لطفاً کتابهایم را نخوان !
مادر عزيز!
مطمئنام تعجب خواهي كرد از اينكه دوباره دارم برايت نامه مينويسم. امروز بعد از اينكه نامهي قبلي ام را به پست دادم ، بلافصله نامهي قشنگ تورسيد. از رسيدن آن خيلي خوشحالم و ممنون از تو. به عمه سلام زياد برسان و بگو اگرجور شد يكشنبه بعد ميآيم. ازمن خواستهاي فهرست چيزهايي كه لازم دارم برايت بفرستم. همهي كم و كسريها را در اين نامه مينويسم:
عينك. قيچي . جوهر. تخته آشپزخانه .دفتر . چكمه . كفش خانه. سنجاق ته گرد. پودر شكلات . كتري . دفتر اوكتاو ( قظع بزرگ ) . (قس. نامهي 1و2)
فقط در صورت امكان يك پيانو از هنلن اجاره كن ، چون خيلي مشتاقم دوباره پيانو بزنم. بعد هم ساعت مچي و كفش خانهام را برايم بفرست. – تا حالا كه به من خوش گذشته . فكر ميكردم پفورتا جايي بسيار سختتر از اين باشد.با اين همه راحتي نامبورگ با اينجا قابل مقايسه نيست. كلاسهاي اينجا هم خيلي سختگيرانه تر از آنجاست.اما من هر وقت دلم بخواهد از خواب برميخيزم و چون هميشه ساعت پنج صبح بيدار ميشوم همان موقع هم برايت نامه مينويسم. غير از اين وقت نميكنم. دوباره بيشتر از اين برايت خواهم نوشت. فعلا فقط اين خرت وپرتها را برايام بفرست . با سلامهاي صميمانه به همه ي كساني كه به يادم هستند.
فريتس تو
دانش آموز شبانه روزي
2. (ركوآر ، 2 ژوئن 1881)
عزيزان من ، چند هفته بعد كتابم[1] به دستتان مي رسد و از بيرون نظري دوستانه به آن بياندازيد: به نظر ميرسد نام نه چندان زيباي مان را ناميرا خواهد كرد! اما عاجزانه و صميمانه از شما خواهش ميكنم آن را نخوانيد! و به احدي هم امانت ندهيد. سر اين حرفم ميمانيد؟ (...)
با مهر
ف.
3. ونيز 14 ژوئن 1884
مادر عزيز من ،
اينجا روزها به سرعت برق مي گذرند و چون سه ماه آتي را گذاشتهام براي تجديدنظر در پيچيده ترين و سنجيده ترين امور (مسائل معرفت نظري) ، از تو پوزش مي خواهم ، گر در گرماگرم اين روزها با سكوتي تمام عيار غرق تاًمل شوم ودلم نخواهد يك صفحه نامه هم برايت بنويسم.
براي اين كه حالت را از اين بابت مكدر نكرده باشم ، همين حالا چند خطي به خواهرم نوشتم.
حالا خودتان ببينيد با اين اوصاف، لحظهاي مي توانيد با من سركنيد!
4. نيزا ، 30 ژانويه ي 1888
مادر عزيزم ، فكر مي كنم امروز دوباره دارد هوا روشنتر و بهتر ميشود. ديروز، اگر درست خاطرم باشد ، نامه اي غمگين براي تبريك تولدت نوشتم. نيمه جان بودم و خسته از همه جور درد و رنج. آسمان را هم ابرهاي ضخيم برفي رنگ پوشانده بود. فكرميكنم اگر زمستانها در شمال زندگي مي كردم ، هميشه همچين احساسي ميداشتم: چون آدم كله گندهي( حيوان عظيم! ) افسرده حال و سودايي يي هستم ،پس بيشتر از ديگران هم به پرتو خورشيد ، از هر نوعش نياز دارم . با پوزش!
مخلوق پير تو .
5.سيلس ماريا ، يكي از آخرين روزها( 14 سپتامبر 1888)
(...) خلاصه بگويم: مادر خوبم ، ما نبايد بي حوصله شويم. راستش فكر مي كنم ،هردومان در حال حاضر ناخوش باشيم ودرست به همين خاطر ، داريم همه چيز را زياده از حد سخت ميگيريم. (...) مخلوق پيرت در آغوشت مي گيرد. (...) .
پايان.