یک شعر نه چندان تازه
بر خاكسترها
براي مفتون اميني كه
به جاي همه ي خاموشان سخن مي گويد.
بر خاكسترها مي رقصم
شلنگ انداز به لبه ي ماه مي روم
برايت مينايي مي آورم
پسر ابرهايم من
و بادهاي بي دركجا
شناسنامه ي مرا برده اند
شعله هاي تو را تيز مي كنند
دودت به چشم ستارگان مي رود
بارانهاي استوايي
جوي هاي كهكشاني را
از صداي مفرغي ات پر مي كنند
- بيافروز دامن اش را بگير و
در آبها بسوز!
*
چهار عنصر را مي روند
مي برندم چهار سوار
غبار از پس روزها بر دشت
وگله اي نابلد
بر نشيب ماهورها ...
*
پشت سيماچه ها مه است
و مردمان از دوردست غبار سياه
تن ها قيربند
وپاها ريشه دوانده در لوش و لاي
كلام هرست ديواري پوده
خسته از ايستادن در فرزانگي پوك ...
*
در برف چه گرمم
ميعاد آخرمان مي دانم
پشت سال هاي نوري ست
كليد خانه ام را در جوي خيابان كم كرده ام
يا شايد لاي سطر هاي كتاب ها
سرم به سيمان كوچه اي مي خورد كه از آن بيزارم
پاهاي چوبي ام را بر مي دارم و
سراغ جغدي مي گيرم .
*
- پيش از آنكه پاهاش جويده شوند
موريانه ها به خاطرات مرد چوبي
رخنه كرده بود –
ريشه ي آتشفشانهاش را درمي آوردو
در جيب گزين گويه اي مي گذارد
كه ريگ وار به سروروش مي بارد!
*
ته كوچه باد به موهام مي زند
قبايم را مي برد
كسي مي گويد
پاهات مي سوزند!
تو ديگر به كوچه باز نخواهي گشت
خوش تراشي ديوارهايش را
دوست نخواهي داشت
شماره خانه هاش محو است و
درگاه ها به يخزارهاي پار و امروز مي روند.
*
ـ هر چه كه دربدر باشم
باز در زيبايي خود ماوا دارم!
پاسخي داريد در اين ويراني ؟
حرف هامان گل ساعتي هم نيست
خانه مان بر باد
كاغذباد روز دور
پشت نيامده ها
اوج مي گيرد بي نخ
در گرداب خورشيد !
_ مي نويسم !
_ تا بگي هستي ؟
_ تا روز بيايد و
كلاس هاي بسته...
_ يك حرف و دو حرف ؟
_ تا بخواهي صبح در گلو داريم.
*
تف بر خوب و بد و
علت و معلول
چرا مي خواهي
آسمان را از دل كوچه اي بنگري
كه سنگريزه ي زير پامان را
صورت مثالي المپ مي داند ؟
*
من شاد بوده ام
از گردنه هاي سهمناك گذشته ام
افسون ديو كورم مي كرد اگر
باورتان مي كردم
و جويبار پاهايم را مي دزديد .
***
هر لحظه ات تاريخي ست
به قدمت جهان
آب مي دود نان مي دود و باد دنبالش
خواب مي بينم "دائو " شده ام ؤ "لائوتسو "
مي نويسدم
يا نكند من مي نويسمش ؟
*
_ تو دژخيم خودت هستي
تو از لحظه ها ي خودت طناب دار خودت را مي بافي
درست در همان لحظه كه فكر مي كني مرغ بادي
خرسنگي هستي بر نشيب رودي
كه قرار بود به اقيانوسي بريزد
اقيانوسي خسته تر از آنكه
ديدار جويي را تاب آرد
عمق اش نهنگ ها را تحقير مي كرد
تا چه رسد به ماهي جويبار !
**
خسته از ماهي ها ونهنگ ها واقيانوس
شايد ار هر چيزي كه نامي دارد !
نفرين ابدي بر نام ها و نشاني ها !
و نشخوارهاي تاريخي حروف
و لوش و لاي فرهنگنامه ها !
***
به تبت بروم به هرات به سيوجان
به مسكو به شانزه ليزه به لاله زار
به" تيان آن من " به زاگرب ؟
زندگي نامي ندارد
مثل هيچ هيچ است ...
زمستان 83