روياي فدريكو گارسيا لوركا، شاعر و ضدفاشيست
،گويا ميكوشد در رويا تصاوير هراسناك سالهاي آخرش را با قلممو بزدايد و... روياها در عين وفاداري به زندگي و انديشههاي رويا بين، به گونهاي غير مستقيم ما را با وي آشنا ميكند تا آنجا كه ميتوانيم با رويابين و نويسنده همآوا شويم و همذات پنداري كنيم. اطلاعات زندگي نامه اي رويابينان به گونه اي ماهرانه در دل رويا تعبه شده است . رويايي كه مي خوانيد ، از فدريكو گارسيا لوركا ميگويد ، از شاعر معاصر اسپانيايي كه به طرز مرموزي به دست فاشيستها كشته شد .مرگ او هنوز هم در هاله اي از ابهام قرار دارد . خوشبختانه او در ايران چهره اي است كاملاً شناخته شده و آثارش به قلم مترجمان مختلف در دسترس ماست.کل کتاب از زبان ایتالیایی و آلمانی به قلم دکتر علیرضا زارعی و نگارنده ترجمه شده و به زودی منتشر می شود.
روياي فدريكو گارسيا لوركا، شاعر و ضدفاشيست ع. ع.
شبي از شبهاي ماه آگوست سال 1936 فدريكو گارسيا لوركاي شاعر و ضدفاشيست در خانهاش در گرانادا رويايي ديد. خواب ديد بر صحنه ی تئاتر سياري حضور داشت، ترانههاي كوليان را مينواخت و همزمان خودش با پيانو ترانههايش را همراهي ميكرد. هرچند فراك پوشيده بود،اما يك كلاه لبه پهن مازانتيني[1] سرش بود. در بين تماشاگران چند پيرزن سياه پوش ديده ميشدند كه شال روي دوش انداخته بودند ، شش دانگ حواسشان به او بود و با شيفتگي به او گوش ميدادند. صدايي از درون تالار از او ترانهاي درخواست كرد و فدريكو گارسيا لوركا بنا كرد به نواختناش. ترانهاي بود درباب دوئلها و نارنجستانها، و عشق و مرگ.
همين كه ترانه به پايان رسيد فدريكو گارسيا لوركا برخاست و از تماشاگران خداحافظي كرد. پرده افتاد .تازه در آن لحظه بود كه لوركا دريافت پشت پيانو هيچ دكور و پسزمينهاي وجود نداشت، بلكه صحنه پشت به چشم انداز خالي از آدم باز ميشد. شب بود و ماه ميتابيد. فدريكو گارسيا لوركا از ميان شكاف پرده چشم تيز كرد و ديد كه صحنه تئاتر به گونهاي جادويي خالي است. در سالن تنابندهاي نبود و چراغها هم خاموش شدند.در اين لحظه صداي زوزهاي به گوشش خورد، و پشت سرش سروكله سگ سياه كوچولويي پيدا شد، كه به نظر ميآمد منتظرش بود. فدريكو گارسيا لوركا احساس كرد چارهاي ندارد جز اينكه دنبالش برود و به سمت سگ رفت. سگ انگار با پيروي از علامت از پيش توافق شدهاي به حركت درآمد و به لوركا راه را نشان داد. فدريكو گارسيا لوركا پرسيد:مراداري كجا ميبري سگ سياه كوچولو؟ سگ زوزهي رقت انگيزي سرداد و فدريكو گارسيا لوركا ترسيد، سربرگرداند و به عقب نگاه كرد و ديد ديوارهاي صحنه ی تئاتر كه پيشتر از تابلو نقاشي و چوب بود، ناگهان ناپديد شده بودند. درآن لحظه از دكورها و صحنه ی اوليه فقط صحنهاي خالي مانده بود در زير نور ماه ، در حالي كه پيانو خودبهخود، انگار با تماس انگشتاني ناپيدا، همچمنان آهنگي قديمي را مينواخت.چشم انداز را حصاري به دوقسمت تقسيم كرده بود: حصار سفيد بلند بيهوده ای، كه آن طرفش دوباره فضاي باز قرار داشت. سگ ايستاد و دوباره زوزه كشيد، فدريكو گارسيا لوركا هم برجاي خود ايستاد . سپس سربازاني پشت حصار پيدايشان شد كه خندان دور او حلقه زدند. آنها اونيفورمهاي قهوهاي رنگ تن شان بود و يك سهشاخ روي سرشان. در يك دست شان تفنگ و در دست ديگرشان بطري شرابي بود. سركردهشان كوتولهاي مهيب بود با سري پراز قر و پستي بلندي . كوتوله گفت، توخائني و ما جلاد تو هستيم. فدريكو گارسيا لوركا، درحالي كه سربازان او را محكم گرفته بودند، توي صورت كوتوله تف انداخت. كوتوله خنده بيادبانهاي سرداد و رو به سربازان با فرياد بلندي گفت: پاجامهاش را دربياوريد.او گفت[2]،تو زني و زنان نبايد پاجامه تنشان باشد، آنها بايد تمام روز توي خانه بمانند و سرشان را با شال بپوشانند. با اشاره ي كوتوله سربازان دستهاي لوركا را بستند، پاجامهاش را درآوردند و سرش را با شالي پوشاندند.
كوتوله گفت، زن كريه ، چي توي كلهات بود كه خودت را به شكل مردها درآوردي، حالا زمانش رسيده تا به درگاه مريم باكره دعا كني . فدريكو گارسيا لوركا توي صورتش تف انداخت و كوتوله خندان تفها را از صورتش پاك كرد. سپس تپانچهاش را از جيب درآورد و روبروي دهان لوركا گرفت. از دورو اطراف صداي آهنگ پيانو ميآمد. سگ زوزه كشيد.
فدريكو گارسيا لوركا صداي انفجاري شنيد و از ترس از تختخوابش پريد. درخانهاش در گرانادا را با قنداق تفنگ ميكوبيدند.