پرندهاي كه آشيانهي خودش را به گند ميكشد!
توماس مان ، روبرت موزيل و تاحدي هرمان بروخ است و در معاصران نزديك تر به دوران خودش ، از نظر مضموني و نگاه ، به واقعگرايي و گرايش به مسائل روزمرهي هاينريش بل ، با نگاه به چپ در زمانهي خودش اقبال نشان داد ، گواينكه خود او نيز يكدست آلماني نيست و ازنظر تباري - اقليمي آميزهاي است از انسان لهستاني – آلماني ، زادهي سرحدات و حول و حوش سنگچينهاي مرزي ، - شهر دانسيك يا گدانسك كه بين آلمان و لهستان ، مدام دست به دست شده و بهانهي جنگ دوم جهاني هم بوده – در کنار سنگچین های مرزی كه به تعبير نيچه ، هوا همواره اخلاقيتر است و به تعبير پست مدرنهاي اين اواخر، - اگر اشتباه نكنم – التقاطيتر و هويتزدوده تر! از طرف مادرش خون اسلاوها هم در رگهايش ميجوشد. كسي چه ميداند، شايد براي همين هم اهل افراط و تفريط باشد!
نويسندهي اروپايي يي چنين گوناگون كه اروپا را زير پا گذاشته ، ناگهان سر وکله اش در كلكتهي هند و در صنعاي يمن پیدا می شود و چند سالي آنجا زندگي می كند و هرجا که باشد هيچوقت هم از سرك كشيدن به واديهاي گوناگون ممنوع و غيرممنوع دست نمی كشد ؛ در زمينهي حرفهاي ، - به گواه فيلمي كه از زندگياش ساخته شده - حتي طرح جلد و داخل كتابهاياش هم كار خود اوست و شخصاً نمونههاي اوليهي پيش از چاپ كتابهاياش را خودش پاي چاپ با وسواس تمام ميبيند وتا خودش شخصاً تاييدش نكند ، به بازار نميفرستد ؛ چنين نويسندهاي حتماً كنجكاويبرانگيز است و خواندني .
باري ، گونتر گراس ، خالق رمانهاي سترگ يا سه گانه ي دانتسيكي:" طبل حلبي " ، " موش و گربه " و " سالهاي سگي " از همان اولين آثارش آب در خوابگه مورچهگان ريخت وخودش هم به تعبیر نیما در رباعی معروفش :با شعرم خلق را به هم برآمیخته ام / خوب وبدشان به هم در آمیخته ام / خود بنشسته گوشه ای تماشا را / کآب در خوابگه مورچه گان ریخته ام . اما خود به تماشا ننشست و نشان داد كه اهل محافظه كاري ، سازش و سكوت از هيچ نوعش نيست. هر كتابش بياستثنا باعث جبههگيري راستها ، چپها ، محافظه كاران ، و ملي گراها به دفاع از او يا مخالفت با او شد. حتي منتقدي چون رايش رانيسكي كه زماني از طرفداران او بود ، هم ساكت ننشست و زبان به انتقاد از او گشود، در حالي كه خود او پیشتر در جايي وي را به خاطر پرداختن به مسائل ملي روز ستوده بود.
از آنجا كه مصالح كار گراس واقعيت ها و رويدادهاي روزمرهي سياسي اجتماعي در همهي قالبهاي ادبي و حتي طرح و نقاشيست ، و آن واقعيتها هم طبعاً همهشان معاصر و تازهاند ، به محض طرح شدن شان ، جامعه را به تلاطم درمي آورند و بحث برانگيز ميشوند. خود گراس موضع گيري و دخالت در سياست را حق خودش ميداند ، همواره بر آن پا ميفشارد و از آن به عنوان وظيفهي شهروندي ياد ميكند. و اميدوار است نويسندگان جوان نيز چنين باشند. بيهوده نيست كه به فراخوان خبرنگاري براي تقاضاي كمك به مردم بحرانزدهي جنگ صربستان در كوزوو ، از ميان همهي سازمانها و شخصيتهاي آن روزهاي اروپا ، فقط گونترگراس و ميلان كوندرا پاسخ مثبت ميدهند. و در جايي ، پي ير بورديو- جامعه شناس فرانسوي - نيز تحسين برانگيزي كار گراس را در جستجوي او براي يافتن راههاي بياني مي داند كه بتواند پيامي انتقادي و كشنده را به جمعي عظيم برساند. آنچه در همهي اين سالهاي پرتب و تاب ، كار گراس را پراهميت ميكند ، نفس انتقادگري و زنده بودن هموارهي اوست در جامعهي رفاه زده يا سرگرم مسابقات تسليحاتي ، متورم از نئوليبراليسم به تعبير خودش ، يا فقر و عقب مانده گي و... زيرا نويسندهي راستين همچون آينهاي واگوي كاستيهاي جامعهي خود است ، نه طوطيي كه صداي حاكمان يا ايدئولوژي مسلط را تكرار ميكند و با بزك و دوزك روي كاغذ ميآورد. ممكن است همهي انتقادهاي نويسنده منجر به اصلاح امور نشوند، - که این فی نفسه چیزی از اهمیت انتقادش کم نمی کند- يا به اصطلاح كسي حتي براياش تره هم خرد نكند ، اما آنچه مهم است ، نفس رواج انديشهي انتقادي و لزوم وجود فضاييست براي طرح آن و بردباري حاكمان و مردمان جامعه براي شنيدن اش . ناگفته پيداست كه بيان يكي از همين انتقادهاي صريحي كه گراس در طول دوران كاري اش بر زبان آورده ، شايد به قيمت جان نويسنده در كشورهاي پيراموني تمام شود و گويندهاش به راحتي ، در مواردي مثل مخالفت با اتحاد آلمان ، به خيانت به آرمانهاي ملت خودش متهم شود ! و تمام!
بله ، گراس از نخستين سالهاي نويسندگي پا به پاي تحولات روز پيش رفته ، روزي براي راي جمع كردن براي ويلي برانت آستين بالا زده و روزي در اوج شور و هلهلهي همگان از اتحاد تاريخي آلمان پس از فروريزي ديوار برلين ، با لحني هشدارگونه آن را بي پروا به باد انتقاد گرفته ، در ميان هلهله و "آريگويي "ها ساز مخالف زده و عواقب آن را گوشزد كرده است: بحران اقتصادي و بيكاري رهاورد صنايع پوسيدهي ورشكسته ، مشكلات رواني پيامد استبداد و تشتت درهويت شرق – غرب ، تحقير شرقيها و... . چنانكه وي در جايي از اتحاد آلمان به عنوان "اتحادي نسيه و آغاز يك بدهكاري " نام ميبرد . در آغاز بسياري همین سخن او را به نوعي استهزاء آرمانهاي ملي ناميدند و معتدلتران از آن درحكم نوعي كج سليقگي تراويده از ذهني فرسوده ودايناسوروار نام بردند ، ولي سالها بعد – با آنكه روند اتحاد ، اجتناب ناپذير مينمود - بسياري از پيشگوييهاي او تحقق يافت و هنوز كه هنوز است تفاوت شرق و اغلب آلمان كم وبيش پيداست. كافي است به گشت و گذاري كوتاه و يكروزه در شرق و غرب برلين برويد ، آنوقت اين قضيه را به وضوح درمي يابيد.
از نظر آبشخور فكري با توجه به خرد انتقادي كه در جاي جاي كار گراس وجود دارد ، او را بايد فرزند خلف روشنگران آلماني و اروپايي دانست .روشنگري با تلقي او اين است: سنت دهان باز كردن ، داخل گود شدن ، و دامن زدن به ماجراها . سنتي كه خود گراس هم مي داند كه در اين سالها مورد سوال قرار گرفته ، به آن تاختهاند، چنان كه گويي روندي ناموفق بوده و باز خود او در مصاحبههاياش علل عدم موفقيت آن را كم وبيش تعريف كرده و تقليل روشنگري به خرد ابزاري و عمل تكنيكي محض ميداند.گراس در خطابهي نوبل خود هوشمندانه به نقش نويسنده اشاره دارد. او در كتاب "خاطرات يك حلزون " در عين اينكه روند پيشرفت جوامع را روندي حلزوني و كند و البته پيوسته ميداند ، اما در جواب فرزندانش كه از شغل وي مي پرسند ،مي نويسد: " فرزندان من ! نويسنده كسي است كه در برابر زمان سپري شونده قلم ميزند. چنين روش نگارشي اين پيش شرط را ميخواهد كه نويسنده نه خود را فرادست يا گرفتار بي زماني بلكه يك انسان معاصر ببيند... نويسنده بايد خود را به دست رخدادهاي متناوب زمان سپري شونده بسپارد ، دخالت كند ، جبهه گيري نمايد ... كه خطرات اين كارها هم صد البته روشناند. چه بسا چنين تلقي از كار و بار نويسنده ، به اين باور منجر شود كه او را همچون پرنده اي بدانند كه آشيانه ي خودش را به گند مي كشد و در آن فضله مياندازد.
از آرايه ها و گيرايههاي ادبي و كلامي ، آنچه گونتر گراس بيش از همه در آثارش به كار ميگيرد ، عنصرتاًثيرگذار طنز و بويژه سوگ – مضحكه ، زهرخند يا گروتسك است . اينجاست كه دريافت آثار وي كمي دشوار ميشود و به مذاق آنهايي كه از ادبيات چشم دارند كه لطيف و نوازشگرانه باشد ، به هيچ وجه خوشايند نيست. نقيضه يا پارودي نيز از شگردهاي ديگر كار اوست. گراس در اين شگردها از پيروان رابله نويسندهي فرانسوي است ، اما اگر رابله ، غولي را قهرمان اثرش مي كند ، گراس ، اسكار كوتوله ي يك متري گوژپشت را به قهرماني اثرش مفتخر مي سازد . گو اينكه تصور نويسنده از شاعر و هنرمند معترض هم ، همواره تصوير دلقكي است كه حقايق تلخ را درقالب طنز و شكلكسازي بيان مي دارد. در مناسبات پيچيدهي سانسور پنهان و آشكار و قيد و بندهاي مدرن در قالب ايدئولوژي تراشي سرمايه داري ، و نيز كنش حماقتسازي عمومي رسانههايي چون تلويزيون ، و روزنامهها ، فقط دلقك گاه گداري ميتواند ، به ريشخند چيزي بگويد .
بعيد نيست حتي خوانندگان آثار گراس ، گاهي از شدت انتقادانگيزي و هوچيگري و اينهمه سرسختياش بر مواضع خود كه گاهي از طرف منتقدان براياش لقب كهن و پرافتخار!" دايناسور"! را در آلمان به ارمغان آورده ، خسته شوند و از آثر او روبگردانند . اما او به شيوهي خودش همواره و در هر موقعيتي مثل جادوگرها چيزي در آستين دارد تا در مواقع مقتضي آن را در بياورد و خلايق را دور بر خودش و كتابهاي اش جمع كند. آخرين نمونهاش ، اعتراف ديرهنگام به عضويت كوتاه مدت در شاخهي جوانان هيتلري در شانزدهسالگي است در خاطراتاش كه بسياري را مخالف و بسياري را موافق او كرد . گروهي شجاعتاش را تحسين كردند ، گروهي بيان آن را در اين برهه از زمان نشان بيصداقتي و ترسو بودن او دانستند و گروهي هم بر مبناي انگارهي معمول گناه همگاني در ميان آلمانيها ، چنين خبري برايشان چندان هم عجيب نبود. افزون براين ، بسياري نظرات ديگر هم در اين باب قلمي شد كه هركدام سازي مي زدند و تصويري از آخرين زلزلهاي را نشان مي دادند كه گراس اين بار هم آن را بوجود آورد. چون منتقدان بر اين باورند كه گراس با هر كتابش زلزله اي به پا ميكند.بسياري نيز ادامهي حيات گراس را مثل بسياري از آدمها و نظامها ، در گرو دامن زدن به همين شگردها و بحران مي دانند و برآنند كه گراس كشته مرده ي هوچيگري است ، شايد بخشي از حقيقت در اين باور پنهان باشد ، اما چنين برداشتي البته بي انصافي ست در حق آثار او كه از نظر ارزش ادبي شاخص و والايند و با گذشتن اين موج هاي گوناگون از سرشان ، باز هم خوانده خواهند شد. چه مخاطب با عملگرايي سياسي گراس موافق باشد چه مخالف ، در اين هيچ ترديدي نيست كه براي شناخت ادبيات امروز آلمان ؛ اروپا و حتي جهان ، ما همچنان به گونتر گراس نيازمنديم . و در زمينهي پا درميدان گذاشتن و كار سياسي كردن نيز گراسِِ ِ نا آرام و شورشي ، نكتههاي زيادي براي ما شاعران و نويسندگان دارد.
ع. ع . شنبه 17 بهمن 87
این مطلب با کمی تغییر در اعتماد ملی منتشر شد.