کم گو و آرام

(دو دیدار)

یادداشتی برای بیژن الهی

بیژن الهی هم رفت. چه بسا خودش دوست داشت بگویم "کوچید". آثار او را پیشتر خوانده بودم ، ولی همین چندی پیش از نزدیک دیدمش! به لطف محمدرضا پورجعفری ، در خانه ی جلیل شاه چشمه. مهدی غبرایی ، علیرضا آبیز ، مانی پارسا ، روح الله نورمحمدی ، و مجتبا عبدالله نژاد هم بودند آنجا. آن شب ، هیچکدام ذره ای فکر نمی کردیم که الهی رفتنی است ، یعنی سرزنده تر و سرپاتر از آن بود که بخواهد چنین فکری به ذهن مان برسد. چند روز بعد، به مناسبتی دوباره جایی دیگر، اتفاقی دیدمش و این واپسین دیدار بود. افسوس که در آن نیمه شب نمی دانستم این را. در دیدار نخست، بسیار حرف زدیم. از ادبیات و ترجمه و موسیقی و... از ترجمه های بیژن الهی و سلیقه ی گزین اش در نوشتن. از هانری میشو ، پروست و حلاج اش و ازاشراقهای آرتور رمبواش گفتیم .می گویم ، حلاج اش و رمبوی اش و مرادم دریافت خاص او و برخورد یگانه ی او با هرکدام از اینهاست. و گرنه اینها شاعران و نویسندگان همه هستند.

او در پاسخ اظهارارادتها فقط محجوبانه سپاس می گفت و ذره ای هم از آن ذوق زده نمی شد. کم گو بود و بیشتر گوش سپار. شنیده بودم که رفت و آمد چندانی با کسی ندارد و دریافتم سالها انزوا او را به حکمت سکوت رسانده است. یکی از ما از ترجمه ی پاره ای از پروست به قلم او گفت و این که آن را نمی پسندد به اندازه ی کارهای دیگرش. چیزی نگفت و باز گفتیم که اگر قرار باشد تمام کتاب پروست با این شیوه درآید ، کندخوان می شود و چغر.و درنهایت به این جا رسیدیم که برگردانهای شعری وی از نثرهای اش بهتر است. بحث کمی جدلی شد و تنها حرفی که از او یادم مانده این بود که گفت می خواسته در آن کار و همه ی کارهای اش "شاًن اثر" در زبان اصلی را به زبان فارسی احیاء کند و تاًکید کرد که در همه ی کارهای اش در پی همین بوده است. البته مرادش ، بازآفرینی سبک ، لحن ، موسیقی و در یک کلام جایگاه اثر در زبان فارسی بود که کاری به مراتب دشوارتر از برگردان خشک و خالی و دانشگاهی است. این حرفها البته نقل به مضمون است. همین دریافت بیژن الهی نشان از تیزهوشی و وسواس بی اندازه ی او در کار نوشتن است. الهی کم کار بود و گزیده نویس و این منش نیز رابطه ی تنگاتنگی با آن تلقی از ترجمه و نوشتن دارد بی گمان. چه بسا چنین رویه ای را بسیاری نپسندند و برآیند آنچه از نظر وی "شاًن اثر" است در فارسی ، همیشه به دل همگان ننشیند ، اما هرچه بود و هست ، بیژن الهی به تحقق ظرفیتهایی نهفته در زبان فارسی می اندیشید که از نظر بسیاری دور مانده بود. او بسی ازاین نهفته ها و نکته های زبانی را در آثار خود کشف کرده بود و در پی کشف بسیاری دیگر بود که شوربختانه مجال اش را نیافت.

در دیدار دوم ، کمی از ترجمه ی جدیدم از " آمریکا"ی کافکا برای اش گفتم و خصلتهای سبکی خاص آن و اهمیت اش در میان آثار نویسنده. گفت آن را به دقت خوانده و حتی با یکی از دوستان اش سالها پیش ، پیش از انقلاب گویا ، به فارسی در آورده ولی اکنون دستنوشته اش از میان رفته. نکته ی تاًمل برانگیز حرفهای اش این بود که "آمریکا " را شاهکار کافکا می دانست نه آثار دیگرش را. دلایل بسیاری برای باورش داشت و همه شان حول و حوش خاص بودن این اثر ، فضای آن و فراخی نظرگاه کافکا در آن اثر می گشت.

باری ، بیژن الهی در هر دو دیدار ، کم گو و آرام بود و به گواه آثارش کم نویس و گزیده نویس. در همین دو دیدار شبانه ، او را فردی فرهیخته یافتم ، فرهیخته نه به معنای کسی که سرشار باشد از اطلاعات معقول و منقول ، یا بسیاری خوانده ها و نوشته ها. گونه ای فرهیختگی به معنای راستین کلمه که مترادف فرزانگی و حکمت است در مفهوم شرقی عبارت که در جایی همسایه ی دیوار به دیوار عرفان و ژرفنگری کاهنانه نیز هست. بی آنکه بخواهم دراین توصیف ، بر منش و روش کم نویسان وکاهلان عرصه ی نوشتن صحه بگذارم و او را در صف آنان جای دهم که  که با گریختن به عافیت سقراط-منشی شان کاری نمی کنند تا خود را فیلسوفان و شاعران شفاهی بنامند که افق پس فردا از آن آنها خواهد بود. (چون این حضرات ، همیشه سقراط را از ژرفای سده ها احضار می کنند که ببینید! او هم چیزی ننوشت!)

چه بسا خودم همه ی کارهای بیژن الهی را دوست نداشته باشم و دوستتر داشته باشم که از او کارهای بیشتری در می آمد و در همان دیدارها هم گفتم بهتر است کارهای اش بازچاپ شود ، ولی هر چه باشد ، بیژن الهی به هر روی، نگاه و زبان ویژه ای داشت و از بس – بسیاران در مرغزار تنک بوته ی فرهنگ معاصرمان نبود. او آوای خودش را داشت و با زبان ، رفتاری سختگیرانه و همزمان عشق ورزانه داشت و با آنکه کم گفت و سرود ، ولی خوش سرود و نوشت.

هرچه باشد این دو دیدار انگاره ی مرا از او دگرگون کرد. انگاره ای به خطا دریافته از طنین یکه ی آثارش.اینکه می پنداشتم کسی که چنین می نویسد ، بی گمان "من" سنگین و برنتافتنی یی دارد که بسیاری را از خود می رماند! ولی از همان آغاز این انگاره از ذهنم رخت بربست. زیرا او هیچ ادعایی نداشت و به قول معروف ، عارف تر از آن بود که بخواهد " من" سنگین خودش را ، چماقوار، بر فرق مخاطب بکوبد. او فرهیخته ای ساده و بی پیرایه و دیرآشنا بود و با اینکه از کوچ اش اندوهگینم ، از این بابت خوشنودم که پیش از رفتن همیشگی اش ، دانستم چگونه مردی است.

  علی عبداللهی 

۱۳ آذر ۸۹

این متن عینا به همین صورت در روزنامه فرهیختگان روز چهارشنبه پیش چاپ شده است.