از شمال می آید گویا

بر دیوار غار

سایه ای سنگین دارد

گاهی مه  گاهی دیوار بتنی

 

به دستش  می آوری

از دستش می دهی

برای ش تب می کنی

او خواب هفتاد کلاته می بیند

در کاستی بی پایان خود اما

و فزونی مفرط پاهاش

- هزار پاست  یا هشت پا ؟ --

بعید می دانم -

دماوند که هیچ

به ماهور کنار خانه اش برسد.