رجوليت مفرغين تمدن/ طنز

 

کشته مرده ي آدم هایی هستم

که با کله شان راه می روند

و به ریش هرچه پاهای ماهیچه ای

و غیر ماهیچه ای ظریف وناظريف

و سفيد وناسفيد  می خندند.

و بی کله از خانه بیرون نمی روند و

 پشت تریبون ها سبز نمی شوند.

حتی اگر کله پاچه ي خر خورده باشند

اگر هم شدند ،  كلمات را

دو سه باری دور دهن  می چرخانند

بعد بیرون می فرستند.

 

زیبایی آفریقایی را دوست دارم

بخصوص اگر با درخشش مسین مایایی

و فیروزه آزتکی قرین باشد

واستواري ازلی ران ها

مار تن وار را بر خود ببرد.

 

حتی الفیه - شلفیه نمایی های قرن

با رجولیت مفرغین و ماهیچه ای تمدن

- که قائم الیل و النهار است-

 

 

اسب ها را دوست دارم

نه مثل سهراب سپهری

نه مثل فریدریش نیچه.

درازگوش  را خیلی دوست دارم

نه مثل ملانصرالدین

و مؤلف ارجمند « خرنامه».

 

حیوان اولی وقتی به بی کرانی صحرا

می نگرد

و دومی وقتی مغرورانه آب می خورد

حقیقتاً تماشایی ست!

 

همه را دوست دارم

اما نه مثل همه ي شما.

مرا از دنده ي هفتم آدم که چه عرض كنم،

از نطفه ي
 «خرد ابزاری» و

« عقل محض» ِهیج ایزدی نساخته اند

من ترديد- زاده‌ي نگره ای  فرا مریخی ام!

 آذر 85 تهران