌شوند ، به خود ناسزا می‌گویم ، از خود بدم می‌آید که ماههاست از او دور شده بودم دل و دماغی نبود و حتی دریغ از پیامی و کلامی . و همه چیز مختصر شده بود، فقط  در همان نوشته‌های بی‌روح دنیای مجاز! چنانکه

دوست مغموم نازک‌طبع ، دیگر تاب نیاورد و برای همیشه قهر کرد و رفت.

تا ما همچنان نامردمان را شاد و مردمان را مغموم بنگیرم و او نباشد تا همه را سرکار بگذارد: مفتی و شحنه و پاسبان و شاعران را. شگفت روزگاری است و شگفتتر مردمانی که ماییم!

چاره‌ای ندارم اکنون و نمی‌توانم از هزاران فرسخ دوری نشابور، با او بدرود کنم. سکوتی به خاموشی این اتاقک خاموش می‌افزایم و بعد می‌روم بیرون . بیرون می‌زنم  و در باران درون و بیرون سیگاری می‌گیرانم.

 

ــــــــــــــــــــــــ

تسلیتم نثار دختر عزیزش آیدا و همه‌ی خویشان و دوستان‌اش باد!   

ندانستن كه كجا

ندانستن كه كجا 
 شعری زبانی از اویگن گومرینگر / شاعر معاصر سویسی
ندانستن[1] كه كجا 
ندانستن كه چه 
ندانستن كه چرا 
ندانستن كه چگونه 
 
ندانستن كه چگونه كه كجا كه چه 
ندانستن كه چگونه كه كجا كه چرا 
ندانستن كه چگونه كه چرا كه چه 
 
ندانستن كه كجا كه چه كه چرا كه چگونه 
ندانستن كه كجا كه چرا كه چگونه كه چه 
ندانستن كه كجا كه چگونه كه چه كه چرا
 
ندانستن كه چه كه كجا كه چرا كه چگونه 
ندانستن كه چه كه چرا كه چگونه كه كجا 
ندانستن كه چه كه چگونه كه كجا كه چرا
 
ندانستن كه چگونه كه كجا كه چه كه چرا 
ندانستن كه چگونه كه چه كه چرا كه كجا 
ندانستن كه چگونه كه چرا كه كجا كه چه 
 
ندانستن 
ندانستن 
ندانستن 
ندنستن 
 

ترجمه علی عبداللهی

Eugen Gomringer 

nicht wissen wo

 
nicht wissen wo
nicht wissen was
nicht wissen warum
nicht wissen wie
 
nicht wissen wie wo was
nicht wissen wie wo warum
nicht wissen wie warum was
 
nicht wissen wo was warum wie
nicht wissen wo warum wie was 
nicht wissen wo wie was warum
 
nicht wissen was wo warum wie
nicht wissen was warum wie wo 
nicht wissen was wie wo warum
 
nicht wissen wie wo was warum 
nicht wissen wie was warum wo
nicht wissen wie warum wo was
 
nicht wissen 
nicht wissen 
nicht wissen 
nicht wissen 


 



[1] - به جاي «نداشتن» در كل شعر مي‌ِشود «نداني» كه... را هم آورد. م

چاپ چند شعر از فرهاد احمدخان ، شاعر جوان ایرانی آلمانی‌گو!

چاپ چند شعر از فرهاد احمدخان ، شاعر جوان ایرانی آلمانی‌گو!  

اخیراً در مجموعه‌ی" شعر و نثر روزگار ما" ، دوره‌ی‌تازه ، جلد نهم ،( در انتشارات کارین فیشر که در بردارنده‌ی آثاری از ۶۲ شاعر و نویسنده‌ی معاصر آلمانی زبان است و در ۵۳۷ صفحه در شهر آخن آلمان منتشر شده ، چهار شعر از فرهاد احمد خان ، شاعر آلمانی گوی ایرانی تبارآمده است که اتفاقاً به ترتیب حروف الفبایی نام پدیدآورنده‌گان آمده ، و شعرهای این شاعر ،در سرآغاز این مجموعه‌ی مفصل دیده می‌شود.ترجمه‌ی فارسی این چهار سروده را در اینجا می آورم :   

سنجاقک ها

همچون سنجاقک‌ها

 ناگاه به عقب می‌پری

و آنگاه

لختی در هوا می‌مانی.

 

همچون سنجاقک‌ها

آبها قلمرو تو است.

ولی طعمه‌ات را پروازکنان

از فراسوی آبها می‌گیری.

 

همچون سنجاقک‌ها

شتابناک از دایره‌های زمان می‌گذری

بی‌وزن ، بی سوی زمین سرازیر می‌شوی

و در میانه‌ی راه

 به سوی آسمان قیقاج می‌زنی.

 

ولی افسوس !

عنکبوت با تارمرگزای‌اش

در کمین بال‌های رخشان تو نشسته‌است.

 

قطار خیابانی 

در قطار خیابانی

واژه‌ها نه از دهان

که از چشمها، بیرون می‌زنند.

 

چشم‌ها به تیله‌های سبز و آبی می‌مانند

کنار گوی‌های شیشه‌ای قهوه‌ای‌رنگ و سیاه

کدر و خاک گرفته.

 

هریک نگاهش را از دیگری می‌دزدد

همچون آدمکشان هراسان از دستگیرشدن .

 

در قطارهای خیابانی

تنها سکوت می‌ماند،

و همه ، چشم انتظار ایستگاه گریز.

گویی  قطار به سوی مرگ می‌راند.

 

پرتاب

 همه جا خودم را کشان ‌شان باخود برده‌ام.

تا مرگ،

تا خدا،

تا ته عشق.

و اکنون از فراز قله‌های تنهایی

خودم را به سوی تو

پر

تا

ب

می‌

کنم.

 یک شعر و توضیح در باره ی شعرها و کتابشناسی اثر را در ادامه بخوانید:

ادامه نوشته

اسکندر نامه نظامی به روایت علی عبداللهی

مصاحبه با خبرگزرای کتاب ایران در باره ی اسکندر نامه ی نظامی را در اینجا بخوانید:

http://www.ibna.ir/vdcjhvex.uqeivzsffu.html

کاملتر و مصاحبه ی بدون حذف را در اینجا بخوانید:

http://tadaneh.blogspot.com/

در مورد آثار و کتابهای دیگرم به صورت مفصلتر باز هم در تادانه در این پستها بخوانید:

http://tadaneh.blogspot.com/search/label/Ali-abdollahi

گرد سم خران شما نيز بگذرد

روزهاست در این احوال این شعر زیبا و خشمناک و حکیمانه ی شاعر فرزانه ی گوشه گیر جناب سیف فرقانی را با خود زمزمه می کنم . گمان دارم اگر قدرت طلبان و آدمخواران ریز و درشت عالم ، همین شعر را به دقت و تامل خوانده باشند ، نمی توانند بر اسب غرور بتازند ، دیگران را له کنند و مغزشان را بخورند ، مثل سلطان زنگیان در " اسکندر نامه ی نظامی " یا " ضحاک ماردوش " یا اژدهایان خرد و کلان دیگر. شعر را به یاد سیف عزیز، شاعر به گمانم اهل تبریز، به طور کامل اینجا می آورم شاید دیدند و خواندند !

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد                هم رونق زمـــــان شما نیز بگذرد
وین بومِ مِحنَت ازپی آن تا کند خراب                
بر دولــــت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگــــــــــهان                  
 بر بــــاغ وبوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیرخاص وعام               
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای سـتـــم دراز             
این تیـــــــزی سنان شما نیزبگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد              
بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد
در مملکت چوغُرّشِ شیران گذشت و رفت        
این عوعوِ سـگان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست     
گَرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت        
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت            
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن              
تاثیر اختـــــــران شما نیزبگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید 
        نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد   

 بیش از دو روز بود ازآن دگرکسان                  بعد از دو روز ازآن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم                  
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی                      
 این گُل، زگُلسِتان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه مال وجاه       
این آب نا رَوانِ شما نیز بگذرد
ای تو رَمِه سپُرده به چوپان گُرگ طبع          
این گُرگی ِشبان ِشما نیز بگذرد
پیل فَنا که شاه بَقا مات حُکم ِاوست                
هم بر پیادگانِ شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف      
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

سیف فرقانی

اسکندرنامه ی نظامی به روایت علی عبداللهی  

این روزها سرگرم حروفچینی بازنویسی داستانی و منثور مجموعه ی " اسکندرنامه " ی نظامی  هستم. در این بازنویسی و بازآفرینی کوشیده ام میراث روایی و داستانی این اثر منظوم را به خوانندگان ارائه نمایم .   اسکندنامه  در قالب مجموعه ی فعلاْ سی جلدی " یکی بود یکی نبود " به سرپرستی  " یوسف علیخانی " در انتشارات پارسه منتشر خواهد شد.میراث داستانی و قصوی  سی جلد از مهمترین کتابهای کلاسیک و کهن ادب فارسی به روایت سی نویسنده و پژوهشگر مطرح معاصر حتماْ خواندنی خواهد بود.

شرح خبر را از زبان دبیر مجموعه در مطبوعات بخوانید :

 

مجموعه‌ي «يكي بود، يكي نبود»
 
قصه‌هاي 30 متن کهن فارسي به قلم 30 نويسنده‌ي معاصر با ‌عنوان «يكي بود، يكي نبود» با‌زآفريني شدند.

يوسف‌ عليخاني - دبير مجموعه‌ي «يكي بود، يكي نبود» - در ‌اين‌باره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: سي متن ادبيات كهن فارسي به قلم 30 نويسنده‌ي معاصر بستري براي باز‌خواني قصه‌هاي ديروز به زبان امروز شده است.

اين نويسنده تصريح كرد: انتظار مي‌رفت كه اين مجموعه براي نمايشگاه بيست‌ودوم كتاب تهران برسد كه به دليل گستردگي كار و توجه نويسندگان در ارائه‌ي كاري مطلوب عملا محقق نشد و به تعبيري، «يكي بود، يكي نبود» به نمايشگاه بيست‌ودوم كتاب تهران نرسيد.

او تصريح كرد: قصه‌هاي اين مجموعه از دل كتاب‌هاي «تاريخ بيهقي»، «قصص الانبياء»ابواسحاق نيشابوري، «مثنوي معنوي» و «فيه ما فيه» مولوي، «تذکرة الاولياء»، «الهي‌نامه»، «منطق‌الطير» و «اسرارنامه»ي عطار نيشابوري، «ويس و رامين» فخرالدين اسعد گرگاني، «شاهنامه»ي فردوسي، «خسرو و شيرين»، «ليلي و مجنون»، «هفت پيکر»، «مخزن الاسرار» و «اسکندرنامه»ي نظامي گنجوي، «بوستان» و «گلستان» سعدي، «حديقة الحقيقه» سنايي و همچنين «کليله و دمنه»، «مرزبان‌نامه»، «قابوس‌نامه»، «جوامع‌الحکايات»، «هشت بهشت»، «سمک عيار»، «تفسير طبري»، «فرج بعد از شدت»، «آفرينش و تاريخ»، «كيمياي سعادت»، «قصه‌هاي شيخ اشراق» و حكايت‌هاي «ديوان پروين اعتصامي» به زباني امروزي بيرون آمده است.

نويسنده‌ي بخش قصه‌هاي «تذكرة ‌اولياء‌» اين مجموعه‌ي 30‌جلدي از ابوتراب خسروي، ناهيد طباطبايي، فريبا وفي، محبوبه ميرقديري، امين فقيري، محمدعلي آزاديخواه، سيامک گلشيري، حميدرضا نجفي، علي عبداللهي، محمد حسيني، فريدون حيدري ملک‌ميان، بهنام ناصح، سيدمحسن بني‌فاطمه، مريم حسينيان، محسن فرجي، ايرنا محي‌الدين بناب، محسن حکيم‌معاني، محمدرضا گودرزي، محمد ولي‌زاده، محمد مطلق، مهدي مرعشي، مرتضي کربلايي‌لو، بهناز عليپور گسکري، حسن لطفي، عليرضا روشن، آذردخت بهرامي و طلا نژادحسن به عنوان نويسندگان اين مجموعه‌ي 30جلدي ياد كرد.

عليخاني گفت: كار تأليف و باز‌آفريني اين آثار به انجام رسيده و مجموعه اكنون در مرحله‌ي تصويرسازي است كه كار تصوي‌سازي آن را گروه تصويرسازان به سرپرستي علي بخشي به عهده‌ دارند و انتظار مي‌رود طي چند ماه آينده روانه‌ي بازار کتاب شود.

او در توضيحي درباره‌ي چگونگي شكل‌گيري كار ياد‌آور شد: شرکت مطالعات و نشر کتاب پارسه درصدد برآمد براي زنده کردن متون کهن فارسي از زاويه‌اي متفاوت‌تر از طرح‌هاي مشابه که طي سال‌هاي گذشته به وسيله‌ي ناشران مختلف انجام گرفته است، به اين متون نزديک شود.

نويسنده‌ي «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» افزود: ناشر با بنده تماس گرفت و از من خواست تا دبيري كار را به عهده بگيرم. اين مجموعه در آغاز قرار بود با عنوان «مجموعه‌ي بازآفريني قصه‌هاي متون کهن فارسي» تدوين و عرضه شود كه سرانجام به «يكي بود، يكي نبود» تغيير نام داد.

او متذكر شد: پس از تبادل نظر با دوستان در انتشارات کتاب پارسه به اين نتيجه رسيديم كه راويان معاصر ضمن وفاداري به متون کهن، به خلق اکنوني از آن متون و بازآفريني دوباره و امروزي و معاصر از قصه‌ها دست يابند.

به اعتقاد اين نويسنده، متون کهن فارسي پر از قصه‌هاي خواندني هستند که به دليل قرار گرفتن در هاله‌اي از وعظ، نصيحت و لغات دشوار گم شده‌اند.

نويسنده‌ي ‌«اژدها‌كشان» بازآفريني آن‌ قصه‌ها به زبان امروزي را به نوعي احيا كردن دوباره‌ي آن‌ها دانست و افزود: گويي قصه‌ها را از ميان متون کهن دوباره زنده کرده‌ايم.