مگو که مادر نخستینم
پریزاد ازل
و دلبر بی‌بدیل شاعران.
از بس در من گریسته‌اند
شوری سودا شده‌ام
و گورگاه حسرت‌ها.
روزی دست می‌رسانم
به سرانگشت درخت‌ها
یا به کناره‌ی ماه می‌کشانم پا
چنین گفت دریا!

ایستادگان


ایستاده‌گان و غنوده‌گان
هردو سرود می‌خوانند
غنوده‌گان اما می‌دانند
که سرودشان ابدی‌تر است
زیرا که ایستادگان نیز
عاقبت
به پی‌خوانی‌شان می‌آیند.

پاییز نشابور


پاییز چنان کششی دارد
که می‌کشاندم به نشابور
از هرکجا و در هر کجا.
آن وقت‌ها
من و تو
دو ایستاده بودیم
و خیام، غنوده
- تنه‌ای واژگون –
که در میانه قهقهه می‌زد.
اکنون
من ایستاده‌ام در میانه
و تو و خیام
بر من قهقهه می‌زنید.