اندوهیاد 6 ( شعر ی تازه )
اندوهیاد ۶
(برای علی نجفی که اکنون
شاعر دیار سایه هاست)
قطار از کنار گورستان گذشت
در نیمه شب تابستانی
در نخستین بارانی
که خاک تو را گل می کرد.
هوا
شراب ریواس بود
آذرخش های بی گاه
در سیاهی بیهوده گم شدند
همچنانکه تو.
اکنون آرامش تو
ماران خون – مست را
بی قرار
از خواب پرانده ست
در نشئه ی کلماتی که
بربرگهای بی نوا ننشاندی شان
و اکنون
زیر دندان ماران
فریاد می کشند و
بر تو ناسزا می بارند.
به احترام دوستان قدیم
برخیز
کلاهت را روی گوشهایت بکش
هنوز
کشیشان یخی ات در قطب
رغمارغم گرمایش زمین
آب نشده اند
و انجیل یهودا را
نوشته بر پوست خرسها
به زبان برف زمزمه می کنند.
برخیر و
سرخوش
پی خوان افیون و تلخابه شو
نمی شود به باغ خیام آمد و
گلوخشک
فقط خیره شد
به سروهای بلند و جام واژگون
نمی شود از غریوهای تو زیر دندان مار
به شادیاخ گریخت و
دل خوش کرد که
"پیش از من و تو
لیل و نهاری بوده است ! "
نمی شود
همیشه از گویایی[1]
به خاموشی نشست
و آن را چون یاسای مقدسی
به ایما اندرز داد
بی های و هویی
که از دهان تو برخیزد .
بی آه و ناله ای
تا واعظان یخ را آب کند.