از واگوی های زن کف بین 10
بخشی از خطوط بخت خوانا نیست
در طالع خورشیدی
همیشه همینطور هاست که می گویم و می شنوی
نقل شغاد است
یا نکند شغالی
بر پس مانده ی شکار شیری
یا روباه بی دمی
که فکر می کنند بره ی شیر سوزی ست
باز هم خطوطی در هم وناخوانا
یک "نه " وسط یکی از سطرها ...
همیشه همینطورهاست شاید
که پاک می شود
خطوط آبستن روزهای دوری که
در مه فرامی رسند
بی آنکه نوری در پیشانی شان باشد
و می گذرند از پیشانی
اما درخت بار دیگر سبز می شود
با سایه ی نامرئی اش.
و نهر روان با ریگها همبستر ابدی ست
و مسافر در چراغ های نیامده پرسه می زند
در خطوط در هم نسخه ای عتیق
که نوید جاودانگی به پهلوانان می دهد
اما خود نمی داند که محو خواهد شد.