Der Nobelpreistraeger Orhan Pamuk

Ein Bericht von Ali Abdollahi

Teheran 15! Okt.

Die Stille des Schnees

 

دو روز پيش داوران نوبل ادبي بالاخره تصميمشان را گرفتند و اورهان پاموك را به عنوان برنده نوبل ادبيات امسال انتخاب كردند. البته امسال هم مثل هرسال مطبوعات اروپا پيش از اعلام برنده نهايي به گمانه زني پرداختند و منتقدان ادبي اقبال ماريو بارگاس يوگا و آدونيس را بيش از ديگران مي دانستند. در ايران هم نام سيمين بهبهاني شاعر چند روزي مطرح شد اما اين اواخر ديگر كسي از او حرفي نزد.

اما چرا اورهان پاموك؟ براي ما ايرانيان اورهان پاموك چهره‌اي آشناست و چند اثر از او به فارسي در آمده، همچنانكه به 33 زبان ديگر. حتي خود او هم به ايران آمده . بسياري اين انتخاب را سياسي مي‌دانند و اين تا حدي درست است اما همه ماجرا نيست. بله،‌پاموك نويسنده‌اي سياسي-اجتماعي و منتقد است. ارتباطش با اروپايي‌ها خوب است. در آمريكا درس خوانده، در اروپا بورسيه بوده و چندين جايزه از اروپايي‌ها گرفته. در كشور خودش پرونده‌اش به دادگاه كشيده شده به جرم زير پا گذاشتن هويت ترك‌ها. او نويسنده‌اي منتقد است، و‌بر اين باور كه تركيه بايد مسئوليت قتل عام ارامنه را بپذيرد و بابت آن عذرخواهي كند، ديگر‌كردها را سركوب نكند و از اين حرفها.انتقاد او به اسلام گرايان تندرو تركيه به همان ميزان است كه به دولتمردان نظام لائيك كشورش. در مورد تروريسم هم هميشه اظهار نظر مي‌كند. اما اين ها فقط بخشي از كار اوست. چندي پيش در آلمان مقاله‌اي از او درباره سفرش به تهران خواندم در "زود دويچه تسايتونگ" . مقاله مفصلي بود در زمينه  ترافيك در تهران و آلودگي هوا. او رانندگان ماجراجوي تهران را با رانندگان ترك‌ در كودكي‌اش در شهر استانبول مقايسه كرده بود. گفته بود در ماشين كه نشسته بوده از پيچيدن‌هاي ناگهاني راننده‌ها، سبقت يكباره و بي محابايشان ترس برش داشته و خود را به صندلي مي  چسبانده بوده است. دستگيره را گرفته بوده اما راننده بي‌خيال مي‌رانده و هر ماشيني را كه رد مي‌كرده چند فحش يا ناسزا بار راننده‌هاي ديگر مي‌كرده و لابد نمي‌دانسته يا برايش اهميتي نداشته كه در آن سروصدا  صداي‌آش را طرف مقابل مي‌شنود يا نه.

در آنجا از اسلام گرايي ايرانيان حرف زده بود البته مختصر و اندكي يكجانبه و توريستي. به هر حال استانبول هم در شلوغي دست كمي از تهران ندارد و يكي از كلان شهرهاي پر سروصداست. اما لابد آنها در اين سالها بيشتر از ما پيشرفت كرده‌اند. يك جوري با مسائلشان كنار آمده‌اند و حلش كرده‌اند. اما ما انگار راه حلي نداريم براي اين شلوغي. بله! پاموك نويسنده تيزبين و كنجكاوي‌ست در آثارش هم همينطور است. پركار هم هست. هر اثرش بلافاصله در آلمان منتشر مي‌شود و گل مي‌كند. رمان هاي  قلعه سفيد در 1990  كتاب سياه در 1995، زندگي نو در 1998 نام من قرمز است در سال 2001 و برف (كار آخرش) در سال 6و2005.و استانبول  همين اواخر. پاموك جايزه صلح كتابفروشان آلمان را هم گرفته.

چند ماه پيش  كتاب "برف" او به همت يكي از دوستان از آلمان به دستم رسيد. خلاصه داستان كتاب از اين قرار است: بيگانه‌اي به شهر كارس،‌يكي از شهرستانهاي دور و فراموش شده ي تركيه مي‌آيد كه زماني جزء روسيه بوده . نام اين غريبه "كا" است. او اينطور خودش را معرفي مي‌كند و به سفارش يك روزنامه چاپ استانبول آمده تا از يك سري خودكشي‌هاي جالب توجه گزارش تهيه كند: خودكشي كرده‌ها دختران جواني بوده‌اند كه مجبورشان مي‌كرده‌اند روسري را از سرشان در بياورند! اين گزارشگر در اين ميان قصد دارد به طور مخفيانه دوست دختر زيباي دوران دانشجويي‌اش ايپك را ملاقات كند. هنوز در هتل قصريخ جاگير نشده، كه همه آدمها سعي مي‌كنند نظرش را به خود جلب كنند: سردار بيك مالك يك روزنامه،‌خبرها را حتي پيش از اتفاق افتادنشان برايش مي‌آورد و شوهر سابق ايپك كه كانديد شهرداري شده و سخنگوي اسلامگرايان زيرزميني كه بعداٌ مي‌فهمد معشوقه خواهر ايپك است از اين جمله اند. عصر همان روز كه كا به ميان جمع كثيري از مردم مي‌آيد، كودتايي روي مي‌دهد كه انگار بازي‌گري آن را براي تئاتر طراحي كرده، انگار تئاتري در جريان است.

اما سربازان واقعي روي صحنه مي‌آيند،‌خون واقعي راه مي‌افتد و كسي هم نمي‌تواند شهر را ترك كند چون روزهاست بي‌امان برف مي‌بارد.

مسئله هويت محوراصلي اين رمان پاموك است. هويت يك فرد و يك ملت، و كشمكش كشورش تركيه ميان "غربزدگي" و اسلام گرايي درونمايه ي اصلي آن.

همه اين موضوعات در بستر يك رمان جنايي به گونه‌اي ماليخوليايي طرح مي‌شوند. رمان بيش از 500 صفحه حجم دارد و آداب و رسوم مردم تركيه جابه‌جا در آن ديده مي‌شود. پاموك متولد 1952 كه روزنامه نگاري و معماري خوانده،‌از كودتايي در جايي در دوردست آناتولي مي‌گويد،‌ آيا كودتا  واقعي‌ست يا تئاتري؟  در اين كتاب عناصر رمان جنايي  با موضوعات سياسي به زيبايي در هم مي‌آميزد. به گفته يكي از منتقدان تاكس اشپيگل برف رماني‌ست گروتسك، موحش و كميك. مضحكه‌اي است  سياسي، كه در خلال آن خواننده هيچوقت نمي‌تواند با اطمينان جانب كسي را بگيرد و همواره ميان خنده و گريه در نوسان است. منتقد ديگري مي‌گويد "پاموك شبكه‌اي مي‌تند ميان گذشته و آينده،‌ميان امر شخصي و امرعمومي." او باديالوگها و شالوده و ساختار پيچيده و درهم و تشخص بي‌نظير آدمهاي رمانش ما را در جا ميخكوب و مجذوب خود مي‌كند... اين كار او شعبده يا معجزه نيست بلكه ادبيات است.

گفتارهايي از رابرت برونينگ، استندال، داستايوفسكي از كتاب برادران كارامازوف وجوزف كنراد در از چشم غربي، در سرآغاز كتاب آمده است. نشر كتاب زيبا و شاعرانه است. مردي پشت صندلي راننده اتوبوس نشسته و فكر مي‌كند چه مي‌شد اگر سكوت برف! آغاز يك شعر مي‌بود. غريبه شاعر است و در فصل هفدهم شعري دارد به نام "دستار يا وطن" آن را جلوي جمع مي‌خواند عده‌اي به اعتراض دست مي‌زنند و او را هو مي‌كنند.

هر چه هست اورهان پاموك نويسنده بزرگي‌ست كه هر كتاب او مدتها روي پيشخوان كتابفروشي‌ها مي‌ماند و خوانندگان بسياري براي خود دارد. بارها تجديد چاپ و نقد مي‌شود و در بازار كتاب آلمان، كه حدود 80(هشتاد) هزار عنوان جديد هر ساله به آن اضافه  مي‌شود، بايد اثر نويسنده‌اي نظرگير باشد كه ماهها بماند و خوانده و تجديد چاپ شود.

كتاب جديد پاموك "استانبول" به گفته خودش در راهپيمايي‌هاي روزانه‌اش در كوچه‌هاي قديمي استانبول شهر دوست داشتني‌اش خلق شده. هر روز چند ساعت پياده‌روي، نگاه كردن به ازدحام آدمها، فكر كردن به آنها مرور خاطرات و رمان جديدش...

رمانهايي از نويسندگان ايراني همزمان با آثار پاموك به زبان آلماني ترجمه و منتشر شدند. كداميك توانست و مي‌تواند در آن رقابت فشرده چند روزي اقبال خوانندگان و محافل ادبي را برانگيزد؟ لابد توطئه‌اي در كار است،نه! پاسخ را به من بگوييد!

 

                                                                                            يكشنبه 23 مهر 85. علي عبداللهي