بخشی از خطوط بخت خوانا نیست

در طالع خورشیدی

همیشه همینطور هاست که می گویم و می شنوی

نقل شغاد است

یا نکند شغالی

بر پس مانده ی شکار شیری

یا روباه بی دمی

که فکر می کنند بره ی شیر سوزی ست

باز هم  خطوطی در هم وناخوانا

یک "نه " وسط یکی از سطرها ...

 

همیشه همینطورهاست شاید

که پاک می شود

خطوط آبستن روزهای دوری که

در مه فرامی رسند

بی آنکه نوری در پیشانی شان باشد

و می گذرند از پیشانی

اما درخت بار دیگر سبز می شود

با سایه ی نامرئی اش. 

و نهر روان با ریگها همبستر ابدی ست

و مسافر در چراغ های نیامده پرسه می زند

در خطوط در هم نسخه ای عتیق

که نوید جاودانگی به پهلوانان می دهد

اما خود نمی داند که محو خواهد شد.