یه شعر نه چندان جدید از خودم با یه کم تغییر گرچه  ممکنه خیلی ها خونده باشن اش .با پوزش

مونيخ

 

آسمان همان آسمان است

فقط در "تهران" گاهی آبی است

ولی خدا همیشه از پشت چادر دود

مردم  را نمی بیند

و در زمستان های "مونیخ "

ابرهای بلا منازع

چشم های خیس خاکستری شیطان اند

که دست بالا تا دو متری خود را می بینند

پس چه توفیر

بالای شهر خدا  یا شیطان؟

همه جا   نور هست  البته

و دودلاخ و دروغ .

و انگشت هائی که

 روی ریز اقلام صورت حساب ها را وا می رسند

در سرمای زیرصفر کبود  نمی شوند

و چشم های دوخته

 بر اعلان الکترونیکی  آمد و شد قطارها

مه صد لایه را می شکافند

 

دوستی همان دوستی است

در تهران و در مونیخ

"هانس" و "کامران"

"حسن" و "کارل"

"آوا" و "آینارا"

"ماریا" و"مرجان"

یکی هستند و دیگری نیستند حتما

امّا خورشیدهاشان

از جای دیگری سر می زند ، بي شك

تا در تداوم منطقی این شعر

وقتی "کارل" بخواهد

"آوا" را ترک گوید

- پس از روزی رنگارنگ –

بي اما  او را به خانه اش برساند

کنار کوچه رو به روی درگاه بماند

تا برود به درون دختر

و از پنجره اتاق

دست تکان بدهد  برایش

آن وقت  پسر بتواند

سردرپیش و سلانه

به ایستگاه برود

چنین نیست به یقین

دست شیطان و خدا هم

کار نمی کند اینجا

 

با کامران از"صادق هدایت" حرف می زنم

و از "بورخس"

گوش های "آینارا " تیز می شود

با کلمه آخری

هر سه در کتاب خانه ي  بابل هستیم

آینارا می گوید

"خوزه آلبرتو کارلوس"

دشنه اش را در آهنگرخانه های نشابور

جلا داده بود  انگار

البته اگر گوش تیز می کرد

قهقهه ي  خیام را می شنید از پشت دیوار تاکستان

- این را کامران می گوید –

زیرا مگر آسمان همان آسمان نیست ؟

" فائوستا " که چشم هایش

نقشه ی کوچه های "ونیز " است [1]

از راه می رسد و خندان می گوید

بالای همه قله ها هم آرامش نیست

اینجاست که "گوته " به "فاووست" شبیه تر می شود

تا پیرمردی

که سکندری می خورد در کوچه ي  حافظ شیراز

از بس که هوش و هواسش

به ماریانه[2] است

پس لابد باید آسمان همان آسمان نباشد

و دود ها وابرها و تَفِ گرما

واقعی تر از دودها و ابرها و تَفِ گرما نباشد

هر چند کوچه های"دَرَکه"

و بلندی های " شوانتالر"[3]

هر کدام خودشانَند

و هر دو از کوچه باغ های قدیم "سیوجان"[4]

که به جاده می خورد    هیچ نمی دانند

حتی از کوچه ئی

که از ایستگاه قطار  "لیندآو"[5]

به ساحل "بودن زه" می رود

اما گاه در کوچه های "چِنِشت"[6]

احساس می کنی  در " ماسوله" و

"ابیانه" هستی

ابیانه ، ماسوله و چنشت

 "آمباخ"[7]نیست

که البته  به بودن زه می رسد.

آنجا   کنار ساحل

چراغ های رستوران بایری

تا وسطِ دریاچه را

روشن کرده  

و چنشت ، آخرش تن  می سراند

به ماسه های روان

که در مونیخ ، یک باره بَرف دانه های سفیدند و

بی امان می بارند

تا روزها با خورشید دوست نباشند

و شصت و شش آفتاب

به صفحه های تقویم تبعید شود

تا نگویی آسمان همان آسمان است .

 

                             فوریه 20۰۴ مونیخ علی عبداللهی

 

1-  اشاره به شعری از گوته: بالای همه قله ها ، آرامش هست !
2-  معشوقه ي  گوته

3- از محله های مونیخ که دوستم حسین در آنجا اقامت دارد .
4-  روستای زادگاهم در خراسان جنوبی.
5-  شهرک زیبایی برکنار "بودن زه" در جنوب آلمان هم مرز با سوئیس.

6-  روستائی تاریخی و کهن در جنوب خراسان.
7- دهکده ئی برکرانه "بودن زه" که با "تانکر دورست" نمايشنامه نويس  به آنجا رفتم .